خوابهایم بوی تن تو را میدهند ؛
نکند آن دورترها ،
نیمهشب در آغوشم میگیری ؟
-فدریکو گارسیا لورکا
و در آخر او ماند و فنجان چایی که سرد شده بود ، حرف هایی که نگفته بود و در گلویش به بغضی سنگین و سربی تبدیل شده بودند ، انبوه نامه هایی که با شور و اشتیاق نوشته بود اما هیچوقت جرئت فرستادنشان را نداشته بود ، و از همه چیز جانکاه تر . . خاطراتی که هرگز قصد ترک کردن قلب و روحش را نداشتند.
-t