قلمدان
روایت اربعین 8⃣ پرده هشتم به یاد قدم های جابر من ایران و تو عراقی چه فراقی 🎶 نواهای عربی و فارسی ا
روایتهای اربعين هنوز ادامه دارد
در این روایتها سعی شده است هر پرده، بخشی از سفر را روایت کند.
در ادامه امکان دارد برخی پرده ها به چند بخش تقسیم شوند.
چون ماجرای طولانی را با خود داشته اند.
و بعلت مرتبط بودن یکدیگر تقسیم به بخش ها شده اند.
✍ ادامه دارد....
#تقدیر
#قلمدان
#روز_نوشت
#روایت_اربعین
https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین
9⃣ پرده نهم
قسمت اول 🔻
خداحافظی با پدر دلتنگی رو کم نمیکنه که هیچ، زیادتر هم میکنه😔
اما تمام دلخوشیت اینه که وقتی ازش دور میشی حس میکنی سایه پدرانه بودنش تا اخرین لحظه حیات تو باهات همراهی میکنه و هرجا صداش میزنی جوابت میده 😍
❇️ یادش بخیر کوچیکتر که بودیم میخواستیم یه کار سختی انجام بدیم، یه جسم سنگینی رو برداریم میگفتیم «یا علی»
🔸بعد از زیارت یه استراحت مختصری داشتیم و آماده رفتن به سمت پیاده روی کربلا، از موکب جلوی درب اومدیم و منتظر بودیم تا خانواده همراه بشند.
تو این فاصله، جلوی درب موکب شربت ابلیمو همراه تخم شربتی فراهم بود، یه معجون خوب ضد گرما، نمیشد ازش بگذری.😋
جالب این بود که مسئول شربتش، فقط برای خانم هایی که جلوی درب بودن پخش میکرد، به اقایون میگفت برید بالا داخل موکب میدن هر چی اصرار کردم، قبول نکرد 😑دیگه بیخیالش شدم.
📶 باید چند تا پله رو بالا میرفتم، منم زانو راستم یکمی فشار می اومد بخاطر درد قبلی اذیت کننده بود پله ها رو بالا پایین شدن برام تحملش سخت بود، ولی چون گرم بود، نمیشد براحتی دست رد به شربت زد،😉
نم نم پله ها رو بالا رفتم و یه دل سیر تلافی پایین رو کردم، سیر که از شربت شدم، به سمت آقا مسعود اومدم.
خانواده اش هم اومده بودند.
▫️نجف به سمت مسجد کوفه
ازدحام جمعیت بگونه ای بود که ماشینهای کوفه فاصله اشون با موکب ها زیاد بود، باید مسیر طولانی پیاده میرفتید تا به ماشینها برسید.
🚶♂نم نم حرکت کردیم، کمی از حرم دور شدیم موکب های پذیرایی بیشتر از اطراف حرم بود.
تنوع پذیرایی هم الحمدلله خوب بود.
جمع تصمیم گرفتیم که با ماشین مسیر رو ادامه ندیم. ولی خیلی پیاده روی تند نداشتیم.
✅ هرجا خسته می شدیم کمی استراحت میکردیم و آب و نفسی تازه چاق میشد دوباره حرکت میکردیم.
اول مسیر تا جاده های اصلیش شلوغ بود. اما هر چی از حرم دورتر می شدیم جمعیت کمتری میدیدم.
تقریباً یه سه ساعتی و خورده ای راه رفتیم، خیلی خسته شده بودیم.
دیگه خیلی به نماز مغرب نمونده بود.
با اين مسیر پیاده روی وقتی آب و شربت یا دوغ و نوشیدنی های دیگه ای رو میخوری، دیگه خیلی احساس گشنگی نداری.
ولی به هرحال بدون غذا هم که نمیشه ادامه بدی، مخصوصاً یهویی غذای داغ و بوی کباب داغ به مشامت برسه 😋 و تو این مسیر از همه مهمتر این هست که صف غذا خلوت باشه، تو این حالت نمیشه بیخالش بشی 👌
از کنار موکبی در حال رد شدن بودیم، دیدم که تازه شروع کرده به کشدین غذا با نون مخصوص عربی، نونی که شبیه مشک اب از دو طرف کشیده و وسطش شبیه ذوزنقه.
با طعم خوشمزه.
کباب عربی، کباب کوبیده کوچیک در حد یک انگشت کشیده طولش بود. به همراه کمی پیاز خورد شده و سبزی، گوجه. 🤩
صف کمی طول کشید نه بخاطر شلوغی بخاطر اینکه با آتیش زغال کباب ها درست میشد، یکمی زمان می برد.
🌮 نفری یکی گرفتیم و نشستیم برای خوردن.
قسمت اول - پرده نهم
✍ ادامه دارد....
#تقدیر
#قلمدان
#روز_نوشت
#روایت_اربعین
https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین
9⃣ پرده نهم
قسمت دوم 🔻
💫 قشنگی خوردن غذا تو این مسیر به اینه که در حالت عادی شما برای غذا خوردن دنبال یه جای باصفا و به اصطلاح دنج میگردی، ولی تو این مسیر کافیه یه لبه جدولی باشه تا بتونی بشینی یا یه تیکه سنگی، یا یه فضای نمیچه سبزی یا تیکه موکتی که وسط پیاده رو انداخته باشند.
روی لبه جدول نشستیم برای خوردن غذا. ✅
من که سهم خودم رو خوردم. خانواده آقا مسعود زیاد اهل کباب نبودن، مخصوصاً دخترخانمش نورا خانم.
من که با یه لقمه سیر نمیشم. البته فکر نکنید من سیر نمیشم، کلا حجم غذاهایی که میدن برای هر نفر سیر کننده نیست. 🤭
برای صف دوم خواستم که برم، آقا مسعود سهم دخترخانمش رو به ما تعارف کرد و منم بی تعارف پذیرفتم.
🍦🍭جالب این بود که تو این مسیر چند جا بستنی و نوشمک یخی زیاد پخش میکردند برای بچه ها هم جذاب بود.
❌ ولی جای تاسفبار هست که تو این سفر برخی ها خیلی روش خوبی نداشتند، یه طوری پذیرایی ها رو ذخیره میکردند که انگار قحطی میخواد بیاد. یه آقایی دو تا دستاش پر ازنوشمک یخی بود.
هم غذا خوردیم و همزمان استراحت ما شد. چون وقت زیادی نداشتیم راه افتادیم.
⛺️موقع اذان شد، جلوی یکی از موکب ها توقف کردیم برای نماز.
مسجد باصفایی بود. جلوی دربش چادر و موکب زده بودند و داخلش مسجد بزرگی.
دنبال سرویسش بودم، چند تا شیر آب بود گفتم خوبه کنارش شیر آب هست برای وضو و شستن دستها.
ولی ظاهراً باید بیخیال این شیر آب ها بشیم. چون قطع بودند. 😕
باید 10 تا پله باریک و شیب تیز رو بالا میرفتی یه 45 درجه میچرخیدی دوباره 5، 6 تا پله میرفتی تا برسی به سرویس بهداشتیش.
جالب اینه که درب دستشویی هاشون نصفه بود، یعنی وقتی ایستاده بودی، از قفسه سینه به بالاش باز بود و در معرض رؤیت. 🤨
یکی از زائران اومد شوک بهش وارد شد از دیدن همچنین درب دستشوئی.😯برگشت بیخیالش شد.
قسمت دوم - پرده نهم
✍ ادامه دارد....
#تقدیر
#قلمدان
#روز_نوشت
#روایت_اربعین
https://eitaa.com/Qalamdan/103
قسمت سوم - پرده نهم
وضو گرفتم و برای نماز دوباره این پله ها رو باید تحمل میکردم.
وارد مسجد شدم.
یه بخشی از مسجد رختخواب و متکا پهن بود برای استراحت زائر. 🚼
نماز که خوندیم، کمی استراحت کردیم در حد 20 دقیقه ای.
🚶♂دوباره حرکت کردیم اول مسیر که راه می افتی، باید صفهای طولانی شربت و غذا مواجه میشی، ولی دیگه نزدیکای مسجد کوفه رسیدیم بچه های عربی، با اصرار لقمه های غذا تعارف میکردند.🌮🌭
الحمدلله نعمت فراوان.🤲
دیگه حسابی همه بریده بودیم. یه 15 دقیقهای استراحت لب خیابون داشتیم.
وقتی نزدیک مسجد رسیدیم دیگه همه از شدت خستگی دنبال یه فضایی بودیم که حداقل خستگی خوبی در بیاریم.✔️
داخل مسجد کوفه یه فضای بزرگ سرسبز بود.رفتیم اونجا برای استراحت تا ببینیم باید کجا بریم و چه کار کنیم.🤔
هنوز حس میکردم دست پدرانه همراهمون هست.✨
قرارمون این بود که شب کوفه باشیم و روز به سمت مسجد سهله و طریق العلماء حرکت کنیم.اما این که کجا باشیم و شب تا صبح کجا بمونیم داشتیم مشورت میکردیم که
توسل پدرانه نجات بخش ما شد.✅
قسمت سوم - پرده نهم
✍ ادامه دارد....
#تقدیر
#قلمدان
#روز_نوشت
#روایت_اربعین
https://eitaa.com/Qalamdan/103
نماز اول وقت🔻
ساعت 7 و ده دقیقه
موقع نماز مغرب
موفعیت مکانی وسط پارک
تاریخ 8 - 06-1405
هر کسی به یه چیزی تعلق داره، و برای اون تعلقش تلاش میکنه تا ازدستش نده، یکی شهر بازی و تخلیه انرژی، یکی کتاب و مطالعه زیاد، یکی نوشتن و دنبال موضوع جذاب، یکی تمام علاقه اش نماز.
فرقی نمیکنه چه سنی با چه جنسیتی باشه.
جالب اینه که تو این تعلقات خیلی ها برای رسیدن و نگهداریش تلاش میکنند.
شیعه باشی، تو کشور مسلمان، و تو شهری که ام القری جهان باشه، وسط دل این شهر توی پارک مسجدی به نام مبارک صدیقه طاهره سلام الله علیها، حضرت زهرا سلام الله علیها بنا شده باشه، ولی عجیب این که توی جمعیت کلان پارک، یه تعداد قلیل در حد انگشتان دست اونم بیشترشون عرب باشند بیان نماز و برندولی بچه شیعه و مسلمان ایرانی ما تو شهر بازی، یا کنار قلیان و دود سیگار انفرادی یا خانوادگی مشغول رسیدگی به متعلقاتش.
این چیزی نیست جز جا بجا شدن ارزش با ضد ارزش، جا بجا شدن نماز با خیلی تعلقات دیگه.
#تقدیر
#روز_نوشت
#قلمدان
https://eitaa.com/Qalamdan/121
روایت صادق؛ روایت های قدرت
بیان صداقت، در هر امری نشان از روحیه وفاداری است؛ نشان از توجه به تعهدات طرفینی است؛ اما باید توجه داشت روایت صادق همیشه به معنای عالمانه سخن گفتن نیست؛ و حکایت از عالمانه اندیشیدن ندارد؛ چه بسا در بیان صداقت مطلبی، پیامی که انتقال داده می شود نشان از ضعف، یاس ، نتوانستن، نخواستن، نشدن و عقب افتادگی داشته باشد؛ چه بسا فردی صادقانه ضعف های یک ملت و یک حرکتی را روایت کند؛ ولی این صداقت باعث خسارت و صدماتی شود که جبران کردن آن غیر ممکن یا زمان بر و یا با هزینه بالایی را داشته باشد.
از طرفی این گونه روایت شعف و حیات دوباره دشمن و دوستداران دشمن می شود؛ این نوع روایت صادق هرچند صادقانه است ولی مورد تائید و صلاح دید یک جامعه و تشکیلات نمی باشد.
صادقانه سخن گفتن باید همراه با عالمانه و حکیمانه باشد؛ صداقت را باید با پشتوانه قدرت همراه کرد؛ با پشتوانه شرافت و اقتدار ضمیمه کرد.
به فرموده امام قائد«ضعف و نقص و کمبود، نیازمند روایت و برجستهسازی نیست؛ بلکه نیازمند برنامهریزی و اقدام برای رفع و حلِّ مشکل است. گاه بیان صادقانه ضعفهای خود در وقتی که دشمن به روحیّه نیاز دارد، کمک بزرگی به او است و ای بسا دلهای دوستان و همراهان را دچار نگرانی نموده و ایشان را سرگردان و متحیّر سازد.»
در این بیان راهبرد اصلی برای مواجه با ضعف ها باید به دو مولفه « برنامه ریزی و اقدام در رفع مشکل» توجه کرد؛ و در نقطه مقابل ضعف ها، باید برجسته سازی در زمینه نقاط مثبت باشد ؛ نه نقاط منفی؛ چنانچه این نوع برجسته سازی هم در نگاه امام شهید به وفور می توان پیدا کرد، و هم در نگاه امام قائد و بعنوان یک فرهنگ قرانی می باشد.
ایشان می فرمایند «قوّت و قدرت و نقاط مثبت بهموجب آموزهی قرآنیِ «و امّا بِنِعمَة ربِّکَ فَحَدِّث» نیازمند روایت و برجستهسازی است. »
زمینه سازی قدرت و اعلام موضع قدرت از نمونه های برجسته سازی ها در فرهنگ قرآنی می باشند.
زمینه سازی قدرت
گاهی این برجسته سازی با فراهم کردن زمینه های قدرت است مانند «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ...»
اعلام موضع قدرت
گاهی برجسته سازی به اعلام موضع قدرت است مانند آن دسته از آیاتی است که خطاب به مسلمین و مومنین این پیام را دارد که موضع قدرت فقط اسباب مادی و تجهیزات نظامی نیستند بلکه ایمان و باور شما ، تواصی به حق و تواصی به صبر موجب قدرت و غلبه بر دشمنان و ایجاد ترس علیه آنها است.
آیاتی چون «وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا»؛«وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»؛«كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ» بیان گر موضوع قدرت است و اینها باید صادقانه و عالمانه برجسته سازی و روایت گری بشوند.
انسجام اجتماعی ؛ مهم ترین مولفه قدرت
اگر از زاویه دیگری به برجسته سازی قدرت در نگاه امام شهید و امام حاضر دقت شود مسئله انسجام اجتماعی است؛ به گونه ای که تاب آوری دشمن را در برابر این راهبر زمین گیر میکند؛ ملت مبعوث شده ای که بعد از شهادت امام خامنه ای علم و فکر ولایت را رها نکرده اند؛ این نشان از انسجام اجتماعی ملت مبعوث شده است؛ رعایت این وحدت و مراقبت انسجام اجتماعی لازم است و به تعبیر امام حاضر « بنده قاطعانه اعلام میکنم که ارتکاب هر آنچه بهضرر انسجام اجتماعی باشد، ممنوع است.»
زیرا اضمحلال انسجام اجتماعی یعنی از دست دادن قدرت؛
با این وجود روایتهای صادق باید در زمینه روایتهای قدرت باشد.
#تقدیر
#قلمدان
https://eitaa.com/Qalamdan/122
اعتراف روح الله زم
روی کار آمدن مدیران کار نابلد و ناکارآمد و لیبرال، بزرگترین ضربه برای نابودی جمهوری اسلامی ایران
#قلمدان
#تقدیر
https://eitaa.com/Qalamdan/123
تو باید عادت کنی برای نوشتن آنچه را که میخواهی بنویسی نه هر آن چه را که میبینی.
چون نوشتن سرمایه ذهن تو است. گوهری که هر دانه اش، کمیاب.
کلمات و جملات، اندیشه تو را به نشانه می گیرد.
باید مراقب باشی این گوهر را در کجا مصرف میکنی.
چراغ قرمز
همه چیز برای تو قرمز است. هر دفعه تصمیم جدید. هر روز تعریف یک کار جدید. هر روز جلسه پشت جلسه.
اما همه کارها، پرونده های باز، ایده ها،و تصمیم ها، در یک ترافیک سنگین پشت سر هم انباشته شده اند. چون هنوز چراغ رنگش قرمز است.
و حرکتی برای تغییر رنگ چراغ وجود ندارد. نشانه ای که بتوانی از دل آن تغییر رنگش را پیدا کنی، نمیابی. این چراغ قرمز ظاهرش بی صداست. اما حقیقتش مملو از انواع صداهای خسته کننده است. صداهایی که هر وقت می شنوی فقط یاد ترافیک پشت چراغ قرمز می افتی. چراغی که اصلا برای سبز شدندش نمیخواد قدمی بردارد. چون توان سبز شدنش را از دست داده است. شاید منتظر یک جرقه ای است. تا حرکت از نو را شروع کند.
اشتباه فکر نکن، تصمیم دیگری را اضافه نکن. باید انتخابهایت را اصلاح کنی. تا از دل ترافیک پشت چراغ قرمز نجات پیدا کنی.
با بوق زدن، گاز دادن، نهیب زدن به جلویی، گیر دادن به بغل دستی های خود کاری پیش نمی رود جز بهم ریختگی، آشفتگی، احساس دیر رسیدن، جا ماندن از بقیه و شاید هر گز نرسیدن.
قرمزی چراغ برای توقف همیشگی نیست. جایی است که تو را یک بار هم که شده از سرعت بی رویه، بدون هدف، بدون نشانه و خطرات احتمالی نجات بدهد.
تصمیم های زندگی نباید، چراغ قرمز برای زندگی تو باشند.
#قلمدان
#تقدیر
https://eitaa.com/Qalamdan/125
روایت اربعین
🔟 پرده دهم
قسمت اول 🔻
برای آن که بتوانی خودت را محک بزنی، بهترین راه انتخاب های خودت می باشد.
هر آن چه را که انتخاب میکنی نشانه ی تفکر، اعتقاد، و تعلق های تو می باشد.
هیچ انتخابی بدون اینکه بخواهی رقم نمیخورد.
هر چند گاهی در انتخاب نهایی نقش نداشته باشی، ولی نقشهای قبلی را، زمینه های رسیدن انتخاب نهایی را، خودت فراهم کرده ای.
چون نتیجه هر کدام از انتخاب ها معلول خواسته های قبلیمان هستند.
از اینها که بگذریم، با خودم فکر میکردم الان بعد از خستگی یک روز پیاده روی، پیشنهاد چه چیزی باید بدیم، توقف کوتاه، حرکت، استراحت تا صبح.... اما کجا؟
گوشی را در دستانم بی اختیار میچرخاندم، از این دست به آن دست، صفحه به صفحه ی گوشی را ورق میزدم، مخاطبین را نگاه میکردم.
یهویی یاد خاطرات سال قبل مسجد کوفه افتادم.
خاطراتش را مرور میکردم، ما تا اینجا آمدیم بعدش چه کار کردیم، کجا استراحت کردیم و...
یاد دوست اهوازی افتادم، اتفاقا سال قبل هم، با آقا مسعود دونفری در همین مسجد کوفه با او آشنا شدیم.
با خودم گفتم حالا توکل بخدا به همسفرامون پیشنهاد میدیم شاید جور شد.
اولش که مطرح کردم احساسم این بود که شاید برای خانواده آقا مسعود سخت باشه.
ولی خوب پیشنهاد دادم، خیلی مخالفت سر سختانه ای رقم نخورد.
یه شماره ای از دوست اهوازی آقا امید داشتم.
تماس گرفتم. ساعت 11 و نیم شب.
با تعجب دیدم سریع جواب دادن.
البته بگم ارتباط از طریق یکی از شبکه های مجازی بود چون تماس با سیم کارت ایرانی نمیشد مگر اینکه رومینگ و ا زاین سیستم ها باشه.
«تماس که گرفتم، گفتم آقای امیدی، گفتن نه اشتباه گرفتی، من امیدی نیستم.
پشت تلفن یخ زدم. تو دلم گفتم عجب من اسمش اشتباه گفتم، شماره اشتباه ذخیره شده... چه قدر بد ضایع شدیم...
موندم قطع کنم یا نه، خودش گفت با کی کار داری کجایید شما»
انگار همان دستان پدرانه مولا، هنوز همراهی با محبت خودش را از ما جدا نکرده بود.
از پشت تلفن گفت امید هستم احتمالاً اشتباه ذخیره کردید.
آقا امید استقبال گرمی کرد و ما هم جواب رد نزدیم.
قرار گذاشتیم که تا دقایقی بعد، کنار درب ورودی یکی از مسیرهای منتهی به بازار مسجد کوفه بایستیم.
و ایشان بدنبال ما بیاین.
گفتیم خوب خدا رو شکر استراحت میکنیم و بعد صبح زود ادامه میدیم.
سر قرارمون رفتیم. مقداری از مسیری که توقف کرده بودیم دور بود.
چند دقیقه منتظر نشستیم تا آقا امید بیاد.
خبری نشد، گفتم نکنه اشتباه اومدیم.
حالا چند بار زنگ زدیم ولی جواب نداد.
دیدم باز خبری نشد.
همین طور داشتم اطراف نگاه میکردم، دیدم ایشان دارند دنبال میچرخند. البته قیافه اش از سال قبل تا امسال تغییرات کرده بود.
یکمی اولش شک کردم ولی
دقت که کردم دیدم خودش.
عکسی که از سال قبل داشتم، نگاه کردم و تطبیق دادم مطمئن شدم.
با خوشحالی رفتم جلو و صداش کردم.
بنده خدا میگفت چند باری رد شدم ولی پيداتون نکرده بودم.
با صاحب مبیت، ببخشید صابح منزل اومده بود دنبال زائران.
فقط ما نبودیم، یه تعداد خانم های دیگه ای از زائران ایرانی هم همراهشون بودند.
دو تا ماشین سوار شدیم.
راننده خیلی با احترام و عزت ما رو تا ماشین خودش همراهی کرد.
اسم ماشینش نمیدونم چی بود ولی از شاسی بلندها بود. ماشین رنگ جیگری. شیشیه های دودی، کولر خنک، صندلی ها نرم.
✍ ادامه دارد...
#تقدیر
#قلمدان
#روز_نوشت
#روایت_اربعین
https://eitaa.com/Qalamdan/103