#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
☯️ زنی به کشیش کلیساگفت: من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم!
کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟
زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن
عدهای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند،
بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند،
بعضیا فقط جسمشان اینجاست،
بعضیا خوابند،
بعضیا به من خیره شدن
کشیش ساکت بود و بعد گفت: میتونم از شما بخواهم کاری رو برای من انجام بدین قبل از اینکه تصمیم آخر خودتون رو بگیرید؟
زن گفت: حتما چه کاری هست؟
کشیش گفت: میخواهم لیوانی آب تو دستتون بگیرین و دو مرتبه دور کلیسا بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد.
زن گفت: بله می توانم!
زن لیوان را گرفت و دوبار به دور کلیسا گردید.
برگشت و گفت: انجام دادم!
کشیش پرسید : کسی رو دیدی که با گوشی در حال حرف زدن باشد؟
کسی رو دیدی که غیبت کند؟
کسی رو دیدی که فکرش جای دیگر باشد؟
کسی رو دیدی که خوابیده باشد؟
زن گفت: نمیتوانستم چیزی ببینم، چون همه حواس من به لیوان آب بود تا چیزی از اون بیرون نریزد...
کشیش گفت: وقتی به کلیسا میآیید باید همه حواس و تمرکزتان به «خدا» باشد. نگذارید رابطه شما با خدا به رابطه بقیه با خدا ربط پیدا کند. بگذارید این رابطه با چگونگی تمرکز تان بر خدا مشخص شود.
♦️نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی و قضاوت دیگران🌹
درختی که منم
برگ هایش را ریخت
تا تو ماه را از میان شاخه هایش
تماشا کنی....
.
خواست تنهاییِ ما را به رخ ما بکشد
تنهای بر در این خانهی تنها زد و رفت
- هوشنگ ابتهاج
چه کسی میداند عشق با این همه زیبایی
چه رنگی دارد ؟!
من فقط میدانم عشق رنگی است که
به هر کسی نمی آید !
برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید وصل باشد ، به آدمی ، خانهای ، اتاقی ، پنجرهای ، باید وصل باشد به ماندن ، دل بسته بودن ، ذوق کردن ، آرزو داشتن.
میدونی چی بدتر از دیدن یه اتفاق تلخ، یه غم، یه سانحه، یه حادثهست؟فردا صبح اون اتفاق وقتی که از خواب بیدار میشی و میفهمی که اون اتفاق واقعا افتاده و حالا تو باید باهاش کنار بیای.