قلمدرد| مهدی پورمحمدی
-
خسته، غمگین، با صدای گرفته از فریاد، از تمام دنیا بریده اما امیدوار...
عبایش را تا و زیر بغل زده بود و با کیفش که پر بود از یادداشتهای حماسه حسینی یا فلسفه اخلاق یا پیشنویسِ انسان و سرنوشت، میرفت.
از این شهر به آن شهر، از کانون توحید به حسینیه ارشاد، از حسینیه ارشاد به مسجد الجواد، به دانشکده نفت آبادان، دانشکده الهیات، بیتِ امام، نوفل لوشاتو!
میرفت که برفهای نکوبیده را بکوبد و در های بسته را. میرفت که سایه خنک عبایش را روی مغزهای داغ بیندازد. میرفت که گره از فکرهای مرتجع یا متجددِ روشننما باز کند. میرفت که برفِ سرد ظلمت را از راه پاک کند. آنقدر که خونش، برفهای سیاهِ نکوبیده را ذوب کرد...
#مهدینار✍
@Qalamdard
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
-
انسانیت میسوزد و از آن بیش از خاکستری به جا نمیماند...
یا مُنتَقِم، اِنتَقِم!🥀
-
زمین، صندوق امانات است. امانتی که به ابر و باد و مه و خورشید فلک عرضه شد و سر باز زدند. به زودی امانت بازپس گرفته میشود. امانتدارم آرزوست...
-
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
محمد جوادِ ظریف، سرباز نظام جمهوری اسلامی!😐😐😐
تمام دنیا نیمهی گمشدهاش را پیدا کرد؛ جز من که داشتم تکههای نیمهی خودم را به هم میچسباندم...
#مهدینار✍
@Qalamdard
بغض که گلویت را غصب کرد، بساطتش را توی کوچه بریز و بگو: "اینجا را به بوسههای کس دیگری اجاره دادهام..."
#مهدینار✍
@Qalamdard