از آدم بودن خسته شدم دلم میخواد تو زندگی بعدیم پسر طبقه بالا باشم و هر روز یورتمه برم.
یه دختربچه تقریبا ۷، ۸ ساله اومد بهم آب تعارف کنه. بهش گفتم لا شکرا؛ وقتی ازش آب رو نگرفتم چهرهاش مچاله شد و بغضش گرفت. یه لحظه حس کردم بدترین آدم دنیام. با مهربونی رفتم جلو و با لبخند آب رو ازش گرفتم و گفتم شکرا. یه لبخندی زد و دویید سمت باباش تا آب جدید بگیره.
آدم عادی دلش نمیاد که حتی دست دختربچه رو رد کنه. چجوری دلت اومد بچهها رو بکشی بیشرف؟
نمیدونم چطوری بگم انگاری گرمای عراق وارد بدنم شده، خرما میبینم ذوق میکنم
انگاری خرما ها خوشمزه تر شدن.