eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
47 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آدمها در اصل توان و تحمل خوشبختی را ندارند! طالبش هستند بی تردید، اما همین که به آن برسند حرص میزنند و خواب چیزهای دیگری میبینند... ✍مارگارت دوراس 🌸داشته ها را قدر بدانیم @postchi1
گروهی به ملاقات استادی رفتند. استاد به آنها قهوه در فنجان های متفاوت تعارف کرد. استاد گفت: اگر توجه کرده باشید تمام فنجان های خوش قیافه و گران برداشته شدند در حالیکه فنجان های معمولی جا ماندند. هر کدامیک از شما بهترین فنجان ها را خواستید و آن ریشه استرس و تنش شماست. آنچه شما واقعا میخواستید قهوه بود نه فنجان. قهوه، همان زندگی ست فنجان ها هم پول، موقعیت و غيره هستند. فنجان ها وسیله هایی هستند برای نگهداری آنها زندگی را فقط در خود جای داده اند. لطفاً نگذارید فنجان ها کنترل شما را در دست گیرند. از قهوه تان لذت ببرید. @postchi1
در رمان "بار هستی" اثر "میلان کوندرا" شخصیتی وجود دارد به نام "توما"، که نمی‌خواهد هیچ رابطه عاشقانه‌ی عمیقی را تجربه کند؛ او نمی‌خواهد شب‌ها در کنار کسی بخوابد و هر صبح صدای مسواک زدنش را بشنود، صبحانه‌ی دو نفره نیز برای او هیچ جذابیتی ندارد؛ اما اوضاع آنطور که می‌خواهد پیش نمی‌رود، با دیدن "ترزا" عطر خوشبختیِ ناشناخته‌ای را تجربه می‌کند، از خواب مشترک لذت میبرد و یک روز صبح متوجه می‌گردد که تمام شب دست در دست وی داشته‌ است. کار به جایی میرسد که بدون او چشم بر هم نمی‌گذارد و کنارش حتی در نهایت اضطراب، به خواب می‌رود. مسئله و راه‌حل مشخص است، انسان وقتی کنار فردِ درستی قرار بگیرد، احساس سبکی خواهد کرد؛ یک آرامش ممتد که تجربه‌ کردنش از هر چیزی واجب‌تر است، حتی اگر این تجربه کوتاه باشد... متن: مهدی رشیدی منبع: سندرم نويسندگی @postchi1
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ... ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ... ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩ. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﺟﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﻩ... ﺩﺭﻭﯾﺶ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﻨﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯽ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻄﻠﺒﻢ...! @postchi1
نصیحت های يك درخت: استوار بايست. رويی يه پا هم برو بيرون. ريشه هات رو فراموش نكن. كلی آب بخور. از زيبايى طبيعى خودت راضى باش. از منظره لذت ببر... @postchi1
@postchi1 ▪️می‌گویند روزی برای سلطان محمود غزنوی كبكی را آوردند كه لنگ بود. فروشنده برای فروشش قیمت زياد می‌خواست. سلطان محمود حكمت قيمت زياد كبک لنگ را جويا شد. فروشنده گفت: «وقتی دام پهن می‌كنيم برای كبک‌ها، اين كبک را نزديک دام‌ها رها می‌كنم. آواز خوش سر می‌دهد و كبک‌های ديگر به سراغش می‌آيند و در اين وقت در دام گرفتار می‌شوند. هر بار كه كبک را برای شكار ببريم، حتما تعدادی زياد كبک گرفتار دام می‌شوند.» سلطان محمود امر به خريدن كرد و خواستار كبک شد.چون قیمت به فروشنده دادند و كبک به سلطان، سلطان تيغی بر گردن كبک لنگ زد و سرش را جدا كرد. فروشنده كه ناباوارنه سر قطع شده و تن بی‌جان كبک را می‌ديد، گفت اين كبک را چرا سر بريديد؟ سلطان محمود گفت: هر كس ملت و قوم خود را بفروشد، بايد سرش جدا شود @postchi1
@postchi1 میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد @postchi1
@postchi1 میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد @postchi1
زندان کوچکی در ایالت «میناشیرایش» برزیل زندانیان را ترغیب می‌کند تا با تولید برق از طول مدت محکومیتشان بکاهند. زندانیان با سه روز رکاب زنی و هر روز به مدت هشت ساعت یک روز از مدت حبس خود کم می‌کنند. رونالدو سیلوا که به پنج سال محکوم شده است می‌گوید: با رکاب زنی و تولید برق احساس مفید بودن می‌کنم. با این طرح، شهروندان برزیلی برق و زندانیان آزادی را به دست می‌آورند. رئیس زندان می‌گوید: با این طرح زندانیان نه تنها ورزش می‌کنند، بلکه از طول مدت حبس خود می‌کاهند. هر باتری که شارژ می‌شود 10لامپ را در پیاده روهای شهر «سانت هریتا دوسابوکای» برزیل روشن می‌کند. @postchi1
🔸زندگی شبیه به یک سلف سرویس است! میگویند "امت فاکس" نویسنده و فیلسوف معاصر ایرلندی در اولین سفر خود به آمریکا برای صرف غذا به رستورانی رفت. او در گوشه‌ای به انتظار پیشخدمت نشست، اما کسی به او توجه نمی‌کرد. از همه بدتر افرادی که بعد از او وارد شده بودند همگی مشغول خوردن بودند. پس از چند دقیقه با ناراحتی از مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود پرسید: من ۲۰ دقیقه است که اینجا نشسته‌ام، چرا پیشخدمت به من توجه نمی‌کند؟ درحالی که همه مشغول خوردن هستند و من درانتظار نشسته‌ام؟ مرد پاسخ داد: اینجا "سلف سرویس"است؛ به انتهای رستوران بروید و هرچه می‌خواهید در سینی بگذارید، پول آن را بپردازید و غذایتان را میل کنید. "امت فاکس" بعدها دراین خصوص نوشت: "احساس حماقت می‌کردم؛ وقتی غذا را روی میز گذاشتم ناگهان به ذهنم رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی و غم در برابر ما قرار دارد. درحالی که اغلب ما بی‌حرکت روی صندلی خود چسبیده‌ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده‌ایم که او چرا سهم بیشتری دارد! ولی به ذهنمان نمی‌رسد از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است و برداریم @postchi1
وقتی چیزی مرا رنج میداد، در مورد آن با هیچ کس حرفی نمیزدم، خودم در موردش فکر میکردم، به نتیجه میرسیدم و به تنهایی عمل میکردم. نه اینکه واقعا احساس تنهایی بکنم، نه... بلکه فکر میکردم که انسان ها در آخر، باید خودشان، خودشان را نجات بدهند... @postchi1