یک سال هم از آخرین دیدارمان گذشت...
ما را به سختجانی خود این گمان نبود!
از من "من"م بگیر دوام دِه اشک دیدهام...
طریق عشق تو را من جز اشک ندیدهام...
#مهدینار✍
@Qalamdard
وقتی دید هر دو نفرمان ساکتیم و حرفی برای زدن نمانده، گفت: "منو به یه چیزی تشبیه کن!"
با سکوت و نگاه به چشمهاش، زمان خریدم اما هنوز نمیدانستم چه بگویم.
بالاخره شروع کردم به تعریف کردن.
- "چند سال پیش وقتی وسط قفسههای یه کتابخونهای قدم میزدم، یه کتاب شعری پیدا کردم که عاشق شعراش شدم. اونقدر شعراش خوب بود که حتی فکر نکردم بشینم و بخونم؛ نیم ساعت همونجوری وایسادم بین قفسهها و چند صفحهشو خوندم.
گذاشتم سر جاش تا بعدا ببرم. فردا که اومدم برش دارم، نبود. برده بودنش امانت، دیگه هم نیاوردن. خیلی غصه خوردم. کتابدار میگفت اونی که امانت برده، گم کرده کتابو.
بعد چند سال دیگه نه اسم کتابو یادم مونده نه اسم شاعر رو نه حتی یک مصرع از شعراشو. ولی حسِ خوندن شعراش هنوز یادمه، هنوز اون حس تازهست. هیچ وقت تکرار نشد، با هیچ شعری!"
- "خب! چه ربطی داشت؟!"
- "خواستم بگم تو برای من مثل اون کتاب شعری! همونقدر دست نیافتنی؛ برای همیشه، همونقدر تکرار نشدنی!"
ساکت ماند. دوباره به چشمهاش نگاه کردم؛ به بادامهای قهوهای و شیرینی که تکرار نشدند. هیچ وقت...
#مهدینار✍
@Qalamdard
"او" قول داد سریعا بازگردد.
"من" قول دادم از فراقش موی پریشان نکنم؛
"شب" قول داد زود تمام شود!
آه...
هیچ کداممان خوش قول نبودیم...
#مهدینار✍
@Qalamdard
از من یک تابوت خالی تشییع خواهد شد.
من چندی پیش در چمنزار سبز و خرم چشمهای او جان دادهام...
#مهدینار✍
@Qalamdard
هدایت شده از خانمِ نویسنده.🇵🇸
یک چندتا الهی به رقیه خواهشاً
#فور_معرفتی
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
[ربِّ اشرَح لی صَدری...] گاه سینهام تنگ میگردد... - طه
[و لِرَبک فَاصبِر...]
برای من صبر کن... تنها برای من!
- مدثر