بازيهای کودکی حکمت داشت
لی لی: تمرین تعادل درزندگی
سرسره: سخت بالارفتن و راحت پایین آمدن
هفت سنگ: تمرین نشانه گرفتن به هدف
الاكلنگ: ديدن بالا و پايين زندگی
گل یا پوچ: دقت در انتخاب
@postchi1
به گفته روانشناسان وقتی گروهی از افراد دریک جمع شروع به خندیدن می کنند در آن لحظه هرفرد به کسی نگاه میکند که او را بیشتر دوست دارد
دیگه موقع خندیدن نگاه کنید ببینید کی نگاهتون میکنه :)
@postchi1
@postchii
♦️مردی که دیگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادی تقاضای کمک کرد.
به استاد گفت: «به محض اینکه یکی از ما شروع به صحبت میکند، دیگری حرف او را قطع میکند. بحث آغاز میشود و باز هم کار ما به مشاجره میکشد. بعد هم هر دو بدخلق میشویم. در حالی که یکدیگر را بسیار دوست داریم، اما نمیتوانیم به این وضعیت ادامه دهیم. دیگر نمیدانم که چه باید بکنم.»
استاد گفت: «باید گوش کردن به سخنان همسرت را یاد بگیری. وقتی این اصل را رعایت کردی، دوباره نزد من بیا.»
مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت که یاد گرفته است به تمام سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندی زد و گفت: «بسیار خوب. اگر میخواهی زندگی زناشویی موفقی داشته باشی باید یاد بگیری به تمام حرفهایی که نمیزند هم گوش کنی.»
@postchi1
بعضیها اين جوریان، وقتی يه نيش میخورن، فكر میكنن اگه ديگرونم نيش بخورن، درد اونا كمتر میشه...!
👤غلامحسين ساعدی
@postchi1
@postchi1
♦️روزی استادی، مردی را دید که ناراحت و متأثر است. علت ناراحتیاش را پرسید، پاسخ داد: «در راه که میآمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و با بیاعتنایی و غرور گذشت و رفت و من از این رفتار او رنجیدم.»
استاد پرسید: «اگر در راه کسی را میدیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود میپیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده میشدی؟»
مرد گفت: «مسلم است که هرگز دلخور نمیشدم. مگر میشود از بیمار بودن کسی دلخور شد؟!»
استاد گفت: «بهجای دلخوری چه احساسی پیدا میکردی و چه کار میکردی؟»
مرد پاسخ داد: «احساس دلسوزی و شفقت میکردم و طبیب یا دارویی به او میرساندم.»
استاد گفت: «همه این کارها را بهخاطر آن میکردی که او را بیمار میدانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار میشود؟ آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او سر نمیزند؟ بیماری فکر و روان، نامش «غفلت» است و باید بهجای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که به آن دچار شده و غافل است، دل سوزاند و کمکش کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند؛ پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی میکند، در آن لحظه بیمار است.»
@postchi1
برخی روانشناسان توصیه میکنند با مردی ازدواج کنید که خواهر دارد و یا با مادرش رابطه اش عالیست !چون او با دنیای زنها بیشتر اشنا شده و احتمال اینکه از شما توقعات غیرمنطقی داشته باشد کمتر از بقیهی مردان است
البته در حد منطقی باشه ، نه حدی که شمارو ول کنه بچسبه به اونا :)
@postchi1
❣فوائد لبخند زدن...
۱. جذابتان میکند ؛
همه ما به سمت افرادیکه لبخند میزنند کشیده میشویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد میکند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.
۲. حال و هوایتان را تغییر میدهد ؛
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه میزند.
۳. مسری است ؛
لبخند زدن برایتان شادی میآورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر میکنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود میکشید.
۴. استرس را از بین میبرد ؛
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر میشود و میتوانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.
۵. سیستم ایمنی بدن را تقویت میکند ؛
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.
۶. فشارخونتان را پایین میآورد ؛
وقتی لبخند میزنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین میآید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.
۷. اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد میکند ؛
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. میتوان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.
۸. چهره تان را جوانتر نشان میدهد؛
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده میشوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.
۹. باعث میشود موفق به نظر برسید ؛
به نظر میرسد که افرادیکه لبخند میزنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت میکنند.
۱۰. کمک میکند مثبت اندیش باشید ؛
لبخند بزنید.. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام میفرستد که "زندگی خوب پیش میرود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانیید
@Postchi1
️محققان دو مدل ذرت جهت بررسی در طبیعت رها کردن، نتیجه نگران کننده بود! پرندگان ذرت اورگانیک و طبیعی رو خوردن اما از خوردن ذرت تراریخته خودداری کردن، اون چند تا ذرتی رو هم که کنده بودن، روی میز رها کردن
اینهمه اسرار برای تولید محصولات تراریخته واقعا برای چیه !
@postchi1
@postchii
♦️مردی که دیگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادی تقاضای کمک کرد.
به استاد گفت: «به محض اینکه یکی از ما شروع به صحبت میکند، دیگری حرف او را قطع میکند. بحث آغاز میشود و باز هم کار ما به مشاجره میکشد. بعد هم هر دو بدخلق میشویم. در حالی که یکدیگر را بسیار دوست داریم، اما نمیتوانیم به این وضعیت ادامه دهیم. دیگر نمیدانم که چه باید بکنم.»
استاد گفت: «باید گوش کردن به سخنان همسرت را یاد بگیری. وقتی این اصل را رعایت کردی، دوباره نزد من بیا.»
مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت که یاد گرفته است به تمام سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندی زد و گفت: «بسیار خوب. اگر میخواهی زندگی زناشویی موفقی داشته باشی باید یاد بگیری به تمام حرفهایی که نمیزند هم گوش کنی.»
@postchi1
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توانایی پرواز کردن همیشه یکی از آرزوهای انسان بوده، که خب این هم داره برآورده میشه ...
@postchi1
@postchi1
♦️پیرمرد تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم میکرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباساش ریخت و پیرمرد گوشههای آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر میگشت با پروردگار از مشکلات خود سخن میگفت و برای گشایش آنها فرج میطلبید و تکرار میکرد: «ای گشاینده گرههای ناگشوده، عنایتی فرما و گرهای از گرههای زندگی ما بگشای.»
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه میکرد و میرفت، یکباره یک گره از گرههای دامنش گشوده شد و گندمها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
«من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود»
پیرمرد نشست تا گندمهای به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانههای گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
نتيجه گيري مولانای بزرگ از بيان اين حكايت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفـــتاح راه
@postchi1
@postchi1
♦️مغازه دار محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند.
سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازه اش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است.
کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند.
بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لوله ها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است.
کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد!
استاد دانشگاه، هر جلسه بیست دقیقه دیر میاد و قبل از اتمام ساعت، کلاس را تمام میکند جالبتر اینکه مقالات پژوهشی دانشجویان را بنام خودش چاپ میکند.
دانشجو پول میدهد، تحقیق و پایان نامه را کپی شده میخرد و تحویل دانشگاه میدهد تا صاحب مدرک شود.
پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود.
همه اینها شب وقتی به خانه می آیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بی عدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پستهای روشنفکری را لایک میکنند.
همه هم در ستایش از نظم و قانونمداری در
اروپا و آمریکا یک خاطره دارند اما وقتی نوبت خودشان میرسد، آن میکنند که میخواهند.
جامعه با من و تو، ما میشود
، قبل از دیگران به خودمان برسیم.
@postchi1