انسانهای خوب
خوشبختی را تعقیب نمی کنند
زندگی می کنند وخوشبختی
پاداش مهربانی صداقت
درستکاری و گذشت آنهاست ...
خوب بودن را تمرین کنیم
@Postchi1
@Postchi1
🔻هر وقت پدرم این ترانه را می خواند که «وقتی بچه بودی، عادت داشتی روی دوشم بنشینی، پدر نردبان بچه هایش است...» دلم می گرفت و برای پدرم غصه می خوردم.
پدر به چشم پسرش، بزرگ ترین و قوی ترین مرد دنیا است. پدر من یک سرباز بود. او در زندگی اش هم مثل یک سرباز قوی و با اراده بود. او شخصیتی نیرومند داشت و سختی های روزگار موهایش را سفید کرده بود. از نوجوانی برای تامین زندگی خانواده اش دوندگی و کار و کسب درآمد را شروع کرد. همیشه تا دیر وقت کار می کرد، اما هرگز گله نمی کرد. علی رغم سختی هایی که در بیرون تحمل می کرد، در خانه همیشه چهره ای خندان داشت.
با وجود آن که پدرم هر روز از صبح زود تا دیر وقت شب دوندگی می کرد، اما تحصیل من و برادرم در مدرسه، فشار مالی خانواده را سنگین کرده بود و خانواده ام زندگی را به سختی می گذراند.
پدرم برای بهبود دادن به معاش و درآمد خانواده، یک حوضچۀ پرورش ماهی کرایه کرد. پولش را قرض گرفت؛ بچه ماهی خرید و هر روز به تغذیۀ آنها مشغول شد. چشم گذاشته بود که بچه ماهی ها زود رشد کنند. چادری کنار حوضچه زد و هر روز از صبح تا شب به آن، که امید خانواده شده بود، رسیدگی کرد. مادر مترصد بود که بعد از فروختن محصول، چند اسباب جدید به خانه اضافه کند. من و برادرم هم امیدوار بودیم کتاب های جدیدی بخریم.
اما یک روز با خبر غیرمنتظره ای که پدر به ما داد، همۀ رؤیاهایمان رنگ باخت. همۀ ماهی ها مرده بودند. سکوت مرگباری خانه را فراگرفت. صدای گریۀ مادرم را از اتاق می شنیدم که با خودش نجوا می کرد: «همه چیز تمام شد! این همه پول از دیگران قرض گرفته بودیم.» در این هنگام پدرم لبخندی به مادرم زد و گفت: «عیبی ندارد! موفقیت که قرار نیست به آسانی به دست بیاید! این شکست برای ما درس می شود.»
بعداً از پدرم پرسیدم: وقتی ماهی ها مردند، همۀ ما گریه می کردیم. چرا شما گریه نکردید؟
پدرم جواب داد: «مردها نباید گریه کنند، فوق فوقش باید از اول شروع کنند.»
پدرم برای جبران زیان مالی که بر خانواده وارد شده بود، خود را روزانه بیست و چهار ساعت وقف کار در کنار حوضچه کرد. دیگر کم پیش می آمد که او را ببینیم. چین های روی صورتش عمیق تر شد، موهایش سفیدتر شد و خیلی پیرتر از سنش به نظر می رسید. طوری که گاه از خودم می پرسیدم آی این مرد که می بینم، پدر من است؟ آیا او واقعاً کمتر از 50 سال دارد؟
کم کم که بزرگ می شدم، عزمم را جزم کردم که برای بهتر و آسان تر شدن زندگی برای پدرم تلاش بیشتری بکنم و در زندگی موفق باشم.
در پایان سال 1998خدمت سربازی را تمام کردم و وارد دانشگاه ارتش شدم. حوضچۀ پرورش ماهی پدرم هم چند سال متوالی محصول خوبی داد. در تعطیلات زمستانی بعد از نیم سال اول تحصیلم در دانشگاه، با حقوقی که گرفته بودم، یک ریش تراش برقی برای پدرم هدیه خریدم. وقتی آن را به او دادم، پدرم ریش تراش را در دو دستش گرفت و مدتی طولانی به آن خیره شد. متوجه شدم که چشم هایش پر از اشک شد.
پدرم که مردی دارای شخصیت محکم و قوی، با هدیۀ کم ارزشی که از پسرش گرفته بود، متأثر شد و اولین بار گریه کرد . عشق پدر به فرزندان، عشقی عمیق و بزرگ است. من هرگز اشک پدرم را فراموش نخواهم کرد.
#پستچی
@Postchi1
🔻کاش ما انسانها هم ، اینقدر برای نجات هم نوع خود تلاش کنیم.
به جای گرفتن عکس از بدبختی های همدیگر ، دست هم را بگیریم
@Postchi1
@Postchi1
🔻او ثروتمندترین فرد شهر بود، اما زندگی شادی نداشت. همۀ خویشاوندان و دوستانش از او قرض گرفته، اما هرگز پس نداده بودند. او از این موضوع خیلی غمگین بود. روزی خویشاوندان و دوستانش را به مهمانی دعوت کرده بود، اما در همان شب سارقان به خانه اش دستبرد زدند. او اصلا نمی فهمید مردم شهرش که او با آنها آن قدر مهربان بود، چرا با او چنین رفتاری می کنند.
بعد از این ماجرا او هر روز غمگین تر و غمگین تر می شد. تا این که روزی یک راهب پیر پس از سفری طولانی به خانۀ او رسید.
مرد ثروتمند حکایت رنج و ناراحتی اش را به راهب پیر گفت. راهب لبخندی زده و گفت: من رازی را در معبدی در بالای کوه گذاشته ام. آیا مایل هستی برای گرفتن آن با من بیایی؟ اما باید بدانی که راه خیلی دور است و باید هزینه و توشۀ کافی برای سفر با خود برداری.
او پذیرفت و از پی راهب به راه افتاد. راه واقعاً بسیار طولانی بود. آنها از چندین دهکده گذشتند و کوه ها و دره های زیادی را پشت سر گذاشتند. در راه با مردم فقیر زیادی برخورد می کردند و راهب معمولا از او می خواست که به آنها صدقه بدهد. پولی که مرد با خود برداشته بود، روز به روز کمتر می شد و او نگران می شد که اگر پولش ته بکشد، چه کار باید بکند.
راهب متوجه نگرانی او شد و گفت: نگران نباش. من به تو قول داده ام که بعد از رسیدن به معبد بالای کوه، با شادی به خانه بازگردی.
او پس از شنیدن حرف راهب، با طیب خاطر و بدون نگرانی همۀ پولش را در راه به مردم فقیر صدقه داد.
سرانجام آنها به معبد رسیدند. مرد با عجله و بلافاصله از راهب درخواست کرد که راز شادی را به او بدهد.
راهب گفت: من راز شادی را به تو داده ام.
او با تعجب زیاد گفت: کی چنین چیزی به من دادی؟ چرا من متوجه نشدم؟
راهب گفت: فعلاً که اینجا هستی، چند روزی در اینجا بمان.
مرد ناچار پذیرفت و چندین روز در معبد ماند. اما کم کم از برگزاری روزانۀ مراسم دعا خواندن و قرائت کتاب مقدس توسط راهب های بودایی احساس بی قراری و ناراحتی کرد. به راهب مراجعه کرد و از او خرج و توشه ای درخواست کرد تا بتواند به خانه و شهرش برگردد.
راهب این بار هم به او گفت: من خرج سفر تو را قبلاً داده ام.
مرد دیگر مطمئن شد که راهب پیر یک دروغگو است. با ناراحتی معبد را ترک کرد و از دامنۀ کوه سرازیر شد. بعد از کمی طی راه، دیروقت شد. او خسته و گرسنه بود اما هیچ پولی نداشت و نمی دانست چه کار باید بکند.
در این هنگام دهقان پیری او را دید و گفت: شما همان کسی هستید که به من کمک کردید. اینجا چه کار می کنید؟
مرد به خاطر نیاورد که کی به این پیرمرد کمک کرده است. دهقان پیر با او مثل خویشاوند خود برخورد کرد و شب او را در خانه اش مهمان کرد.
روز بعد، مرد به راهش ادامه داد. در راه وقتی به مشکلی بر می خورد، افرادی که قبلاً به آنها کمک کرده بود، به دادش رسیدند. وقتی سرانجام بدون هیچ پولی، اما شاد و خوشحال به خانه اش رسید، ناگهان متوجه شد که پیرمرد راست می گفت و راز شادی را به او داده است. آن راز ساده این بود که اگر با شادی و طیب خاطر به دیگران کمک کنی، این شادی و خوشحالی خیلی زود به خودت باز می گردد. مرد ثروتمند به خاطر آورد که در گذشته، همیشه به امید جبران شدن، به دیگران کمک می کرد و همین انتظار و برداشت نیز به خودش بر می گشت.
#پستچی
@Postchi1
آیا میدانستید دارایی بیل گیتس به قدری است که اگر روزی یک میلیون دلارخرج کند، نزدیک به ۲۱۸ سال زمان میبرد تا دارایی هایش به اتمام برسد؟!
@Postchi1
@Postchi1
🔻روزی ناصرالدین شاه قاجار در تابستان در عمارت ملوکانه سلطنت آباد دراز کشیده بودند؛ در حالی که درباریان در پایین نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت می کردند.
شاه در اثنای سخن گفت:
چرا انوشیروان را عادل می گفتند؟ مگر من عادل نیستم؟
احدی جسارت نکرد که پاسخ دهد. شاه دوباره پرسید:
آیا بین شما هیچ کس نیست که جواب بدهد؟
باز کسی جواب نداد. ادامه سکوت همه را در معرض خطر قرار می داد. سرانجام حکیم الممالک مرگ را پیش نظر آورد و با تردید گفت:
قربانت شوم. انوشیروان را عادل می گفتند برای این که عادل بود.
شاه ابروی خود را در هم کشید و گفت: آیا ناصرالدین شاه عادل نیست؟
باز سکوت و هم آور جلسه را فراگرفت. پس از مدتی ناگزیر حکیم الممالک مرگ خود را درنظر آورد و حرف اول خود را تکرار کرد. شاه بیشتر ابرو درهم کشید و سؤال نخستین خود را باز بر زبان آورد. مجدداً سکوت مرگبار بر دربار حاکم شد. ناگزیر حکیم الممالک شانه های خود را حرکت داد و دست خود را باز کرد. آنگاه شاه با کمال تحقیر گفت:
ای فلان فلان شده ها! من یقین دارم که اگر انوشیروان هم مثل شما الواط رشوه خوار و نادرست در دور وبرخود داشت، هیچ وقت ممکن نبود او را عادل بگویند!
همه جواب دادند: قربانت گردیم. قبله عالم حقیقت را فرمودند!!!
#پستچی
@Postchi1
هیچ وقت حرف سربازی که
بدون پا از جنگ برگشت را فراموش نمیکنم :
" من فوتبالیست خوبی بودم !
اولش برای پاهایم گریه میکردم
تا فهمیدم خدا دوست داره من شطرنج باز خوبی باشم "
@Postchi1
@Postchi1
🔻استاد بعد کلاس صدام زد و کشیدم یه گوشه و گفت: تو چته بچه جون؟! حواس پرتی... هیچکدوم از درسا یادت نمیمونه!
این استاد ها هم الکی برای خودشون فتوا میدن. اتفاقا این روزا حواسم جمع تره و حافظه ام از همیشه قوی تر. مثلا خوب یادمه اون دوشنبه ساعت چهار اون عصر بارونی لباست سرمه ای بود با شلوار جین آبی.
چندتار از موهاتم بخاطر بارون ریخته بود گوشه پیشونیت. اون ساعت بند چرمیت هم دستت بود و گوشه کتونی پای چپت هم یکم خاکی شده بود.
من حتی یادمه سانس ساعت یازده شب اون چهارشنبه روی صندلی شماره بیست و هفت و بیست و هشت سینما نشسته بودیم و تو پای راستتو انداخته بودی رو پای چپت و دقیقه هفتادوشیش فیلم یه آدامس نعنایی بهم تعارف کردی!
یا مثلا یادمه اون شنبه ساعت پنج و سه دقیقه وارد کافه شدی نشستی رو به روم یه دستمال از جیب سوم کیفت بیرون کشیدی و عینکتو باهاش پاک کردی. با انگشت اشاره دست راستت رو چشمات کلافه دست کشیدی و گفتی...! راستش چی گفتی رو دقیق یادم نیس. آخه حواسم پرت شده بود به نفس کشیدنم که داشت قطع میشد فقط یادمه ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه بود و تو گفتی باید برم!
میبینی؟ من همه چیز رو با جزییات یادمه... همه چیزت رو. رنگ چشم هاتو ، دستات و فاصله دنج خالی بین انگشتاتو، گوشه سمت چپ بغلتو، فر بهم ریخته موهات... همه رو یادمه.
فقط یک چیز خیلی کوچیک رو یادم نیست...من چطور بعد از ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه اون شنبه زندگی کردم؟که این هم خیلی مهم نیست. اصلا چیشد که بحث به اینجا رسید؟ من جلوی استاد چکار میکنم؟ ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه است....
#محیا_زند
@Postchi1
لبو فروش ها
تابستان استراحت دارند.
بستنی فروش ها زمستان!
بیچاره آدم فروش ها؛
دریغ از یک لحظه استراحت در طول عمر...!
@Postchi1
@Postchi1
🔻روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...
سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!
#پستچی
@Postchi1