eitaa logo
رویاهای گمشده‍ ツ
81 دنبال‌کننده
596 عکس
490 ویدیو
8 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
یهو به خودت میای میبینی همش داری میگی یادش بخیر
علاقه ای که سرما خوردگی و سر درد بهم دارن، هیچکسی نداره.
. گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟ راستش زورِ منِ خسته به طوفان نرسید! - شهریار
***آرمين اول يلدا اومد داخل بعدش هم ماهان با نيش باز ..بله بايدم نيشش باز باشه داشتم قبض روح ميشدم با اون اخمش صد بار کفتم اين طوري اخم نکن من ميترسم نگات کنم ولي کو گوش شنوا اومد کنارم وايساد و با نيشش که گشاد تر شده بود نگام کرد منم شترق زدم تو سرش که سرش خم شد پايين و با خنده دستش رو گذاشت پشت گردنش و گفت ماهان: اي بميري دستت سنگين شده زليل مرده بايد آدمت کنم بزار به خاله بگم ..تو باز منو مظلوم گير آوردي لبم رو گاز گرفتم و برگشتم طرف سرهنگ که داشت با خنده نگاهمون ميکرد يعني دلم ميخواست آب شم برم تو زمين که يهو صداي قهقه ي ماهان رفت هوا برگشتم طرفش و با تعجب نگاش کردم تا صورت منو ديد دوباره خندش اوج گرفت و افتاد رو صندلي منم از خنده ي اون خندم گرفت ماهان اينقدر خنديد که اشک از چشاش اومد بعد از ده دقيقه که خنده هامون رو کرديم برگشتيم طرف يلدا و سرهنگ که با چشاي ورقلمبيده داشتن نگامون ميکردن و ما با ديدن قيافشون دوباره رو صندلي ولو شديم ..بالاخره خندمون تموم شد و صاف وايساديم جلو سرهنگ . سرهنگ: تورو خدا نگا کن اينا رو بايد ميکردم معلم پيش دبستاني نه سرگرد ..من موندم شما چطوري با اين روحيه و سن اون همه عمليات رو موفق شدين
۱۳بدر....
من و ماهان با هم گفتيم: اااسرهنگ ..بعدم سرمون رو انداختيم پايين که صداي خنده ي آروم سرهنگ رو شنيديم پس سرهنگ هم بلده تيکه بندازه بابا ايول منو ماهان به هم نگا کرديم و آروم خنديديم از اتاق سرهنگ اومديم بيرون و رفتيم تو اتاق ماهان ..تا پاشو گذاشت داخل با يه حالت کشدار گفت:آخيييييش ..قربون اتاقم برم ..بعدم رفت رو صندلي پشت ميزش لم داد و پاهاشو گذاشت رو ميز و چشاش رو بست منم رفتم نشستم رو صندلي و گوشيم رو در آوردم هنوز کلي وقت براي بيکاري داشتيم ... ماهان با لحن کلافه اي گفت: وااااي من دارم ميپوسم از بيکاري سرش رو گذاشت رو ميز و به حالت مرده افتاد.. -منم حوصلم سر رفته ..خدااا من بيکاري نميخوام ماهان: ايول ساعت 1 ظهره پاشو بريم ناهار با سر از رو صندلي بلند شدم و زود تر از ماهان رفتم بيرون ..رفتيم طرف سالن غذا خوري و نشستيم رو يه صندلي -چه ميخوري برادر؟ ماهان: به تو چه بچه پررو -باشه پس خودت برو سفارش بده من اسنک ميخوام ماهان: باشه بابا تنبل خان رفتم با دوتا اسنک برگشت ..اينقدر روش سس فلفل ريخت که گفتم گاز اولي رو بزنه مثل موشک ميره هوا - از الان ميخوام بهت بگم فلفلي ماهان: منم بهت ميگم قلقلي -همين نوشابه رو رو سرت خالي ميکنما ماهان: همين جا با يه تير خلاصت ميکنما -اصلا يه گاز از اون ميتوني بزني؟ اگه زدي من اسمم رو عوض ميکنم ماهان: چي ميزاري؟ - هي چي تو بگي ماهان: موشول -باشه قبوله
رویاهای گمشده‍ ツ
ممنون میشم کانالو به دوستاتون هم معرفی کنید 🌸😍
يه گاز بزرگ زد و خيلي دقيق جويدش حتي نوشابه هم نخورد ..يکي بياد منو نجات بده از اين به بعد به من ميگه موشول ..من هنوز جوونم خدا ..لقمش رو قورت داد و با يه لبخند مليح نگام کرد ماهان: خب جناب موشول - ماهان جان من نگو موشول .. ماهان: نميشه موشول ..موشول موشول موشول موشول موشول موشول موشول اخم کردم و سرم انداختم زير و غذام رو خوردم ..غذام تموم شد بدون اينکه به ماهان نگا کنم رفتم از سالن بيرون ..داشتم با حرق قدم بر ميداشتم که يکي دستش رو از پشت گذاشت رو شونم سريع دستم رو گذاشتم رو دستش و دستش رو پيچوندم و چسپوندمش به ديوار ماهان: آي آي چته وحشي شدي ولم کن دستم شيکوندي دستش رو ول کردم ..برگشت و شروع کرد دستش و ماليدن و غر زدن ماهان: مگه يتيم گير اوردي اينطوري ميکني خو بگو نگو موشول تا نگم موشول چرا دستم و ميشکوني ديگه..خاله بيا بچت رو بگير منو ميکشه ها - خب اونطوري که تو اومدي دستت رو گذاشتي رو شونم من فک کردم.. پريد وسط حرفم: نکنه فکر کردي جنم يا فکر کردي دشمنتم ..آخه اسکل وسط کلانتري وايسادي ها راس ميگفت شايد چون از دستش عصبي بودم -باشه بابا ببخشيد ماهان: اشکال نداره موشو..نه نه آرمين خنديدم و دستش و گرفتم و رفتيم طرف در خروجي کلانتري ..سوار ماشين شديم از کلانتري رفتيم بيرون
من دوست نداشتم؟ من پوست اولین شکلاتی که برا من خریدی و هنوز نگه داشتم.