eitaa logo
قلمدان
14 دنبال‌کننده
33 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اعتراف روح الله زم روی کار آمدن مدیران کار نابلد و ناکارآمد و لیبرال، بزرگترین ضربه برای نابودی جمهوری اسلامی ایران https://eitaa.com/Qalamdan/123
تو باید عادت کنی برای نوشتن آنچه را که میخواهی بنویسی نه هر آن چه را که میبینی. چون نوشتن سرمایه ذهن تو است. گوهری که هر دانه اش، کمیاب. کلمات و جملات، اندیشه تو را به نشانه می گیرد. باید مراقب باشی این گوهر را در کجا مصرف میکنی.
چراغ قرمز همه چیز برای تو قرمز است. هر دفعه تصمیم جدید. هر روز تعریف یک کار جدید. هر روز جلسه پشت جلسه. اما همه کارها، پرونده های باز، ایده ها،و تصمیم ها، در یک ترافیک سنگین پشت سر هم انباشته شده اند. چون هنوز چراغ رنگش قرمز است. و حرکتی برای تغییر رنگ چراغ وجود ندارد. نشانه ای که بتوانی از دل آن تغییر رنگش را پیدا کنی، نمیابی. این چراغ قرمز ظاهرش بی صداست. اما حقیقتش مملو از انواع صداهای خسته کننده است. صداهایی که هر وقت می شنوی فقط یاد ترافیک پشت چراغ قرمز می افتی. چراغی که اصلا برای سبز شدندش نمیخواد قدمی بردارد. چون توان سبز شدنش را از دست داده است. شاید منتظر یک جرقه ای است. تا حرکت از نو را شروع کند. اشتباه فکر نکن، تصمیم دیگری را اضافه نکن. باید انتخابهایت را اصلاح کنی. تا از دل ترافیک پشت چراغ قرمز نجات پیدا کنی. با بوق زدن، گاز دادن، نهیب زدن به جلویی، گیر دادن به بغل دستی های خود کاری پیش نمی رود جز بهم ریختگی، آشفتگی، احساس دیر رسیدن، جا ماندن از بقیه و شاید هر گز نرسیدن. قرمزی چراغ برای توقف همیشگی نیست. جایی است که تو را یک بار هم که شده از سرعت بی رویه، بدون هدف، بدون نشانه و خطرات احتمالی نجات بدهد. تصمیم های زندگی نباید، چراغ قرمز برای زندگی تو باشند. https://eitaa.com/Qalamdan/125
روایت اربعین 🔟 پرده دهم قسمت اول 🔻 برای آن که بتوانی خودت را محک بزنی، بهترین راه انتخاب های خودت می باشد. هر آن چه را که انتخاب میکنی نشانه ی تفکر، اعتقاد، و تعلق های تو می باشد. هیچ انتخابی بدون اینکه بخواهی رقم نمی‌خورد. هر چند گاهی در انتخاب نهایی نقش نداشته باشی، ولی نقشهای قبلی را، زمینه های رسیدن انتخاب نهایی را، خودت فراهم کرده ای. چون نتیجه هر کدام از انتخاب ها معلول خواسته های قبلیمان هستند. از اینها که بگذریم، با خودم فکر میکردم الان بعد از خستگی یک روز پیاده روی، پیشنهاد چه چیزی باید بدیم، توقف کوتاه، حرکت، استراحت تا صبح.... اما کجا؟ گوشی را در دستانم بی اختیار میچرخاندم، از این دست به آن دست، صفحه به صفحه ی گوشی را ورق میزدم، مخاطبین را نگاه میکردم. یهویی یاد خاطرات سال قبل مسجد کوفه افتادم. خاطراتش را مرور میکردم، ما تا اینجا آمدیم بعدش چه کار کردیم، کجا استراحت کردیم و... یاد دوست اهوازی افتادم، اتفاقا سال قبل هم، با آقا مسعود دونفری در همین مسجد کوفه با او آشنا شدیم. با خودم گفتم حالا توکل بخدا به همسفرامون پیشنهاد میدیم شاید جور شد. اولش که مطرح کردم احساسم این بود که شاید برای خانواده آقا مسعود سخت باشه. ولی خوب پیشنهاد دادم، خیلی مخالفت سر سختانه ای رقم نخورد. یه شماره ای از دوست اهوازی آقا امید داشتم. تماس گرفتم. ساعت 11 و نیم شب. با تعجب دیدم سریع جواب دادن. البته بگم ارتباط از طریق یکی از شبکه های مجازی بود چون تماس با سیم کارت ایرانی نمیشد مگر این‌که رومینگ و ا زاین سیستم ها باشه. «تماس که گرفتم، گفتم آقای امیدی، گفتن نه اشتباه گرفتی، من امیدی نیستم. پشت تلفن یخ زدم. تو دلم گفتم عجب من اسمش اشتباه گفتم، شماره اشتباه ذخیره شده... چه قدر بد ضایع شدیم... موندم قطع کنم یا نه، خودش گفت با کی کار داری کجایید شما» انگار همان دستان پدرانه مولا، هنوز همراهی با محبت خودش را از ما جدا نکرده بود. از پشت تلفن گفت امید هستم احتمالاً اشتباه ذخیره کردید. آقا امید استقبال گرمی کرد و ما هم جواب رد نزدیم. قرار گذاشتیم که تا دقایقی بعد، کنار درب ورودی یکی از مسیرهای منتهی به بازار مسجد کوفه بایستیم. و ایشان بدنبال ما بیاین. گفتیم خوب خدا رو شکر استراحت می‌کنیم و بعد صبح زود ادامه میدیم. سر قرارمون رفتیم. مقداری از مسیری که توقف کرده بودیم دور بود. چند دقیقه منتظر نشستیم تا آقا امید بیاد. خبری نشد، گفتم نکنه اشتباه اومدیم. حالا چند بار زنگ زدیم ولی جواب نداد. دیدم باز خبری نشد. همین طور داشتم اطراف نگاه میکردم، دیدم ایشان دارند دنبال می‌چرخند. البته قیافه اش از سال قبل تا امسال تغییرات کرده بود. یکمی اولش شک کردم ولی دقت که کردم دیدم خودش. عکسی که از سال قبل داشتم، نگاه کردم و تطبیق دادم مطمئن شدم. با خوشحالی رفتم جلو و صداش کردم. بنده خدا میگفت چند باری رد شدم ولی پيداتون نکرده بودم. با صاحب مبیت، ببخشید صابح منزل اومده بود دنبال زائران. فقط ما نبودیم، یه تعداد خانم های دیگه ای از زائران ایرانی هم همراهشون بودند. دو تا ماشین سوار شدیم. راننده خیلی با احترام و عزت ما رو تا ماشین خودش همراهی کرد. اسم ماشینش نمیدونم چی بود ولی از شاسی بلندها بود. ماشین رنگ جیگری. شیشیه های دودی، کولر خنک، صندلی ها نرم. ✍ ادامه دارد... https://eitaa.com/Qalamdan/103