eitaa logo
کانال بستجی♨️
4.9هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
برخی در ختان بعد از رشد کردن و پیدا کردن قامت بلند و شاخ و برگ ، از تماس شاخ برگشان به درختان دیگر به گونه ای امتناع میکنند.😮😮😮 🔹@Postchi1
زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است. وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد. منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد. 🔹@Postchi1
وقتی من مُردم لطفا نیایید سر مزارم تا بهم بگید چقدر دوسم دارید و چقدر دلتون واسم تنگ شده چون اینا چیزایی هستند که وقتی هنوز زنده ام میخام بشنوم.. 🔹@Postchi1
♦️پژواک روزی پسر کوچکی با قیافه ای خشمگین و ناراحت به خانه آمد و پس از رفتن به آشپزخانه کارد بزرگی را برداشت و قصد خروج از خانه را داشت. مادرش که سخت نگران شده بود راه را بر او بست و گفت: کجا می روی؟ این چاقو برای چیست؟ پسر با عصبانیت گفت پسر بدی پشت خانه ما هست که مرتب مرا تهدید می کند. من بهش می گم ازت بدم می آد٬ اونهم میگه ازت بدم می آد. می گم برو گمشو٬ اونهم همینو میگه. بهش گفتم می کشمت٬ اونهم من را تهدید کرد. حالا می خوام برم پیداش کنم و بکشمش. مادرش که حالا قیافه آرامتری داشت. لبخندی زد و گفت. تو بهش گفتی که دوستش داری. پسر با حیرت گفت نه! مادر گفت: خب حالا اول بهش بگو دوست دارم٬ بعد اگه نتیجه نداد باهاش دعوا کن و سپس چاقو را از دست پسرش گرفت. چند دقیقه بعد پسر آرام در جایی نشسته بود و بازی می کرد. مادرش پرسید چی شد؟ پسر گفت: هیچی٬ گفت اونهم منو دوست داره٬ حالا دیگه با هم رفیق شدیم. 🔹@Postchi1
292K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از عجایب جهان! سبقت هم میگیره اونم خلاف با سه چرخ، زانتيا هم نميتونه با ٣ چرخ سبقت بگيره 🔹@Postchi1
♦️چارلی چاپلین و وصف مادر وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم...! مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد میگفت : می‌خرم به شرط اینکه بخوابی... یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت : می‌برمت به شرط اینکه بخوابی...! یک شب پرسیدم: اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟ گفت: میرسی به شرط اینکه بخوابی...! هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند!!!... دیشب مادرمو خواب دیدم پرسید: هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟ گفتم: شب‌ها نمیخوابم...!! گفت: مگر چه آرزویی داری؟؟ گفتم: تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم... گفت: سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی... ما با آرزوهامون زنده هستیم ، براتون دنیایی سراسر آرزوی خوب از خدا میخوام 🔹@Postchi1
🎯ذات تو پروازه اگر نمیتونی پرواز کنی مشکل از ذاتت نیست از تفکراتته که بالهاتو بسته باز کن اونو بذار پر بکشی دنیارو از بالا نگاه کن آسمان زیبا و آبی تر از اون چیزیه که فکر میکنی 🔹@Postchi1
♦️خر و آموزش زبان انگلیسی "ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﭘﯿﺮ" ﻋﺎﺷﻖ "ﺧﺮِ ﭘﯿﺮﺵ" ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻮﺱِ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺮﺵ ﮐﺮﺩ! ﺟﺎﯾﺰﮤ کلانی ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ زبان ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺮﺵ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﺪ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻋﺪﻡ ﺗﻮﻓﯿﻖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﻌﺎﺩﻝ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﻋﻼﻡ نمود ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺒﻠﻎ جایزه ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﯼ ﻃﻤﻊ ﮐﺮﺩند ﻭﻟﯽ "ﺧﺮ" ﺳﺨﻦ ﺑه ﺰﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺷﺎﻩ ﻣﺒﻠﻎ جایزه ﺭﺍ باز هم بالاتر برد ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺗﺮﺱِ ﺟﺎﻥ داوطلب نشد. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺧﺪﻣﺖ ﺷﺎﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺖ: ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎ! ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻪ ﺷﺮﻁ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺮِ ﺷﻤﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﻢ: ﺍﻭﻝ- ﺗﻬﯿﮥ ﻣﮑﺎﻥ ﺁﺳﺎﯾﺶ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﺮِ ﺷﻤﺎ. ﺩﻭﻡ- حقوق بالای ماهیانه. ﺳﻮﻡ- ۱۰ ﺳﺎﻝ به من ﻣﻬﻠﺖ دهید ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ۱۰ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ! "ﺷﺎﻩ"تمام آنها را پذیرفت. ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: "ﺷﺎﻩ" ﭘﯿﺮ ﻭ "ﺧﺮ" ﭘﯿﺮ ﻭ "ﻣﻦ" ﻫﻢ ﭘﯿﺮﻡ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﺮﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺟﻼﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ؛ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ مدت ۱۰ سال ﯾﺎ "ﻣﻦ" ﻭ ﯾﺎ "ﺷﺎﻩ" ﻭ ﯾﺎ "ﺧﺮ" ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ! این داستان مثال زیباییست برای کسانیکه وعده های پوچ و تخیلی میدهند که قرار است در آینده کاری کنند کارستان! به آن امید که یا خود میمیرند و یا ملتِ بدبخت بعلت شدّت مشکلات طاقت نیاورده و از بین خواهند رفت و نیستند تا تا بازخواستی نمایند 🔹@Postchi1
اهل رشد که باشی، شرایط برایت بی‌معنی خواهد بود... 🔹@Postchi1
♦️روزی سگی داشت در چمن علف می خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی! تو کی هستی؟ چرا علف می خوری؟! سگي که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابي! تو که علف می خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش. 🔹@Postchi1
ذهن مابه یک زمین شباهت دارد، باید هر روز بذرهایی از هدف‌مان را بکاریم، با ایده آبیاری کنیم، با مطالعه کود بدهیم و با آموزش بارورش کنیم تا بهترین محصول را برداشت کنیم‌... 🔹@Postchi1
♦️کشاورز یک گونی پر از گندم بر روی الاغ خود گذاشته بود و به سمت آسیاب می رفت که ناگهان گونی از پشت حیوان سر خورد و روی زمین افتاد. کشاورز تلاش زیادی نمود تا گونی را مجددا روی پشت الاغ قرار دهد اما گونی سنگین بود و او موفق به انجام این کار نشد. بنابراین منتظر ماند تا از شخصی که از آن مسیر عبور کند کمک بگیرد. مدتی گذشت و سواری نزدیک شد. کشاورز متوجه شد که مرد سوار از ملاکان و نجیب زادگان است و تصور کرد که مرد حاضر نخواهد شد به پیرمردی چون او کمک کند. اما سوار که وضع کشاورز را آنگونه دید به سرعت از اسب خود پایین آمد و به کمکش شتافت. پس از اینکه آن دونفر توانستند گندم را پشت حیوان قرار دهند کشاورز رو به مرد ثروتمند کرد و گفت: بسیار از شما ممنونم. به من بگویید چطور می توانم این کمک شما را جبران کنم؟ نجیب زاده پاسخ داد: کار ساده ای است! هرگاه دیدی انسانی نیاز به کمک دارد، تو هم همین کار را انجام بده و به او کمک کن 🔹@Postchi1