دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند نشد
- فاضل نظری -
با چشم خودم دیدم...
پیرزنی لب رود نشست و انگشت زد روی آب و فاتحه خواند...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
با چشم خودم دیدم...
پدر کفنی را پوشید که پسر قرار بود بپوشد...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
با چشم خودم دیدم...
اولین شب زندگی دختر، آخرین شب زندگیاش شد...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
با چشم خودم دیدم و باورم نشد مادر شیر داشت؛ پسر نه...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
با چشم خودم دیدم خون کف پای لطیف دخترک روی خارهای بیابان ماند...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
با چشم خودم دیدم تسبیحی بر چند شمشیر پیروز شد...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
با چشم خودم دیدم پسر از انگشتر سیراب شد...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
با چشم خودم دیدم؛ از کوچه که رد شد، عمامهاش سوخته بود روی سرش...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
با چشم خودم دیدم و دیدم و دیدم و ندیدم نجات دهندهی منتقم را...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh