eitaa logo
رویاهای گمشده‍ ツ
81 دنبال‌کننده
631 عکس
521 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
خداشاهده ۵ساله دارم یه کتابی میخونم اسمش اینه : آموزش زبان انگیلیسی در ۲هفته 😂😂
عمه‌ام تعریف میکرد، میگفت: شوهرعمه‌ام تو جلسه خواستگاری میگه چندتا از قاری‌های قرآن رو نام ببرید؟ عمم فوتبالی بوده قاری‌هارو هم نمیشناخته چندتا از بازیکنای تیم ملی عربستان رو میگه: فهدالبیشی، حسین عبدالغنی سلیمانی، محمدالدعایه، اونم میگه احسنت الانم دوتا بچه دارن 😐😂
گفتمش عاشقتم، گفت محبت دارید ای به گور پدر آنکه ادب یادش داد...
من دختری خجالتیم در حوالیت دارم کلافه میشوم از بی خیالیت
سلام صبحتون بخیر و شادی 🙃🙂
***آرمين وا اين چرا اينطوريه امروز؟ - کلا يه تخته کم داري ماهان: باز من يه تخته کم دارم تو کارت از تخته مخته گذشته يه جعبت کمه وااي اينم که يه جواب اماده تو آستينش داره من چيکار کنم خدااا ماهان: کم آوردي نه؟ - نه چطور؟ ماهان يه لبخند که يعني خر خودتي زد و گفت:آره تو راست ميگي بفرما اينم فهميد **** ساعت 12 نصف شبه همه جمع شديم تو اتااق فرشته من و ماهان رو تخت نشسته بوديم فرشته يهو جيغ زد: واااي جواب ها اومده منو ماهان از رو تخت بلند شديم -بلند شو ببينم فرشته بلند شد و کنار صندلي وايساد ..رفتم تو سايت ..سرعت اينترنت خيلي پايين بود خب معلومه ديگه چند هزار نفر تو سايتن بعد از پنج دقيقه اطلاعات اومد بالا ..فرشته تا جواب رو همچين جيغ زد که گوشامو گرفتم . فرشته: وااي مامان باورم نميشه ..قبول شدم رشته ي مورد علاقش قبول شده بود اونم تهران ..بلند شدم بغلش کردم -آفرين خواهر درس خون خودم فرشته : مرسي داداشي خودم ماهان: خوبه ديگه منم برگ هويجم -تازه فهميدي؟ ماهان: برو بابا تو هم ..تبريک ميگم آبچي کوچيکه فرشته: دستت درد نکنه داداش بزرگه - بسه ديگه خواهرم رو بده ماهان: خسيس -خودتي ماهان: خو تويي ديگه زبونمو براش در آوردم و روموکردم اونور و رفتم تو اتاقم..بعد از چند دقيقه صداي داد ماهان اومد که ميگفت: خاله کاري نداري؟ من رفتم مثل جن از جام بلند شدم در اتاق رو باز کردم همه با تعجب نگام کردن رفتم طرف ماهان گوشش رو گرفتم ماهان: آي آي آي ..ديوونه داري چيکار ميکني.. دردم گرفت ..نکن. گوشمو کندي..ول کن ديگه همون طور که گوشش گرفته بودم بردمش تو اتاق و در رو بستم و گوشش رو ول کردم نشست رو تخت و گوشش و ماليد ماهان: اي دستت بشکنه گوش نازنينم .نگا چطوري کشيدش ..خودم کفنت کنم - کم غر بزن ..تو همين جا ميخوابي ماهان: خو نميتونستي درست بگي؟ -بگير بخواب ديگه ماهان: باشه بابا حالا بيا من وبخور پتو رو پرت کردم طرفش که گرفتش و رفت زير پتو منم لامپ رو خاموش کردم
عالیه... حتما بخونید فردی بود که چای را آن قدر کم رنگ می‌‌نوشید که به سختی می‌‌توانستیم بفهمیم که آب جوش نیست! چربی‌ و نمک هم اصلا نمی‌‌خورد! ورزش می‌‌کرد و وقتی از ا‌و علت این کار‌هایش را می‌‌پرسیدیم، می‌‌گفت که این‌ها برای سلامتی‌ بد است و سکته می‌‌آورد. ا‌و در چهل و پنج سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت! چندی پیش یک زندانی در امریکا از زندان گریخت. به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود. در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد.او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد که این مجازات رفتار های بد من است, که باید منجمد شوم. وقتی قطار به ایستگاه می رسد, مامورین با جسد او روبرو می شوند.در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است. . منتظر هرچه باشیم،همان برایمان پیش می‌‌آید. منتظر شادی باشیم،شادی پیش می‌‌آید. منتظر غم باشیم،غم پیش می‌‌آید. هرگز پول را برای بیماری و مشکلات پس انداز نکنیم. چون رخ می‌‌دهد. پول را برای عروسی ،برای خرید خانه،اتومبیل، مسافرت و نظایر آن پس انداز کنیم. وقتی می‌‌گوئیم این پول برای خرید اتومبیل است، دیگر به تصادف فکر نکن... ژاپنی‌ها ضرب‌المثل جالبی دارند و می‌گویند: اگر فریاد بزنی به صدایت گوش می‌دهند ! و اگر آرام بگویی به حرفت گوش می‌دهند ! قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را ! این "باران" است که باعث رشد گل ها می شود نه "رعد و برق" ! در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند ، بچه ها نمی توانند بـــــزرگ شوند ! شاید قد بکشند ، اما بال و پر نخواهند گرفت ! زندگی کوتاه است ... زمان به سرعت می گذرد ... نه تکراری ... نه برگشتی ... پس از هر لحظه ای که می آید لذت ببرید ....
واااااي کر شدم اين چه کوفتيه؟ ...اي خاک تو سر من اينکه صداي موبايلمه ..دستم رو بردم زير بالشت و خفش کردم رو تخت نشستم سرم رو خاروندم ..چام رو با بدبختي باز کردم و اطرافم رو نگاه کردم ماهان کنارم خوابيده بود و پاش از تخت افتاده بود پايين.خندم گرفت اين کي ميخواد ياد بگيره درست بخوابه؟ نميدونم از تخت پريدم پايين و از اتاق رفتم برون ..رفتم تو آشپز خونه و نشستم پشت ميز -سلام مامان مامان: عليک سلام پسر گل خودم .پاشو برو دست و صورتت رو بشور بيا از رو صندلي پاشدم رفتم طرف دستشويي دستم رو گذاشتم رو دستگيره و همون طور که ميچرخوندمش حلش دادم برم تو که... - آخ .کي تو دسشويي؟ ماهان: درد. مرض منم - تو کي بلند شدي؟ ماهان: همين الان پيش پاتون آرمين: زود باش بيا بيرون ماهان: برو بابا تو توالت هم ولمون نميکنه -باشه بابا خورد منو يه چند دقيقه بعد اومد بيرون با سرعت جن رفت سمت آشپز خونه از دستشويي اومدم بيرون و رفتم تو آشپز خونه ساعت 6:15 بود ماهان داشت صبحونه ميخورد ..منم نشستم پشت ميز و شروع کردم خوردن به ساعت نگا کردم 6:30 اوه اوه -اوه اوه ماهان زود باش دير کرديم ماهان: مگه ساعت چنده؟ - شيش و نيم ماهان: خاک تو گورم بدو
با سرعت رفتيم تو اتاق اماده شديم ..از اتاق پريدم بيرون ماهان هنوز نيومده بود بيرون داد زدم: ماهان من ميرم پايين سوييچ ماشين رو هم برميدارم امروز من ميرونم ماهان هم مثل من داد زد: باشه برو سوييچ رو برداشتم و بعد از خدا حافظي از مامان رفتم پايين وماشين رو روشن کردم ..ماهان از خونه پريد بيرون و سوار ماشين شد ماهان: برو برو برو الان سرهنگ حکم اعدام مون رو صادر ميکنه خنديدم و سرم رو تکون دادم و راه افتادم .. ماهان: بفرما ما اگه شانس داشتيم که اسممون شانس الدوله بود - خو چراغ قرمزه ديگه ماهان: بله ديگه فقط چراغ قرمزه اصلا هم باعث نميشه ما دير به سرکارمون برسيم - بيا سبز شد ماهان: ايول بگاز بريم - مگه فرشته نگفت درست حرف زن ماهان: خو اون نمي فهميد چي ميگم تو که ميفهمي هيچي نگفتم تا برسيم اداره ... -بپر پايين رسيديم پياده شديم و خيلي سريبع رفتيم پايين ..اي بابا باز اين سربازه ماهان: من موندم اين سرباز محسني چند ماه خدمته که هنوز خدمتش تموم نشده -ولش کن بيا بريم اتاق سرهنگ ماهان سرشو چرخوند طرف محسني و داد زد: محسني ما از همين جا ميريم اتاق سرهنگ شوما زحمت نکش محسني به زور خندش رو کنترل کرد و احترام نظامي گذاشت در اتاق سرهنگ رو زديم و رفتيم تو تا پامونو گذاشتيم داخل سرهنگ گفت: سرهنگ: بياين بشينيد يه پرونده براتون دارم
خيلي جدي رفتيم نشستيم رو صندلي ها ..بايد پرونده ي خيلي مهمي باشه که حتي مهلت حرف زدن هم نداد سرهنگ: خيلي خب فکر کنم خودتون هم فهميديد که پرونده ي خيلي مهميه منو ماهان هم زمان گفتيم: بله سرهنگ خندش گرفته بود ولي خودشو کنترل کرد وشروع به توضيح دادن سرهنگ: داريوش سراج 45 ساله رئيس يکي از بزرگترين باند هاي قاچاق مواد مخدر و اسلحه ..چهار سال پيش بعد از کشته شدن پدرش توي يکي از عمليات ها خودش رهبري گروه رو به دست گرفت جديدا چند تا محموله رو از مرز رد کرده و به ترکيه برده ولي پليس هاي ترکيه با اطلاعاتي که ما به اونا داديم موفق شدن که محموله رو در ترکيه متوقف و ضبط کنن من خواستم شما بيايد اينجا چون مقامات بالا از من خواستن که چند نفر از افراد خوبم رو روي اين پرونده متمرکز کنم من شما دو نفر و سروان حسيني .سرگرد دوم رادمهر و سرگرد سوم شاهدي رو براي اين کار در نظر دارم منو ماهان عميقا توي فکر بوديم.. ماهان: ممم خب اطلاعات ديگه اي در نداريد ؟ سرهنگ: چرا يه سري اطلاعات داريم که توي جلسه با بقيه ي افراد گروه گفته ميشه نشسته بوديم تو اتاق سرهنگ چند نفر ديگه به جز سرگرد رادمهر . سرگرد شاهدي .سروان حسيني بودن مثل سرهنگ اميري .سرگرد درخشان سرهنگ: بسيار خب شروع ميکنيم .. يه تصوير از يه مرد 45 ساله يا به عبارتي همون داريوش سراج سرهنگ:اين عکس عکسه داريوش سراج هستش که رئيس يکي از بزرگترين باند هاي قاچاق انسان و مواد مخدره .البته در زمينه هاي ديگه اي هم فعاليت داره ولي ما هنوز مدرکي نداريم . ما موفق شديم چند تا از محموله اي مواد مخدر رو در کشور هاي ترکيه و افغانستان توقيف کنيم .سه فرزند داره شيوا..کيارش و سعيد .کيارش توي کار خلاف به پدرش کمک ميکنه ما بايد يک نفر رو به عنوان نفوذي بفرستيم توي گروه تا از هر کاري که ميکنند به ما اطلاع بده سرگرد رادمهر: من حاضرم اين کار رو بکنم سرهنگ : نه امکانش نيست شما ازدواج کرديد ..بعدا خودم يک نفر رو با رضايت کامل خودش انتخاب ميکنم ..مرخصيد
سلام صبحتون بخیر و شادی ❤️‍🔥🍄
همگي بعد از احترام گذاشتن از اتاق خارج شدند .از اتاق خارج شده و به سمت اتاقش رفت در راه به اطلاعات کمي که در دست سرهنگ و بقيه بود فکر ميکرد نا خدا آگاه پوزخندي روي لبش نقش گرفت او انتقام خواهد گرفت *****آرمين داشتيم ميرفتيم سمت اتاق من .چقد اطلاعات کم و به درد نخور بود ماهان: من شوکولات ميخوام با چشاي گشاد نگاش کردم و با بهت گفتم: چي؟ ماهان سرش و انداخت زير و مثل بچه ها خودشو لوس کرد و گفت: خو چيه مگه؟ شوکولات ميخوام از بهت در اومدم و يهو قهقهه زدم -واقعا بچه اي دستشو زد به کمرش و با لحن طلبکارانه اي گفت: خبه خبه ديگ به ديگ ميگه ته ديگ بده خندم شديد تر شد: بابا.. نميشه تو ضرب المثل نزني؟ دوباره با لحن بچه گانه اي خودشو مظلوم کرد و گفت: نه جون داداش اصلا راه نداره خنديدم و موهاشو به هم ريختم و گفتم: باشه جناب بيا بريم تو اتاق من دارم ماهان مثل بچه ها پريد لپمو ماچ کرد: وااي ايول داش خنديدم و دستمو کشيدم رو لپم و مثلا جاي ماچشو پاک کردم: نکن ديگه مثل بچه 4 ساله ميمونه ماهان: دوشت دالم کلشو با دست راستم گرفتم خم کردم پايين و سرشو خاروندم: کم نمک بريز نمک دون ماهان سرشو از تو دستم در اورد و گفت: نکن بيژور موهامو خراب کردي - بيا بريم تا بهت شوکولات بدم به قول خودت ماهان با کله پريد تو اتاق و مثل بچه ها شروع کرد ورجه وورجه کردن و گشتن اتاق ماهان:اوووف کجا گذاشتي اينارو ؟ - چشماتو وا کن رو ميزه ماهان وايساد و يه نگا ميز کرد و بعد سرشو خاروند و دماغشم جمع کرد ماهان: اوه اوه گند زدم ..اينا که تلخه ديگه آره؟ با تعجب گفتم: اخه الاغ مگه همه مثل تو همه چيز رو از اول زندگي شون تلخ ميخورن ..خو يکي اومد فشارش افتاد نميتونم شکلات تلخ بهش بدم که ماهان: خوب بابا نفس بگير من به جاي تو نفس کم آوردم ..ولش من به همينا راضيم بعدم نشست رو صندلي که جلوي ميز بود و ظرف شکلات رو گذاشت رو پاهاش و شروع کرد خوردن ماهان: وايي دو سال بود شکلات نخورده بودم داشتم نگاش ميکردم و به رفتار هاي بچه گانش ميخنديدم