eitaa logo
𝐀𝐍𝐓𝐊𝐇𝐀𝐁 𝐌𝐀𝐑𝐆𝐁𝐀𝐑
171 دنبال‌کننده
211 عکس
21 ویدیو
0 فایل
به نام او تاسیس: 1404/12/9 رمان انتخاب مرگبار🖤 به قلم:رزا🥀 My: @roza001 به سمت من بیا،حتی اگر گلوله ای در تفنگ هستی🩸 106 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
نه پیامی نه چیزی اصن کسی به غیر از رفیقام رمانمو میخونن؟
میدونی ناشناس چند ساعته هستش؟ نزدیک 6ساعته تو 6ساعت فقط15پیام
دلتون میخواد رمانمون پایانش باشه؟ میخواین پاکش کنم؟ اوکی پس فردا پاکش میکنم
35 حامی: پاشدیم راه افتادیم {روستا} نفس: وایییی پس کجان؟ نیکا: نمیدونم سارا: ای خداااا حامی: سلام نفس: دیرتر میومدین شروین: 🤣🤣 نیکا: شروینننن شروین: اوم باش فرید: اینجاست؟ ماندانا: نههه فرید: عه امین: 🤣🤣 فرید: چرا میخندی؟ شروین: داداش اس. ک. لت کرده🤣 فرید: 😑 ماندانا: 🤣🤣 فرید: دستتون درد نکنه ماندانا خانم😑 آرش: 🤣🤣 فرید: م. ر. ض عه حامی: خب حالااا نفس: همینجاست حامی: وارد روستا شدیم {روستا} حامی: ببخشید این ادرس میدونین کجاست؟(منظور با مرد غریبه) مرد غریبه: شما اونجا چیکارداری؟ شروین:(در حال حرف زدن با مرد غریبه) حامی: یه پسره خیلی نگاه به نفس میکرد شروین: مرسی که راهنماییمون کردین مرد غریبه: خواهش میکنم فقط... امین: فقط چی؟ مرد غریبه: فقط اون زن و شوهر دیگه با هم نیستم یعنی یعنی از هم جدا شدن و دخترشونو ول کردن و تنها مادر و پسره بعد از چند سال برگشته و با پسرش زندگی میکنه نفس: بغض گلومو گرفته یه پسری: گریه نکن خانوم خوشگله حامی: خانوم خوشگله هفت جد و ابادته مرت. یکه بی آبرو پسره: گ. مش. و بابا حامی: ز. ر اضافه نزن پسره: زد زیر گوش حامی شروین: ع. و. ض. ی ح. ی. وون چه گ. و. ه. ی میخوره (یقشو گرفت) [اسم پسره بردیا عه] [اسم رفیق پسره امیر عه] بردیا: برین گم. ش. ین از اینجا امین: خ. ف. ه شو دیگه فرید: تو حرف حساب حالیت نمیشه ک. ث. ا. ف. ت امیر: به. تو. چه بچه پر. ر. و آرش: حرف دهنتو بفهم نفس: اههههههههههههعهههههه[داد] بسه دیگه شما هی پسره مگه ن. ا. م. و. س نداری بردیا: ج. و. نننن حامی: اینو که گفت زیر کت. ک گرفتمش شروین و فرید هم و امینم و فریدم کمکم کردن نفس:(جیغ) نیکا: شروین ولش کن نفس: حامی ترو خدا ولشون کن حامی: دست برداشتم دفعه ی دیگه از این غلطات بکنی زنگ میزنم 110 امیر، بردیا: 😏 نفس: ولشون کن بیا بریم چند دیقه بعد.. نفس: رسیدیمبه یه ویلای شیک حامی: دوباره همون دو تا پسر بودن با یه نفر دیگه نیکا: جلو نرفیتم و از دور دیدیم امین: خیلی عجیب بود اونا تو روستا چیکارمیکردن با این همه ثروت؟ فرید: هر کی یه فکری تو سرش بود شروین: خیلی دوست دارم دو باره اون پسررو بزنم آرش: اخه اینا اینجا چیکارمیکنن ماندانا: بریم نزدیک؟ شادی:؟؟ سارا: بریم؟ حامی: نه وایسین نیکا: اون دوتا اینجا چیکارمیکنن؟ حامی: سوال ما هم همینه آرش: نکنه یکیشون داداشت باشه نفس خانم نفس: فکر نکنم اخه داداش من اینجور ادمی نیست فرید: از کجا میدونی، مگه باهاش بودی نفس: نه حامی:... ادامه دارد...