الا یا ایها السید ادر لانچر و ناولها
که آتش بس نمود اول ولی انداخت موشکها...
#مهدینار
@qalamdard
درست همینجا بود؛ ۶ مهر۴۰۲!
یک هفته بعد از مهر رفتم مدرسه! زنگ تفریح بود و زنگ بعدش، اولین کلاس در طول تاریخ دبیرستان: "اصول عقاید!" با استاد کریمی.
رفتم سر کلاس، اولین بار محمد مهدی و امیرمحمد را دقیقا همینجا دیدم، کنار همین شوفاژ، ایستاده.
نگاه هر سه نفرمان به هم گره خورد؛ لبخند زدم و هنوز نمیدانم چرا. محمد آمد سمتم و سر تا پایم را نگاه کرد، اولین جملهای که از او شنیدم "به به! سلام علیکم حاج آقا..." بود.
و شروع شد...
آخرین جملههایی هم که از او شنیدم "حاج آقا" داشت...
غروب شهادت آقا؛ میدان آزادی، مغرب و عشایی که به آن جماعت چند هزار نفره نخواندیم تا افطار را بین صفوف پخش کنیم؛ و محمد مهدی که نگاهی به جعبهی روی دستم کرد و با همان لبخند و بذلهگویی همیشگی گفت: "حاج آقا خسته نشین یه وقت..."
و این آخرین دیدار حضوریمان بود.
میگویند اولینبارها و آخرینبارها به یاد ماندنیاند.
میگویم بله؛ اما نه اگر این اولینها و آخرینها برای محمد محمد مهدی بوده باشد و امیرمحمد؛ که اگر محمدمهدی و امیرمحمد، که اگر شهید زنده باشد، تک تک ثانیهها به یادماندنی میشوند...
که اگر شهید...
#مهدینار
@qalamdard
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
درست همینجا بود؛ ۶ مهر۴۰۲! یک هفته بعد از مهر رفتم مدرسه! زنگ تفریح بود و زنگ بعدش، اولین کلاس در ط
و آخرین دیدار... روز وداع، مدرسه، و گلزار شهدا!
تخته سفید کلاس...💔
#شهیدمحمدمهدیحسینخانی
#شهیدامیرمحمداحمدی
@qalamdard
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
درست همینجا بود؛ ۶ مهر۴۰۲! یک هفته بعد از مهر رفتم مدرسه! زنگ تفریح بود و زنگ بعدش، اولین کلاس در ط
این کلاس هنوز بوی مهر میده؛
مهر ۴۰۲ و اولین دیدار.
مهرِ چهرهی محمد؛ مهر بین ورودیهای آن سال صدرا.
و أَلَّفَ بَينَ قلوبهِم... و لله الحمد و له الشکر...
.
حس میکنم تصادف کردم و در لحظه، چون داغ بودم، چیزی نفهمیدم.
حالا اما میفهمم خونریزی قلبم بندآمدنی نیست...