eitaa logo
کانال بستجی♨️
4.9هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
@Postchi1 🔻روزی ناصرالدین شاه قاجار در تابستان در عمارت ملوکانه سلطنت آباد دراز کشیده بودند؛ در حالی که درباریان در پایین نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت می کردند. شاه در اثنای سخن گفت: چرا انوشیروان را عادل می گفتند؟ مگر من عادل نیستم؟ احدی جسارت نکرد که پاسخ دهد. شاه دوباره پرسید:  آیا بین شما هیچ کس نیست که جواب بدهد؟ باز کسی جواب نداد. ادامه سکوت همه را در معرض خطر قرار می داد. سرانجام حکیم الممالک مرگ را پیش نظر آورد و با تردید گفت: قربانت شوم. انوشیروان را عادل می گفتند برای این که عادل بود. شاه ابروی خود را در هم کشید و گفت: آیا ناصرالدین شاه عادل نیست؟  باز سکوت و هم آور جلسه را فراگرفت. پس از مدتی ناگزیر حکیم الممالک مرگ خود را درنظر آورد و حرف اول خود را تکرار کرد. شاه بیشتر ابرو درهم کشید و سؤال نخستین خود را باز بر زبان آورد. مجدداً سکوت مرگبار بر دربار حاکم شد. ناگزیر حکیم الممالک شانه های خود را حرکت داد و دست خود را باز کرد. آنگاه شاه با کمال تحقیر گفت: ای فلان فلان شده ها! من یقین دارم که اگر انوشیروان هم مثل شما الواط رشوه خوار و نادرست در دور وبرخود داشت، هیچ وقت ممکن نبود او را عادل بگویند! همه جواب دادند: قربانت گردیم. قبله عالم حقیقت را فرمودند!!!  @Postchi1
گرگ همیشه گرگ میزاید و گوسفند همیشه گوسفند ؛ تنها انسان است که گاهی گرگ میزاید و گاهی گوسفند .. @Postchi1
هیچ وقت حرف سربازی که بدون پا از جنگ برگشت را فراموش نمیکنم : " من فوتبالیست خوبی بودم ! اولش برای پاهایم گریه میکردم تا فهمیدم خدا دوست داره من شطرنج باز خوبی باشم " @Postchi1
@Postchi1 🔻استاد بعد کلاس صدام زد و کشیدم یه گوشه و گفت: تو چته بچه جون؟! حواس پرتی... هیچکدوم از درسا یادت نمیمونه! این استاد ها هم الکی برای خودشون فتوا میدن. اتفاقا این روزا حواسم جمع تره و حافظه ام از همیشه قوی تر. مثلا خوب یادمه اون دوشنبه ساعت چهار اون عصر بارونی لباست سرمه ای بود با شلوار جین آبی. چندتار از موهاتم بخاطر بارون ریخته بود گوشه پیشونیت. اون ساعت بند چرمیت هم دستت بود و گوشه کتونی پای چپت هم یکم خاکی شده بود. من حتی یادمه سانس ساعت یازده شب اون چهارشنبه روی صندلی شماره بیست و هفت و بیست و هشت سینما نشسته بودیم و تو پای راستتو انداخته بودی رو پای چپت و دقیقه هفتادوشیش فیلم یه آدامس نعنایی بهم تعارف کردی! یا مثلا یادمه اون شنبه ساعت پنج و سه دقیقه وارد کافه شدی نشستی رو به روم یه دستمال از جیب سوم کیفت بیرون کشیدی و عینکتو باهاش پاک کردی. با انگشت اشاره دست راستت رو چشمات کلافه دست کشیدی و گفتی...! راستش چی گفتی رو دقیق یادم نیس. آخه حواسم پرت شده بود به نفس کشیدنم که داشت قطع میشد فقط یادمه ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه بود و تو گفتی باید برم! میبینی؟ من همه چیز رو با جزییات یادمه... همه چیزت رو. رنگ چشم هاتو ، دستات و فاصله دنج خالی بین انگشتاتو، گوشه سمت چپ بغلتو، فر بهم ریخته موهات... همه رو یادمه. فقط یک چیز خیلی کوچیک رو یادم نیست...من چطور بعد از ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه اون شنبه زندگی کردم؟که این هم خیلی مهم نیست. اصلا چیشد که بحث به اینجا رسید؟ من جلوی استاد چکار میکنم؟ ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه است.... @Postchi1
لبو فروش ها تابستان استراحت دارند. بستنی فروش ها زمستان! بیچاره آدم فروش ها؛ دریغ از یک لحظه استراحت در طول عمر...! @Postchi1
@Postchi1 🔻روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد! تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد... سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟! جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی! @Postchi1
هیچ قهرمان ماراتنی به اندازه پدرم به دنبال نان ندویده است.... "تقدیم ب تمام پدران سرزمینم" @postchi1
@Postchi1 🔻یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند .در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد .دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید .این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم .یکشنبه هفته دیگر عید است وتمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم .یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم .  هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم .تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد .نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند .در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند .عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند  @Postchi1
زمانی که بخواهید وصیتنامه بنویسید متوجه خواهید شد تنها کسی که از داراییتان سهمی ندارد خودتان خواهید بود پس از زندگییتان تا میتوانید لذت ببرید! @Postchi1
مراقب باشید به چیزهایی که دوست دارید برسید وگرنه مجبورید چیزهایی که دارید را دوست بدارید @Postchi1
‎‌‌‎‎‌‎‎‌‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌ ‌‌‎‎‎‎‎‌‌‎‌‌‎‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سه میمون سمبلیک در فرهنگ ژاپن 🙈بدی را نبین 🙉به بدی گوش نسپار 🙊بدی را نگو میزارو چشمهایش را می پوشاند کیکازارو گوشهایش را می پوشاند ابوازارو دهانش را بسته است @Postchi1 ‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‌‌‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‎‎‌‌‎‌
بزرگترين ضعف اغلب انسانها ترديد آنهاست در اينكه به ديگران هنگامی كه هنوز زنده هستند بگويند: چقدر دوستشان دارند. @Postchi1