از خونه روبرویی عکس گرفتن؛ طبقه پایین دو تا دختر زندگی میکنند😍
و طبقه بالا دو تا پسر😐😂
🔹@Postchi1
هیچ میدونستید بعضی از موزهایی که میخوریم موز نیستن
پلانتین یا موز سبز یا موز پختنی، میوهای از خانواده موز و خیلی شبیه به موز هست با این تفاوت که سفت تره و به سختی هضم میشه!
پلانتین رو تو روغن سرخ میکنن و بعد میخورن!
🔹@Postchi1
همیشه حرفی که میزنی مهم نیست؛ گاهی حرفی که نمی زنی مهمه....
📽 SpongeBob SquarePants
🔹@Postchi1
برای یک روز هم که شده دنبال چیزهایی که نداری نرو!
از چیزهایی که داری لذت ببر ...
چارلی چاپلین
🔹@Postchi1
جالب بدونید ، فواید خرما آنقدر زیاد است که میگویند اگر هر روز 1 خرما بخورید و یکی از خواص آن را بشمارید، در پایان سال باز هم روزها کم میآید و خواص خرما به پایان نمیرسد !
🔹@Postchi1
کاش افتخار آدما به این نباشه که
هیچکس حریف زبون من نمیشه
کاش به این افتخار می کردن که هیچکس حریف شخصیت من نمیشه..
شخصیت انسان ها را از روی کردارشان توصیف کنید تا هرگز فریب گفتارشان را نخورید...
👤استاد الهی قمشه ای
🔹@Postchi1
تصور کنید چه اتفاقی می افتد اگر بخواهید با تفنگی که لولهاش بسته است شلیک کنید!
همین اتفاق در بینی شما رخ میدهد وقتی جلوی عطسهتان را میگیرید، همهی نیروی عطسه برمیگردد و میتواند به شنوایی شما آسیب بزند، فشار خونتان را بالا ببرد و حتی به مری شما صدمه بزند!
🔹@Postchi1
به دو دلیل نمیتونم به بعضیا اعتماد کنم:
1- نمیشناسم چه آدمايى هستن!
2- میشناسم چه آدمايى هستن!!
🔹@Postchi1
چرا کابوس میبینیم؟!
- خوردن غذای چرب درآخر شب باعث می شود سوخت و سازبدن افزایش یابد و سیگنال های مغز فعال تر شوند!
-در این حالت مغز آرامش لازم برای خوابیدن رانداردودچارکابوس میشوید..
🔹@Postchi1
♦️قتل در آسانسور
کسی نمی دانست قاتل چه کسی ست. حتی کسی نمی دانست مقتول چه کسی ست! آنها به اندازه یک آینه کوچک دیواری، خون انسان پیدا کرده بودند که مواج به نظر می رسید و هنوز تازه. دکتر کشیک گفت: «شاید از دست یکی از پرستارها، پلاستیک خون افتاده باشد زمین و پاره شده باشد.» اما روی زمین، اثری از پخش شدن قطرات خون دیده نمی شد انگار خون به آرامی جاری و در گودی کف آسانسور جمع شده بود.
سرپرستار گفت: «صدبار گفتم که این اتاقک را عوض کنند. به خرج هیچ کس نرفت. گفتند هیئت مدیره بودجه ندارد. این هم نتیجه اش!» به هر حال موضوع غوغا برانگیزی بود که باید سرو ته اش، هم می آمد و گرنه این بیمارستان کوچک- که قبلاً هم شکایت کوچکی از آن شده بود- ممکن بود برای رسیدگی بیشتر... سرپرستار جلوی دهنش را گرفت که جیغ نکشد، گفت: «من هنوز ماهی ۳۰۰هزار تا قسط می دهم.» دکتر کشیک اما حرفی نزد. عایدی اش از کار شبانه آنجا، آنقدر ها نبود که نگران بسته شدنش باشد اما به هر حال اگر قتلی اتفاق افتاده بود ترجیح می داد که مورد پرس و جوی کلانتری محل قرار نگیرد. به عنوان دانشجوی «برد تخصصی» حق کارکردن نداشت و تعهد مکتوب داده بود.
اگر خبر به دانشگاه می رسید... ساعت، سه بعد از نیمه شب بود با این حال، خون همچنان مواج و زنده به نظر می رسید. آنها باید تصمیم شان را می گرفتند. دو انتخاب داشتند: یا قتلی اتفاق افتاده بود یا پلاستیک خون از دست پرستاری بی احتیاط افتاده بود زمین و این افتضاح درست شده بود. دکتر گفت: «به نظر شما، خون در یک بیمارستان، چیزی غیرعادی ست » معلوم بود که نه! همه می دانستند که بیمارستان و خون، با هم در حشر و نشر دائم اند. دکتر پیشنهاد کرد که نظافتچی کف آسانسور را تمیز کند.
سرپرستار گفت: «بله! جوابش همین است! چرا ما فکرمان را در مسیر غلطی انداختیم ! از اول هم معلوم بود که چیز عجیبی نیست.» آنها از آسانسور خارج شدند و در هایش بسته شد. انگار که پرده های صحنه تئاتر به هم بیایند. در واقع نمایش تمام شده بود و آنها ساده ترین راه را انتخاب کردند اما شما چطور در موارد مشابه مطمئنید که همین راه را انتخاب نمی کنید نیستید این یک قصه پلیسی نیست فقط یک تست روانکاوانه است! شما جلوی دوربین مخفی ما ایستاده اید! لطفاً لبخند بزنید!
#اینستاگرام_پستچی را فالو کنید
🔹@Postchi1
براى اينكه بتونی كارهاى بزرگ انجام بدی، بايد به كارهاى معمولى " نه " بگى.
🔹@Postchi1
♦️نقل است:مرد ثروتمندی به پسرش وصیت کرد:
پس از مرگم جورابی به پایم ، میخواهم در قبر به پایم جوراب باشد...
وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی سنگ شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالم حاضر در قبرستان اظهار کرد، ولی عالم مانع شد و گفت: هیچ میّتی را بجز کفن با چیزی دیگری نمیپوشانند!
ولی پسر میّت بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سرانجام برخی علمای شهر جمع شدند و روی این موضوع مشورت میکردند که...
ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که (وصیت نامه) پدرش است، آن را با صدای بلند خواند:
پسرم! میبینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و این همه امکانات، حتی اجازه نیست یک جوراب کهنه را با خود ببرم.
یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش، به توهم اجازه بردن یک کفن بیشتر نخواهند داد....
پس کوشش کن از دارایی که برایت گذاشته ام و خودت به دست میاوری خوب استفاده کنی؛ یعنی در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتاده گان را بگیری؛ زیرا یگانه چیزی که با خودت به قبر خواهی برد، همان اعمالت است
#اینستاگرام_پستچی_را_فالو_کنید
🔹@Postchi1