.
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زورِ منِ خسته به طوفان نرسید!
- شهریار
#پارت9
***آرمين
اول يلدا اومد داخل بعدش هم ماهان با نيش باز ..بله بايدم نيشش باز باشه داشتم قبض روح ميشدم با اون اخمش صد بار کفتم اين طوري اخم نکن من ميترسم نگات کنم ولي کو گوش شنوا
اومد کنارم وايساد و با نيشش که گشاد تر شده بود نگام کرد منم شترق زدم تو سرش که سرش خم شد پايين و با خنده دستش رو گذاشت پشت گردنش و گفت
ماهان: اي بميري دستت سنگين شده زليل مرده بايد آدمت کنم بزار به خاله بگم ..تو باز منو مظلوم گير آوردي
لبم رو گاز گرفتم و برگشتم طرف سرهنگ که داشت با خنده نگاهمون ميکرد يعني دلم ميخواست آب شم برم تو زمين که يهو صداي قهقه ي ماهان رفت هوا برگشتم طرفش و با تعجب نگاش کردم تا صورت منو ديد دوباره خندش اوج گرفت و افتاد رو صندلي منم از خنده ي اون خندم گرفت ماهان اينقدر خنديد که اشک از چشاش اومد بعد از ده دقيقه که خنده هامون رو کرديم برگشتيم طرف يلدا و سرهنگ که با چشاي ورقلمبيده داشتن نگامون ميکردن و ما با ديدن قيافشون دوباره رو صندلي ولو شديم ..بالاخره خندمون تموم شد و صاف وايساديم جلو سرهنگ .
سرهنگ: تورو خدا نگا کن اينا رو بايد ميکردم معلم پيش دبستاني نه سرگرد ..من موندم شما چطوري با اين روحيه و سن اون همه عمليات رو موفق شدين