eitaa logo
« د‌ࢪ‌ ݼوالـے پࢪواز » 🕊🌿
683 دنبال‌کننده
341 عکس
173 ویدیو
3 فایل
" بِسمِ رَبِ الشُهَدا " _به‌ياد נﺧتࢪی از تبار ﻧوࢪ נخـتـࢪی ڪـه بـه‍ـشـت נلـتـنـگـش بـود🌿] >>> مــحــدثــه‌اقــدســی<<< بهـ قلم؟! ࢪفقآي נلتنڰ آﻐوش ﺣࢪف آﺨࢪ؟! תהיו אומללים کُپی؟! فور کنی قشنگ تره نَـ‌ﺣ‌نُ هُنا🪷 ‌https://daigo.ir/secret/91646182079
مشاهده در ایتا
دانلود
یه بار با قرار بود شهرک ما یک فیلم سینمایی رو بزارند بچه ها ببین من و محدثه قرار بود با داداش هامون بریم و ببینیم محدثه به من گفت : من محمد رضا رو زود تر می فرستم که برامون جا بگیره منم گفتم : باشه خیلی خوبه محمد رضا برای ما جا گرفته بود چون دوست داشت خودش پیش دوست هاش باشه کنار اون ها جا گرفت خلاصه ما رفتیم اونجا و برای داداش کوچیکه من جا نبود من خواستم داداشم رو بیارم که بشینه پیش من که محمد رضا داداشم رو برد پیش خودش بشینه من گفتم نه اذیت میشی گفت چه اذیتی اینجا با من دوست هام بازی می کنه ادامه دارد...
، بعد از ظهر با معلم کلاس ششممون و همکلاسی ها قرار گزاشتیم بریم نمایشگاه کتاب محدثه و محمدرضا هم با مامانشون اومدن همونجوری پشت سر ما میومد و کتاب هارو نگاه میکرد این عکس رو معلممون گرفته یا مامانش فععک کنم🥲
، یه روز با بچه های گروهمون کلاس پنجم رفتیم خونه محدثه شون رفتیم تو اتاق با محدثه ۴ نفر بودیم یکی ازبچه هامون کش موهاشو باز کرد و همونطوری گذاشت محمدرضا میخواست وارد اتاق بشه درو که باز کرد دید روسری سرش نیست، رفت بیرون آخه بچه ۷ساله و حجب و حیا؟.. واسه همین مامان محدثه میگه اینا فقط سعی کردن خوب باشن🥲
توی یکی از مصاحبه های مامان محمد رضا شنیدم که می گفتن : یه بار محمد رضا اومد خونه گفت : مامان ما داشتیم فوتبال بازی می کردیم توپم خیلی آروم خورد به ماشین که نزدیکمون بود یکم پول می دم بزارید برای رد مظالم بهش گفتم : مامان جان اشکال نداره آروم خورده چیزی نشده گفت : نه بعد رفت یه مقدار از پول تو جیبی خودش آورد مامانش بندازه داخل صندوق صدقات محمد رضا سعی می کرد خوب باشه ....
فاقد کپشن!!! 💔
« د‌ࢪ‌ ݼوالـے پࢪواز » 🕊🌿
🙃
مشخصات شهید نام: محمدرضا نام خانوادگی: اقدسی نام پدر: شهید حجت السلام احد اقدسی تاریخ تولد: ۱۳۹۴/۹/۴ محل تولد: مشهد تاریخ شهادت: ۱۴۰۴/۳/۲۳ محل شهادت:تهران،شهرک شهید چمران، بلوک ۱۲ محل دفن: حرم مطهر رضوی،رواق حضرت زهرا(س)
، محمدرضا پسر بچه ای بسیار خوش ذوق و خنده رو بود هر موقع میدیدمش داشت میخندید کلاس ششم من و محدثه،چهارشنبه ها مدرسش ساعت ۱۲ تعطیل میشد نیم ساعت تو ماشین میشست که ما کلاسمون تموم بشه بعضی روزا از نیم ساعتم بیشترمیشد وقتی هم میومدیم هیچی نمیگفت که خسته شدم و زودتر از کلاستون میومدین)))
، همیشه حد و مرز، احترام رعایت میکرد، هیچوقت ازش کار بد یا حرکت بدی ندیدم حتی لحن صحبت کردنش هم آروم بود و مهربون آخرین دفعه ای که اومدن خونمون، مامانش تو حیاط بود و داشت با مامانم صحبت میکرد من و محدثه هم داخل اتاق بودیم محمدرضا اومد تو خونه و فکر کنم رفت آب بخوره، هنوز یادمه وقتی داشت میرفت گفت آبجی مامان میگه بیا