eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
601 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
🎬 - "چرا همه دارن می‌خندن؟!" ایستادم و به پایین نگاه کردم. چشم‌هایم تار می‌دید. از آن بالا هم همه چیز کوچک بود. هنوز عده‌ای حالی‌شان نشده بود چه اتفاقی افتاده و دنبال پناهگاه می‌گشتند یا خودشان را بی‌حرکت روی زمین انداخته بودند. یکی از داعشی‌ها کنار آقای آیین ایستاده بود و هر و کِر‌ می‌خندیدند و به اطراف اشاره می‌کردند. کله‌ام داشت داغ می‌کرد. به چهره‌ی صالح نگاه کردم. - "یعنی... چه آخه! من... تو... اینجا... پایین!" نمی‌توانستم حرف بزنم. فقط اسلحه‌مان را برداشتیم و از کوه پایین دویدیم. تازه فهمیده بودیم چه کلاه گشادی سرمان رفته. شیخ محتشم ایستاده بود و با قهقهه می‌گفت: "ای بابا چرا نهارتونو نخوردین بچه‌ها؟! گرسنه نبودین؟! حیف شد. برنج زعفرونی دم داده بودیما!" صدای خنده‌ی آقای آیین و سربازهای داعشی مثل سمباده روی مغزم کشیده می‌شد. هنوز هم، اتفاقی که افتاده بود در باورمان جا بازنکرده بود. این بار واقعا گریه‌مان گرفت! اما می‌خندیدیم. سمت آقای آیین رفتم و رو به داعشی گفتم: "لقد تَكَلَّمْتَ العَرَبيةَ جيداً يا شیخ!"* - "تازه فارسیمم خوبه گوگولی!" صدایش آشنا بود. شال مشکی را از دور سرش باز کرد. عینکش را برداشت و ریشِ دو کیلویی‌اش را هم جدا کرد. چشمم نزدیک بود از حدقه بیرون بزند و بترکد! سردار محمدی خودمان بود! توی آن بحبوحه‌ چشمم فقط دنبال نصرالله بود اما عقیل را دیدم که با لباس‌های پر از خاک ایستاده بود و نفس نفس می‌‌زد. اِرمیا نشسته بود بیخ دیوار و سرش را انداخته بود پایین. سید داشت لباسش را می‌تکاند. علیزاده داشت کفش‌هایش را تمیز می‌کرد. هیچ‌کس توی مصلی نبود. بالاخره نصرالله را پیدا کردم که معلوم بود تازه صورتش را شسته. محاسنش خیسِ خیس بود. ایستاده بود و چایش را هورت می‌کشید. حتی خراش هم برنداشته بود! من را که دید، پوزخندی زد و داد زد. - "تا دو دیقه دیگه صف نبودی به داعشیا می‌گم بیان بخورنت عمویی!" از کنار تویوتا هایلوکس رد شدم و دستی به پرچم داعش کشیدم. صالح درِ گوشم گفت: "اگه حاج قاسم نبود، اگه حضرت آقا نبود، الان این پرچم جاش وسط خیابونای کرمون و بقیه شهرهامون بود..." چشمم به همانی که تیر خورده بود افتاد. اصلا تیر نخورده بود! بعدها فهمیدیم در اثر حواس‌پرتی خودش، موقع فرار کردن، بینی‌اش به قبضه تفنگ داعشی خورده بود و با دست‌های پر از خونش همه فکر کرده بودیم‌ کشته شده که البته به نفعش شده بود. از سردار محمدی یک دست لباس ورزشی هدیه گرفت به عنوان مزایای جانبازیِ یک صدم درصد! پرچم را رها کردیم و صف نصفه و نیمه‌ای تشکیل دادیم. از همه جا مثل مور و ملخ سربازهایمان با لباس‌های خاکی به صفوف پیوستند و شکل گرفتند. نصر الله روی سکو ایستاد. - "من حرفی برای زدن ندارم... جز اینکه باید همیشه یادتون بمونه اسلحه‌هاتونو یادتون رفت بردارید. و اینکه امیدوارم یادتون بمونه همه جا کفشاتونو جفت کنید تا داعش ندزدتشون... حالا هم برید تو مصلی نهارتونو بخورید. آزاد!" با کلافگی و سرهای پایین افتاده سمت مصلی رفتیم. توی مصلی اما بلای دیگری به انتظارمان نشسته بود. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
سرِ جانان ندارد هر که او را خوفِ جان باشد به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد خسک در راه مشتاقان بساطِ پرنیان باشد
ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری که مِهرش در میان جان و مُهرش بر دهان باشد
پری‌رویا چرا پنهان شوی از مَردُمِ چَشمم؟ پری را خاصیت آن‌ست، که از مردم نهان باشد
نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت که تا در وقتِ جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از رای تو برگردم، بخیل و ناجوانمردم روان از من تمنّا کن که فرمانت روان باشد
به دریای غمت غرقم، گریزان از همه خلقم گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد
خلایق در تو حیرانند و جای حیرتست الحق که مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد
میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی میانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد