eitaa logo
« د‌ࢪ‌ ݼوالـے پࢪواز » 🕊🌿
823 دنبال‌کننده
341 عکس
173 ویدیو
3 فایل
" بِسمِ رَبِ الشُهَدا " _به‌ياد נﺧتࢪی از تبار ﻧوࢪ נخـتـࢪی ڪـه بـه‍ـشـت נلـتـنـگـش بـود🌿] >>> مــحــدثــه‌اقــدســی<<< بهـ قلم؟! ࢪفقآي נلتنڰ آﻐوش ﺣࢪف آﺨࢪ؟! תהיו אומללים کُپی؟! فور کنی قشنگ تره نَـ‌ﺣ‌نُ هُنا🪷 ‌https://daigo.ir/secret/91646182079
مشاهده در ایتا
دانلود
به کسانی که در راه خدا کشته می شوند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من و محدثه تو کار ساخت زیورآلات بودیم از کلاس پنجم) این دستبندم جز اون کارایی بود که محدثه بافتشو زده بود🥲🎀 محدثهٔ هنرمند💖
پیام شما🦋 شهیدمون هنرمندم بود............ 🥲 ...... سلام، بعله این بخشی از هنر هاشه🎀
پیام شما🦋 مامانم داره برام مقنعه میدوزه. بهش گفتم چجوری طلق بذارم روش..؟ گفت نمیدونم؟ گفتم همونجوری محدثه میزاشت انقد قشنگ بود...🥲✨💙 ..... سلام اوهومم، محدثه همیشه قشنگ بود🥲❤️
سلام دوستان دعا گوی همه شما هستم✨
ولی من هنوزم باورم نمیشه محدثه دیگه تو این دنیا نیست›››❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوستی من و محدثه از کلاس اول ابتدایی شروع شد. وقتی که از مشهد اومدن گرگان و ازونجا من و محدثه شدیم هم کلاسی و هم سرویس مدارسمون یکی بود و مامان هامون هم با همدیگه دوست شدن و ما با هم رفیق🫂 به طور جدی رابطه ی خیلی صمیمانه ی من با محدثه از کلاس چهارم شروع شد. (یعنی زنگ زدن هامون به هم،قبلش فقط همدیگه رو تو مدرسه میدیدیم و کرونا بود و مدارس تعطیل🤌🏻) و همینجور نسبت به هم وابسطه تر میشدیم. کلاس پنجم دورانی داشتیم با هم)) 🥲 با اینکه هیچ کدوممون خاطره خوشی ازون سال نداشتیم ولی من حاضرم دوباره برگردم به همون سال تا محدثه رو یک دفعه فقط برای چند ثانیه ببینم.. ❤️‍🩹 کلاس پنجم که تموم شد ، حرف این شد که محدثه بخاطر شغل باباش میخواد انتقالی بگیرن تهران و ما با هم کورس گذاشتیم😂 یه روز من میرفتم خونشون یه روز اون میومد خونمون و روزایی که همدیگه رو نمیدیدم تلفن به دست بودیم تو خونه تا اینکه کلاس ششم شروع شد و ما مدرسمون رو عوض کردیم و رفتیم مدرسه جدید من تو مدرسه هیچکس رو جز محدثه که با هم اومدیم نمیشناختم... و ما باز هم اون سال هم سرویسی مدرسه شدیم نزدیک عید بود که به طور جدی محدثه گفت بابام خونه پیدا کرده داریم وسایلمونو جمع میکنیم و میخوایم بریم من اونجا خیلی ناراحت بودم، طوری که بچه های کلاس به طور شوخی یا جدی میگفتن ریحانه از وقتی محدثه رفته تهران افسرده شده🤌🏻 توی این کانال نیستن واگرنه بهشون میگفتم آره، من از وقتی محدثه رو از دست دادم افسرده شدم..) محدثه که رفت تهران من دلم به این خوش بود که میتونم ببینمش، حتی شده بخوان برن مشهد یا مابریم تهران میبینمش.. و همونطور شد... من از کلاس اول تا الان که هشتمم با محدثه دوست بودم چقدر دلخوش بودم با خودم می گفتم (حتما محدثه تابستون میخوان برن مشهد میاد سر راهشون گرگان؛ 💔) «ببخشید طولانی شد»
«یَا مَنْ یَکْشِفُ الْبَلْوَی» ای برطرف کننده‌ی هر گرفتـاری☁️🌱 {سلام، ظهرتون بخیر🦋}