eitaa logo
رویاهای گمشده‍ ツ
82 دنبال‌کننده
632 عکس
521 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
با سرعت رفتيم تو اتاق اماده شديم ..از اتاق پريدم بيرون ماهان هنوز نيومده بود بيرون داد زدم: ماهان من ميرم پايين سوييچ ماشين رو هم برميدارم امروز من ميرونم ماهان هم مثل من داد زد: باشه برو سوييچ رو برداشتم و بعد از خدا حافظي از مامان رفتم پايين وماشين رو روشن کردم ..ماهان از خونه پريد بيرون و سوار ماشين شد ماهان: برو برو برو الان سرهنگ حکم اعدام مون رو صادر ميکنه خنديدم و سرم رو تکون دادم و راه افتادم .. ماهان: بفرما ما اگه شانس داشتيم که اسممون شانس الدوله بود - خو چراغ قرمزه ديگه ماهان: بله ديگه فقط چراغ قرمزه اصلا هم باعث نميشه ما دير به سرکارمون برسيم - بيا سبز شد ماهان: ايول بگاز بريم - مگه فرشته نگفت درست حرف زن ماهان: خو اون نمي فهميد چي ميگم تو که ميفهمي هيچي نگفتم تا برسيم اداره ... -بپر پايين رسيديم پياده شديم و خيلي سريبع رفتيم پايين ..اي بابا باز اين سربازه ماهان: من موندم اين سرباز محسني چند ماه خدمته که هنوز خدمتش تموم نشده -ولش کن بيا بريم اتاق سرهنگ ماهان سرشو چرخوند طرف محسني و داد زد: محسني ما از همين جا ميريم اتاق سرهنگ شوما زحمت نکش محسني به زور خندش رو کنترل کرد و احترام نظامي گذاشت در اتاق سرهنگ رو زديم و رفتيم تو تا پامونو گذاشتيم داخل سرهنگ گفت: سرهنگ: بياين بشينيد يه پرونده براتون دارم
خيلي جدي رفتيم نشستيم رو صندلي ها ..بايد پرونده ي خيلي مهمي باشه که حتي مهلت حرف زدن هم نداد سرهنگ: خيلي خب فکر کنم خودتون هم فهميديد که پرونده ي خيلي مهميه منو ماهان هم زمان گفتيم: بله سرهنگ خندش گرفته بود ولي خودشو کنترل کرد وشروع به توضيح دادن سرهنگ: داريوش سراج 45 ساله رئيس يکي از بزرگترين باند هاي قاچاق مواد مخدر و اسلحه ..چهار سال پيش بعد از کشته شدن پدرش توي يکي از عمليات ها خودش رهبري گروه رو به دست گرفت جديدا چند تا محموله رو از مرز رد کرده و به ترکيه برده ولي پليس هاي ترکيه با اطلاعاتي که ما به اونا داديم موفق شدن که محموله رو در ترکيه متوقف و ضبط کنن من خواستم شما بيايد اينجا چون مقامات بالا از من خواستن که چند نفر از افراد خوبم رو روي اين پرونده متمرکز کنم من شما دو نفر و سروان حسيني .سرگرد دوم رادمهر و سرگرد سوم شاهدي رو براي اين کار در نظر دارم منو ماهان عميقا توي فکر بوديم.. ماهان: ممم خب اطلاعات ديگه اي در نداريد ؟ سرهنگ: چرا يه سري اطلاعات داريم که توي جلسه با بقيه ي افراد گروه گفته ميشه نشسته بوديم تو اتاق سرهنگ چند نفر ديگه به جز سرگرد رادمهر . سرگرد شاهدي .سروان حسيني بودن مثل سرهنگ اميري .سرگرد درخشان سرهنگ: بسيار خب شروع ميکنيم .. يه تصوير از يه مرد 45 ساله يا به عبارتي همون داريوش سراج سرهنگ:اين عکس عکسه داريوش سراج هستش که رئيس يکي از بزرگترين باند هاي قاچاق انسان و مواد مخدره .البته در زمينه هاي ديگه اي هم فعاليت داره ولي ما هنوز مدرکي نداريم . ما موفق شديم چند تا از محموله اي مواد مخدر رو در کشور هاي ترکيه و افغانستان توقيف کنيم .سه فرزند داره شيوا..کيارش و سعيد .کيارش توي کار خلاف به پدرش کمک ميکنه ما بايد يک نفر رو به عنوان نفوذي بفرستيم توي گروه تا از هر کاري که ميکنند به ما اطلاع بده سرگرد رادمهر: من حاضرم اين کار رو بکنم سرهنگ : نه امکانش نيست شما ازدواج کرديد ..بعدا خودم يک نفر رو با رضايت کامل خودش انتخاب ميکنم ..مرخصيد
سلام صبحتون بخیر و شادی ❤️‍🔥🍄
همگي بعد از احترام گذاشتن از اتاق خارج شدند .از اتاق خارج شده و به سمت اتاقش رفت در راه به اطلاعات کمي که در دست سرهنگ و بقيه بود فکر ميکرد نا خدا آگاه پوزخندي روي لبش نقش گرفت او انتقام خواهد گرفت *****آرمين داشتيم ميرفتيم سمت اتاق من .چقد اطلاعات کم و به درد نخور بود ماهان: من شوکولات ميخوام با چشاي گشاد نگاش کردم و با بهت گفتم: چي؟ ماهان سرش و انداخت زير و مثل بچه ها خودشو لوس کرد و گفت: خو چيه مگه؟ شوکولات ميخوام از بهت در اومدم و يهو قهقهه زدم -واقعا بچه اي دستشو زد به کمرش و با لحن طلبکارانه اي گفت: خبه خبه ديگ به ديگ ميگه ته ديگ بده خندم شديد تر شد: بابا.. نميشه تو ضرب المثل نزني؟ دوباره با لحن بچه گانه اي خودشو مظلوم کرد و گفت: نه جون داداش اصلا راه نداره خنديدم و موهاشو به هم ريختم و گفتم: باشه جناب بيا بريم تو اتاق من دارم ماهان مثل بچه ها پريد لپمو ماچ کرد: وااي ايول داش خنديدم و دستمو کشيدم رو لپم و مثلا جاي ماچشو پاک کردم: نکن ديگه مثل بچه 4 ساله ميمونه ماهان: دوشت دالم کلشو با دست راستم گرفتم خم کردم پايين و سرشو خاروندم: کم نمک بريز نمک دون ماهان سرشو از تو دستم در اورد و گفت: نکن بيژور موهامو خراب کردي - بيا بريم تا بهت شوکولات بدم به قول خودت ماهان با کله پريد تو اتاق و مثل بچه ها شروع کرد ورجه وورجه کردن و گشتن اتاق ماهان:اوووف کجا گذاشتي اينارو ؟ - چشماتو وا کن رو ميزه ماهان وايساد و يه نگا ميز کرد و بعد سرشو خاروند و دماغشم جمع کرد ماهان: اوه اوه گند زدم ..اينا که تلخه ديگه آره؟ با تعجب گفتم: اخه الاغ مگه همه مثل تو همه چيز رو از اول زندگي شون تلخ ميخورن ..خو يکي اومد فشارش افتاد نميتونم شکلات تلخ بهش بدم که ماهان: خوب بابا نفس بگير من به جاي تو نفس کم آوردم ..ولش من به همينا راضيم بعدم نشست رو صندلي که جلوي ميز بود و ظرف شکلات رو گذاشت رو پاهاش و شروع کرد خوردن ماهان: وايي دو سال بود شکلات نخورده بودم داشتم نگاش ميکردم و به رفتار هاي بچه گانش ميخنديدم
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا مارشمالو رو زیر ذره بین دیدین؟...
گاهی‌ دلت‌ از کسایی‌ میگیره‌ که‌ فکر میکردی با تمام‌ آدم‌ های‌ کنارت‌ فرق‌ دارن.
یه دیالوگ هست که ته حرفه: دوست داشتن آدما ربطی به کنار هم بودنشون نداره ،
کسایی که هیچوقت درک نشدن، درک کردن رو خوب بلدن.
شمام وقتی یچی میخرین به خانواده نصف قیمتی که گرفتین رو میگین که نگن گرون خریدی؟ ولی باز میگن.
سعی نکن خیلی چیزا رو بفهمی ‌بهای فهمیدنِ بعضی چیزا، از دست دادن حالِ خوب و آرامشته...
نیاز به تایید کسی تو زندگیم ندارم چون تو خونه همیشه بهم گفته شده حق با منه 🎀