eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
600 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من
- حافظ شیرازی علیه الرحمة
بدترین چیز ممکن اینه که اونقدر احتمال "جواب مثبت شنیدن" رو کم بدونی که حتی قضیه رو مطرح نکنی‌. اونقدر مطرح نکنی که مهلت انجام اون کار بگذره و هیچ کس رو هم نتونی مقصر بدونی‌‌...
🎬 نصرالله کنار شیخ آمد و ایستاد. بنا کردند به در گوشی حرف زدن. - "آقاجون! مسئول تدارکات نهار کیه؟! چرا سفره رو پهن نمی‌کنین؟! نهارتون رسیده ها!" با خبری که شنیده بودیم آب هم از گلویمان پایین نمی‌رفت اما با غذا خوردن می‌توانستیم کاری کنیم علت مرگ‌مان ضعف نباشد و برای تیرِ تروریست‌ها ذخیره شویم! مسئول تدارکات نهار، گروه نوآوین بود. دست و دلمان به نهار خوردن نمی‌رفت‌. پا شدم برای کمک به تدارکات و بعد از پهن شدن سفره یادم آمد اسلحه‌ام باید توی دستم باشد! دنبال اسلحه‌ام گشتم اما نبود که نبود! تمام مصلی را گشتم. نبود. رفتم توی اتاق‌مان. نبود. به مصلی برگشتم؛ چند تایی اسلحه روی هم افتاده بودند. تند و تند شماره تک‌تکشان را خواندم. نبود! با خودم گفتم شاید توی دستشویی باشد. آنجا هم نبود... برگشتم و اطراف مصلی را گشتم، زیر بالش‌ها را، پشت اتاق‌ها را، زیر منبع آب را. جایی نمانده بود که نگشته باشم. رسما سعیِ بین مصلی و اتاق راه انداخته بودم! آخرش ناامید شدم. با خبری که اعلام شده بود می‌ترسیدم به کسی بگویم اسلحه‌ام را گم کرده‌ام! اما همه انگار فهمیده بودند دنبال اسلحه‌ام می‌گردم. بچه‌های نوآوین با نگاه‌شان همدردی می‌کردند. دست کم خوشحال بودم تنها من نیستم که اسلحه‌ام غیب شده. توی آن اوضاع و شرایط آتو نباید دست فرمانده می‌دادم که دادم. نشستم روی زمین و تیکه دادم به آهن که محشتم سمتم آمد و اسلحه‌ای از پشت سرش آورد جلو. - "بار آخرت باشه! حالا هم تو ده دیقه سه بار تا لب ساحل سینه خیز برو و برگرد. با اسلحه!" با آن همه بلا که در رزمایش شبانه و شنای صبح سرمان آمده بود، با تن خراش برداشته، سینه خیز رفتن تا لب ساحل آن‌هم با لباس کار سختی نبود. اما تا روی زمین افتادم و یک قدم جلو رفتم یادم آمد از دو متری مصلی نباید آن‌طرف تر رفت! یاد تروریست‌هایی افتادم که معلوم نبود کجای خاک جزیره‌اند. با یک سلاح بدون گلوله، سینه خیز کجا می‌رفتم؟! اگر پایین ارتفاعاتِ لب ساحل بودند چه؟! از رژه موتور‌ها چطور جان سالم به در می‌بردم؟! - "حالا برگرد بعد نهار تنبیهت می‌کنم!" به مصلی که برگشتم، سلف‌های غذا روی سفره بود. نشستم؛ توی سلف برنج زعفرانی ریخته بودند با یک ماهی کبابی درسته و ترشی مخلوط! بعد از صبحانه صبح و شامِ دیشب‌ش که سیب زمینی و تخم مرغ آب پز بود، و بعد از آن همه شکنجه دریایی و زجر کشیدن و روی شن‌ها ساییده شدن و روی زمینِ داغ و گداخته سینه به سینه‌ی سنگ ساییدن، چلوماهی تنها چیزی بود که می‌توانست حواس همه‌مان را از جنگ پرت کند. من حتی آنجا هم دست از توصیه‌های استاد واقفی دست بر نمی‌داشتم. - "برای اینکه نویسنده‌ی خوبی بشی مدام به حرکات و رفتار و چهره و حالات آدما با دقت نگاه کن و بنویس‌شون. بعدا برای شخصیت سازی و شخصیت‌پردازی و توصیف و... به کارت میاد!" نامحسوس و زیر چشمی زل زده بودم به چهره‌ی سربازهای جوان. هنوز کسی دست به غذا نبرده بود و همه با نگاه‌شان می‌پرسیدند: "به چه مناسبت؟! بعد اون همه بدبختی؟!" بالاخره صدای روح‌خراشِ برخورد قاشق و چنگال به سلف‌های فلزی شروع شد. جنگ شده بود انگار! مثل صدای شمشیرزنی جنگاوران توی مختارنامه بود. من اما هنوز دست به قبضه بودم و می‌ترسیدم اتصال فیزیکی‌ام با اسلحه قطع شود! بالاخره دست به غذا بردم. ماهی‌اش آنقدر تازه و خوب کباب شده بود که لایه‌ لایه گوشت سفید و آب‌دارش وا و پوست برشته‌اش از حال می‌رفت‌ اولین قاشق را آوردم بالا و ناگهان نگاهم به نصرالله افتاد که داشت با بی‌سیم حرف می‌زد. بی‌خیال شدم. همزمان با دومین لقمه رد نگاه نگران و متعجب شیخ محتشم را گرفتم که‌ می‌رسید به انتهای مصلی و تویوتا هایلوکسی که پرچم داعش روی سرش موج می‌خورد و داعشی‌هایی که پیاده شدند. نعره‌ی گوشخراش "باقية و تتمدد و الله اكبر!" همه جا لرزاند. با اصابت تیری به یک سینی سلف، واقعه از زمان جلوتر زد و آتش و صدای انفجار و تیراندازی و بوی دود به همه جا زبانه کشید. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
- تصویر زمینه چت رو خواسته بودید توی ناشناس... خدمت شما!🌱 مسجد جامع مظفری کرمان📍 @ezdehameeshgh
امروز شهادت آقا امام سجاد علیه السلام هست(به روایتی.)
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های اسلام که یقینا توی هیچ کدوم از ادیان الهی و غیر الهی وجود نداره، "جامعیت و جاودانگی" اونه... چه توی احکام، چه توی مباحث عقیدتی، چه توی اقتصاد و سیاست و... البته مشروط به اینکه فقها یا متکلمین یا سیاست‌مدار ها و... بتونن نیازهای روز رو شناسایی کنن و از توی منابع اصیل دین، جواب نیازها رو استخراج کنن...
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های اسلام که یقینا توی هیچ کدوم از ادیان الهی و غیر الهی وجود نداره، "جامعیت و
جامعیت یعنی هیچ مسئله‌ای نیست که اسلام براش برنامه نداشته باشه... مثلا می‌شه پرسید نظر اسلام برای فلان موضوع سیاسی چیه، برای فلان مسئله اقتصاد چیه و... اما آیا می‌شه پرسید نظر زرتشت در مورد همون مسئله چیه؟! پس موضوعی نیست مگر اینکه اسلام اونجا هم اظهار نظر کرده. جاودانگی هم یعنی اینکه احکام اسلام قابلیت تطابق با هر زمانی رو دارن و فقها باید بتونن توی هر عصری، احکام متناسب با همون عصر رو استخراج کنن یا احکام و اصول رو با اون عصر تطبیق بدن...