️محققان دو مدل ذرت جهت بررسی در طبیعت رها کردن، نتیجه نگران کننده بود! پرندگان ذرت اورگانیک و طبیعی رو خوردن اما از خوردن ذرت تراریخته خودداری کردن، اون چند تا ذرتی رو هم که کنده بودن، روی میز رها کردن
اینهمه اسرار برای تولید محصولات تراریخته واقعا برای چیه !
@postchi1
@postchii
♦️مردی که دیگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادی تقاضای کمک کرد.
به استاد گفت: «به محض اینکه یکی از ما شروع به صحبت میکند، دیگری حرف او را قطع میکند. بحث آغاز میشود و باز هم کار ما به مشاجره میکشد. بعد هم هر دو بدخلق میشویم. در حالی که یکدیگر را بسیار دوست داریم، اما نمیتوانیم به این وضعیت ادامه دهیم. دیگر نمیدانم که چه باید بکنم.»
استاد گفت: «باید گوش کردن به سخنان همسرت را یاد بگیری. وقتی این اصل را رعایت کردی، دوباره نزد من بیا.»
مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت که یاد گرفته است به تمام سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندی زد و گفت: «بسیار خوب. اگر میخواهی زندگی زناشویی موفقی داشته باشی باید یاد بگیری به تمام حرفهایی که نمیزند هم گوش کنی.»
@postchi1
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توانایی پرواز کردن همیشه یکی از آرزوهای انسان بوده، که خب این هم داره برآورده میشه ...
@postchi1
@postchi1
♦️پیرمرد تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم میکرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباساش ریخت و پیرمرد گوشههای آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر میگشت با پروردگار از مشکلات خود سخن میگفت و برای گشایش آنها فرج میطلبید و تکرار میکرد: «ای گشاینده گرههای ناگشوده، عنایتی فرما و گرهای از گرههای زندگی ما بگشای.»
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه میکرد و میرفت، یکباره یک گره از گرههای دامنش گشوده شد و گندمها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
«من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود»
پیرمرد نشست تا گندمهای به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانههای گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
نتيجه گيري مولانای بزرگ از بيان اين حكايت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفـــتاح راه
@postchi1
@postchi1
♦️مغازه دار محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند.
سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازه اش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است.
کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند.
بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لوله ها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است.
کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد!
استاد دانشگاه، هر جلسه بیست دقیقه دیر میاد و قبل از اتمام ساعت، کلاس را تمام میکند جالبتر اینکه مقالات پژوهشی دانشجویان را بنام خودش چاپ میکند.
دانشجو پول میدهد، تحقیق و پایان نامه را کپی شده میخرد و تحویل دانشگاه میدهد تا صاحب مدرک شود.
پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود.
همه اینها شب وقتی به خانه می آیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بی عدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پستهای روشنفکری را لایک میکنند.
همه هم در ستایش از نظم و قانونمداری در
اروپا و آمریکا یک خاطره دارند اما وقتی نوبت خودشان میرسد، آن میکنند که میخواهند.
جامعه با من و تو، ما میشود
، قبل از دیگران به خودمان برسیم.
@postchi1
در حقیقت مملکت مـال حـاکمان است که در زمان جنگ نامش را وطن می گذارند و آن را تحویل مردم میدهند !!
برنارد شاو
@postchi1
@postchi1
♦️در روزگاری دور، مجسمهای از جنس طلا در مرکز شهری بود. آن شهر مدام مورد هجوم غارتگران قرار میگرفت، برای همین مردم شهر با همفکری تصمیم گرفتند روکشی از گِل دور مجسمه بکشند تا غارتگران فکر کنند مجسمه ارزش غارت کردن ندارد. سالیان سال گذشت و باارزش بودن مجسمه از یادها رفت! شهردار شهر تصمیم به ساخت و سازهای جدید گرفت و چون مجسمه در مسیر راه بود، دستور داد مجسمه را جابهجا کنند. هنگام جابهجایی، بهطور اتفاقی چکش یکی از کارگران از دستش افتاد و تکهای از گل روی مجسمه شکست و رنگ طلایی روی آن آشکار شد. کارگر با چکش به جان مجسمه افتاد و گِل رویش را تراشید. متوجه شد مجسمه طلایی باارزشی زیر روکش گل بیارزش، پنهان شده است!
حکایت ما انسانها هم همین است؛ باید مثل کارگری که با چکش خود به جان مجسمه افتاد، ما هم به جان نواقص وجودیمان بیفتیم و آنها را از بین ببریم و فضیلت را جایگزین کنیم تا به گوهر درونی خودمان که همان «خودآگاهی» است، دست یابیم. خودآگاهی، مقدمهای برای رسیدن به خداشناسی است!
@postchi1
خوشبختی مانند پروانه است، اگر آن را دنبال کنید از شما فرار می کند، ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست.
🕴دیوید هیوم
@postchi1
@postchi1
♦️یک دقیقه مطالعه
دانشمندان در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيدهاند که استشمام بوهای مختلف روی نحوه رفتارهای انسان تأثير مستقيم دارد.
- استشمام بوی نان: باعث میشود شما مهربانتر شويد. در واقع بوی نان انسان را نرمتر میکند!
- استشمام بوی نعناع: بهخصوص برای ورزشکاران باعث ايجاد انگيزه و علاوه بر اين، باعث بهبود خُلق و خوی افراد میشود!
- استشمام دانههای قهوه: استرس را به حداقل ميرساند و شادمانی بیشتری را به سمت شما جذب ميکند!
- استشمام بوی پرتقال و ليمو: باعث افزايش انرژی و به دنبال آن شادی و نشاط میشود!
- استشمام بوی سیب: افزایش امیدواری را افزایش میدهد خصوصا در صبح!
- استشمام گل یاس: عطر یاس میتواند شما را از غمگینی برهاند و افکار ناشی از افسردگی را از ذهن دور کند!
- استشمام بوی کاج: عطر و بوی کاج دشمن استرس است و باعث میشود از ته دل بخندید!
- استشمام بوی دارچین: باعث افزایش حافظه و تمرکز میشود!
- استشمام بوی اسطوخودوس: رایحه اسطوخودوس برای رفع اختلالات خواب و آرام شدن ذهن و جسم مناسب است!
- استشمام بوی چمن تازه: برای جلوگیری از آلزایمر و محرک شادی و نشاط است!
👇
@postchi1
@postchi1
♦️پیرمرد تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم میکرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباساش ریخت و پیرمرد گوشههای آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر میگشت با پروردگار از مشکلات خود سخن میگفت و برای گشایش آنها فرج میطلبید و تکرار میکرد: «ای گشاینده گرههای ناگشوده، عنایتی فرما و گرهای از گرههای زندگی ما بگشای.»
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه میکرد و میرفت، یکباره یک گره از گرههای دامنش گشوده شد و گندمها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
«من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود»
پیرمرد نشست تا گندمهای به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانههای گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
نتيجه گيري مولانای بزرگ از بيان اين حكايت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفـــتاح راه
@postchi1
@postchi1
♦️مردی که دیگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادی تقاضای کمک کرد.
به استاد گفت: «به محض اینکه یکی از ما شروع به صحبت میکند، دیگری حرف او را قطع میکند. بحث آغاز میشود و باز هم کار ما به مشاجره میکشد. بعد هم هر دو بدخلق میشویم. در حالی که یکدیگر را بسیار دوست داریم، اما نمیتوانیم به این وضعیت ادامه دهیم. دیگر نمیدانم که چه باید بکنم.»
استاد گفت: «باید گوش کردن به سخنان همسرت را یاد بگیری. وقتی این اصل را رعایت کردی، دوباره نزد من بیا.»
مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت که یاد گرفته است به تمام سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندی زد و گفت: «بسیار خوب. اگر میخواهی زندگی زناشویی موفقی داشته باشی باید یاد بگیری به تمام حرفهایی که نمیزند هم گوش کنی.»
@postchi1