eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
578 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
سمفونی آتش بس کنندگان
برادران آتش بس - فئودور عراقچیوفسکی
موشکت را دیر زدی آتش بسم را باد برد
به مصاف آتش بس می‌روم که...
آتش بس سکه‌ای دو روست. و هر دو رویش نقض نشدنی.
آتش بس اعلام کرد: به من مثال نقض بدهید لطفا دیگر نمی‌کشم.
الا یا ایها السید ادر لانچر و ناولها که آتش بس نمود اول ولی انداخت موشک‌ها... @qalamdard
درست همینجا بود؛ ۶ مهر۴۰۲! یک هفته بعد از مهر رفتم مدرسه! زنگ تفریح بود و زنگ بعدش، اولین کلاس در طول تاریخ دبیرستان: "اصول عقاید!" با استاد کریمی. رفتم سر کلاس، اولین بار محمد مهدی و امیرمحمد را دقیقا همینجا دیدم، کنار همین شوفاژ، ایستاده. نگاه هر سه نفرمان به هم گره خورد؛ لبخند زدم و هنوز نمی‌دانم چرا. محمد آمد سمتم و سر تا پایم را نگاه کرد، اولین جمله‌ای که از او شنیدم "به به! سلام علیکم حاج آقا..." بود. و شروع شد... آخرین جمله‌هایی هم که از او شنیدم "حاج آقا" داشت... غروب شهادت آقا؛ میدان آزادی، مغرب و عشایی که به آن جماعت چند هزار نفره نخواندیم تا افطار را بین صفوف پخش کنیم؛ و محمد مهدی که نگاهی به جعبه‌ی روی دستم کرد و با همان لبخند و بذله‌گویی همیشگی گفت: "حاج آقا خسته نشین یه وقت..." و این آخرین دیدار حضوری‌مان بود. می‌گویند اولین‌بارها و آخرین‌بارها به یاد ماندنی‌اند. می‌گویم بله؛ اما نه اگر این اولین‌ها و آخرین‌ها برای محمد محمد مهدی بوده باشد و امیرمحمد؛ که اگر محمدمهدی و امیرمحمد، که اگر شهید زنده باشد، تک تک ثانیه‌ها به یادماندنی می‌شوند... که اگر شهید... @qalamdard
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
درست همینجا بود؛ ۶ مهر۴۰۲! یک هفته بعد از مهر رفتم مدرسه! زنگ تفریح بود و زنگ بعدش، اولین کلاس در ط
این کلاس هنوز بوی مهر می‌ده؛ مهر ۴۰۲ و اولین دیدار. مهرِ چهره‌ی محمد؛ مهر بین ورودی‌های آن سال صدرا. و أَلَّفَ بَينَ قلوبهِم... و لله الحمد و له الشکر... .
حس می‌کنم تصادف کردم و در لحظه، چون داغ بودم، چیزی نفهمیدم. حالا اما می‌فهمم خون‌ریزی قلبم‌ بندآمدنی نیست...