eitaa logo
رویاهای گمشده‍ ツ
81 دنبال‌کننده
596 عکس
490 ویدیو
8 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
چشمات . .
- 🖤🫂 ! "
ما توانایی " ذوق کردن " رو از دست می‌دیم و فکر می‌کنیم که بزرگ شدیم.
دختر یعنی مهربانی، معلم مدرسه ایی که ازدواج نکرده بود خانم معلم مدرسه ایی با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی هم داشت، هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟ معلم شروع به تعریف داستانی کرد: ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ دختر ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ و برد در کنار میدان شهر رها کرد ولی صبح که همانجا آمد دید که کسی دخترش رو نبرده است. شبهای بعد هم این داستان تکرار شد. اﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ نوزاد دختر را کنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می کرد ولی ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ! ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ. روزگاری گذشت ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ مادر ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ البته ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد. ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. روزگاری دیگر ﺑﺎز ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ، پنج ﭘﺴﺮ به دنیا آورد، ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت کردند. در میان ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ باقی ﻣﺎﻧﺪ. گردش ایام و گذر روزگار پدر و مادر را به دوره پیری رسانید تا اینکه تنها ﺩﺧﺘﺮ باقیمانده ﻭ همه ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ. و سرانجام روزی از روزهای خدا عمر مادر نیز به سرانجام رسید و او نیز درگذشت. در اینجا خانم معلم لحظه ایی سکوت کرد و سپس رو به ﺩﺍﻧش آﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: می دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ می خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑه اﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ کرده ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ گاه گاهی خبرش را می گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ است. ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ. خدا می داند ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺩﺭﮎ ﺁﻥ ﻋﺎجز ﻫﺴﺘﯿﺪ. ﺑﻪ ﻗﻀﺎﯼ ﺍﻟﻬﯽ ﻭ اراده ﺍﻭ ﺭﺍﺿﯽ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﻃﻌﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐنی.
ناشناسا خرابه در اولین فرصت پیاماتونو می‌زارم تو کانال...🌺
. درد بی‌درمان شنیدی؟ حالِ من یعنی همین! - فریدون مشیری
. خیلی عجیبه اگه بدونی چقدر از نظر فیزیکی سالمم ولی اصلا امیدی به وضعیت ذهنی و روانیم ندارم! - ونگوگ
. قاصدک‌های پریشان را که با خود باد بُرد با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد بُرد - فاضل نظری