پرایوتِ دلی
تا قبل من ک گوه اضافه زیاد خوردی، اما ع بعد من همه چی فرق میکنه
میبرم نفس اونی رو ک بخواد کوچیک ترین آزاری بهش برسونه
پس مراقب خودت باش
دلی بگم؟:)
صدایم از سقف اتاقم بالاتر نمی رود.
من را حتی بالایی هم نمی بیند.
بی مقدمه سر اصل مطلب روم
اصل مطلب؟
مزاح است، لذا تمام زندگی ام مطلب شده است، گوشه به گوشه اش مهم و مشکل دار شده و حاشیه ای وجود ندارد که به آن بپردازم.
همانند پیر زن های شصت ساله شده ام شاید بیشتر، حتی گاهی آن ها هم از من سالم تر و شاداب تر هستند.
معبودم از امتحان گرفتنت خسته شدم
از امتحان کردنم به ستوه نیامدی؟
حق میدهم تو هم مرا پس زنی ولی امید بندهٔ نا امیدت فقط به تو بود.
هر روز برایم مانند شب میگذرد و سیاهی که فرا می رسد دیگر زندگی ام نمیگذرد.
سیاهی دل و بختم، سیاه تر از آسمان شب توست.
در هر سجده و عبادتگاه گفتم(اِرحَم عبدک ضعیف)
دلیل شنیده نشدنش را پیش تر گفتم، صدایم تا جایی که تو هستی نمی رسد.
خسته که می شوم رویم را به سمت کاغذ های همیشگی ام می اندازم. میفهمم که دیگر حتی درختان هم آرزوی ماندن و قطع نشدن را دارن تا هر لحظه و هر شب زیر دستان و قلم بی مهرم و سنگینم، کمرشان از غم هاین خم می شوند.
میدانم می گذرد اما مگر چگونه گذشتن مهم نیست؟
معتقدم که باید خوب بگذرد. اگر خوب نگذرد، سپیدی موها از سپیدی برف های روی بلندی بیشتر است.
اگر خوب نگذرد، قلبی که پاتوق و جایگاه رهگذران بود دیگر خوب کار نمیکند.
اگر خوب نگذرد همه چی سیاه می شود، بخت، دل، چشم، زندگی.
بختم که مانند دلم آن را سیاهی فرا گرفته.
چشمانم سویی ندارد حتی در فروغ و روشنایی.
سیاهی زندگی ام از پر زاغی که ان را خلق کردی سیاه تر است.
از ما که گذشت، حال دعا می کنم تجربه های تلخی که از زهر مار تلخ تر است و باز زهر مار نوش داروست، اما این تجربه ها دردی بر درد دیگر اضافه میکند را هیچ احدی تجربه نکند و شیرین کام بیاید و شیرین کام این جهان تلخ و سیاه را ترک کند.