هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت25🎬
***
حالا، بوی خطر با بوی دریا مخلوط شده بود.
میان راه، اسلحههامان را از جایی که مثلِ سه پایه توی زمین کار گذاشته بودیم برداشتیم. اسلحه چندتایی از بچههای تیم نوآوین سیرجان گم شده بود و همهمان به جای آن چند نفر داشتیم قالب تهی میکردیم. همه جا را گشتیم. نبود! اگر اسلحهها به به انبار بر نمیگشت بیچاره میشدند. طبق تذکراتشان، همهمان مواخذه و تنبیه میشدیم. شیخ محتشم و نصرالله مهمترین تاکیدشان نگهداری کلاه و جلیقه و اسلحه بود. تا جایی که شب بدون کلاه نمیخوابیدیم. تا آنجا که برای قضای حاجت حتی اسلحهمان را توی مستراح میبردیم! معلوم نبود اسلحهشان را چه کسی برداشته بود. اما کارشان تمام بود. کار ما هم... مسیر لایتناهی سمت محل اسکان را با آه و ناله و لنگزنان و مضطرب و مشوّش پیمودیم.
بالاخره رسیدیم و فکر میکردیم راحت شدهایم اما تازه اولش بود!
کنار سماور برقی ولو شدم و خواستم چای بریزم که ستون فقرانم، نوکِ تیز و سفت چکمهای را نوش جان کرد. با آخ و اوخ از جا پریدم و برگشتم که نصرالله داد زد: "مگه من گفتم وقت استراحته که میخوای چایی بخوری توی این اوضاع؟!"
و برای اولین بار، کسی توی عمرم بابت نوشیدن چای مواخذهام کرد!
"چشم" گفتم و سریع پریدم توی دستشویی. از شدت درد و خستگی و رفتار عجیب فرمانده نزدیک بود گریهام بگیرد. حالِ همهمان همان بود.
- "حی علی فلاح، حی علی خیر العمل."
صدای اقامهی شیخ محتشم بود و تذکر نصرالله که میگفت: "تا یه دیقه وقت داری تو صف جماعت باشی وگرنه با خودم طرفی!"
از دستشویی پریدم بیرون و همانطور که کیسهی مهرهایم را باز و تکه تکهشان میکردم، پشت شیخ ایستادم.
همزمان با نماز، صدای رفت و آمد ماشینها و موتورهای سنگین، لحظه به لحظه زیاد میشد. انگار داشتند تمام جزیره را گشت میزدند. زیر چشمی به بیرون از مصلی نگاه میکردم و سربازهایی که با هم صحبت میکردند. حرفهاشان نشنیده بوی تشویش میداد.
دعای قنوت نماز، اینبار عجیب بود.
- "اللهم انصر المسلمین و اخذل الکفار و المشرکین و المنافقین، اللهم انصر المقتدانا السید علی الخامنهای بحق رسول الله، الله اکبر!"
بعد از نماز، سر از سجده بر نیاورده بودیم که شیخ با عجله ایستاد و گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم... بقیهی برنامهها تا اطلاع ثانوی کنسله و... چون... چون..."
تردید توی کلامش موج میزد.
نصر الله گفت: "بهشون بگین حاج آقا! اگه بدونن بهتره برای خودشون!"
- "چون به جزایر خلیج فارس و تاسیسات نفتی جنوب و تاسیسات هستهای اصفهان حملهی نظامی شده. داخل پایتخت هم اغتشاش راه انداختن... همزمان چند تا فرماندهی ارشد سپاه و ارتش و آقای پزشکیان توی یه جلسه محرمانه ترور شدن... ظاهرا یه کشتی حامل گروهکهای تروریستی هم وارد جزیره شدن و الان تو خاک جزیرهن."
آب دهانم را قورت دادم. صدای شیخ داشت میلرزید. نصرالله انگار که تحملش تمام شده باشد از مصلی بیرون زد. حرف از کسی بیرون نمیآمد. نفسی کشیده نمیشد. پلکی زده نمیشد. حتی صدای کسی که داشت به تنهایی نماز میخواند هم قطع شده بود... همهمان سراپا سکوت شده بودیم. تنها صدایی که میآمد صدای موتورها بود و صدای بُهت.
به صالح نگاهی انداختم و چند ثانیهای با چشمهایمان با هم حرف زدیم. احتمالا صالح هم با خودش فکر میکرد اوضاعمان بعد از شهادت سیدحسن حساس شده است و حالا داشت ظهور و بروزش را هم نشان میداد...
- "نگران نباشید... نگران نباشید اصلا. پدافندهای دفاعی جزیره فعال شده و نیروها دارن مرتب گشت میزنن. بقیه نیروها هم از بندر لنگه با هلی کوپتر راه افتادن سمت جزیره. تنها خواهشی که ازتون دارم که اینه که به هیچ عنوان، تاکید میکنم به هیچ عنوان لطفا از دومتری سوییتها هم دور نشید و آرامشتونم حفظ کنید... مراقب اسلحههاتون باشید. راستی، الان هر کسی اسلحهش دستشه دیگه؟!"
حالا واقعا داشت گریهام میگرفت.
درست دیشب که ما غرق در خنده به خواب رفته بودیم، ساکنان پایتخت توی آتش شورش بودند. درست وقتی که ما خوابیده بودیم، تاسیسات هستهای اصفهان با خاک یکسان شده بود. درست هنگامی که من به جنگ فکر میکردم، او پایش را گذاشته بود توی خاک جزیره.
یعنی آنقدر سریع اتفاق افتاده بود؟!
#مهدینار✍
#پایان_قسمت25✅
📆 #14040428
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت25🎬 *** حالا، بوی خطر با بوی دریا مخلوط شده بود. میان راه، اسلحههامان را ا
آنجا که در سایهی پایان قرار گرفتی، لب ساحل ایستادی و غروب خویش را به نظاره نشستی، برای من از عشق بگو...
تنها عشق است که به دقایق مشوّشِ پایانیات معنا میدهد...
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
من در اینجایی که هستم مسبب هیچ چیز نبودهام جز دوام آوردن...
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من؟
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من