هدایت شده از خیمه 🇮🇷
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖 این داستان: دوهزاری
📖 برگرفته از آیات ۱۵ و ۱۶ سوره فجر، آیه ۴۴ سوره یونس و آیه ۲۱۴ سوره بقره
💌 #به_قول_خدا | #ماه_رمضان
@Khey_me
یادش به خیر...🥲
شما یادتونه اینا رو؟!
دلم برای کارهای اینشکلی تنگ شده...
یادش به خیر باد!
کسی گفت: "الهی عمرت به درازای موهای "او"!
و من تا همین امروز جنبش ریهام را به دوش میکشم...
#مهدینار✍
@Qalamdard
مَرد، خمید. مادر، جانش تمام شد. ششماهه به خاک رفت.
تبریک! هر سه شعبهی تیرت به هدف نشست حرمله.
#مهدینار✍
@Qalamdard
مثل مجسمهای سفالی که هر شب میشکند، خرد میشود، خاک میشود، با اشک آمیخته و گِل، با مشت روزگار کوبیده و ورزیده و با چرخش بلا چرخیده، با آفتاب رنج، خشک و در کورهی غم پخته میگردد و... فرداش؟! روز از نو... شکستن از نو!
و تو چه میدانی چگونه است که خسته نمیشوم؟! از هر روز شکستن و از نو ساختن...
#مهدینار✍
@Qalamdard
قلمدرد گرفتهام؛ گاهی از سفیدی کاغذها و گاهی از کثرت واژههای بعد تو...
#مهدینار✍
@Qalamdard
- به دروازه ساعات دمشق که رسیدیم، امیرالمؤمنین یزید بن معاویه علیه الرحمة توقیع کرد و فرمان بداد که دروازه شهر بسته گردد و شهر برای بزم و ضیافت آماده و به آذین ملبّس شود و این امر، سه شب به درازا کشید و اهل حسین و عیالات مرتدین پا در رکاب او، پشت دروازه ساکن شدند. لهذا الامر در این لیالی، رأس حسین بن علی را از غصون درختی آویخته بودند.
شب اول را، مأمورین امیرالمؤمنین جملگی جامهی فراغت به سر کشیده خفته بودند الا من که بیدار و در محارست قافله مستقر بودم تا اسیری از بازماندگان نینوا فرار نکند.
در اثنای شب، دخترکی که از قضای برآمده در در مسیر نینوا تا شام، گریه و جزع و فزع بسیار میکرد و تازیانه بسیار میخورد، با تشویش و وجه رنگپریده از قافله برون آمد سوی رأس؛ لکن منصرف گشت و سوی کاروان رجعت نمود و باز با بیم و رعب رفت و دوباره به قافله رجوع کرد. انگار که سعی بین قافله و درخت راه انداخته باشد.
باری مصمم شد و نزدیک رأس بریده رفت. به خدایی که جانم در دست اوست قسم؛ رأس خونین حسین را دیدم که سفیدرو و منور گشت. پس شاخه درخت، سر تعظیم به خاک ساییده، سر حسین را تا مقابل سر دختر پایین آورد. دختر که "رقیه" نام داشت، سر از قفا بریدهی پدر خویش را به دست گرفت و بس گریست و گفت: "السلام عليك يا أبتاه! وامصيبتاه بعد فراقك، واغُربَتاهُ بَعدَ شهادتك..."
و از ابیعبدالله جواب شنید: "دخترم! صبر پیشه کن که مصائب به پایان رسیده و چند شب دیگر نزد ما خواهی بود..."
#مهدینار✍
@qalamdard
غساله را دیدم که دست از غسل میته کشید و گفت: "ما هو مرضه؟! بیماری او چه بود؟!"
و جواب شنید: "لم یکن مریضا! بیمار نبود... این کبودیها اثر تازیانههاییست که از نینوا تا کوفه و از کوفه تا به دمشق خورده است..."🥀
#مهدینار✍
@qalamdard