eitaa logo
𝐀𝐍𝐓𝐊𝐇𝐀𝐁 𝐌𝐀𝐑𝐆𝐁𝐀𝐑
171 دنبال‌کننده
211 عکس
22 ویدیو
0 فایل
به نام او تاسیس: 1404/12/9 رمان انتخاب مرگبار🖤 به قلم:رزا🥀 My: @roza001 به سمت من بیا،حتی اگر گلوله ای در تفنگ هستی🩸
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از پایان
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_5k5vg35&btn=حرفاتون:) نااشناس داریم با من و میسو کویر؟ اولین ناشناسمه، حالمم خوش نی🥺
هدایت شده از قِرتـی‌ شآپــ
-فـور‌بزن‌پیـوي‌/دیـلي‌اونی‌کـه‌میـدوني: )💆🏻‍♀💞!
بچه ها ولش کنین بیاین من دوتا پارت و بدم تا 3پارت دیگه
31 حامی: که یهو تلفنم زنگ خورد [نفس بود] حامی: مامان ببخشید من الان میام مامان لیلا: 🙄زود بیا حامی: چشم رفتم تو اتاق در رو بستم و جواب دادم [مکالمه ی حامی و نفس ] نفس: الو حامی: سلام، جان؟ کاری داشتی؟ نفس: بیکاری؟ حامی: نه سر غذا بودم نفس: عه ببخشید برو غذاتو بخور بعد بیا زنگ بزن کارت دارم حامی: چشم نفسم🙃 نفس: قربونت حامی: خداحافظ نفس: بای [پایان مکالمه] حامی: عه ببخشید مامان تماس واجب بود مامان لیلا: باشه، حالا غذاتو بخور حامی: بله چشم جانا: کی بود؟(آروم زیر گوش حامی) حامی: بعدا بهت میگم (آروم زیر گوش جانا) جانا: باش بابا حمید: چی زیر گوش هم میگید؟ ها؟ حامی: هیچی جانا: هیچ ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. امین: داشتم تو اینستا میچرخیدم که پیام اومد {صفحه چت} سارا: سلام سارا: خوب هستین؟ سارا: من سارا عم امین: سلام ممنون میگذره امین: عه شما امین: کاری داشتین؟ سارا: بله امین: جانم؟ در خدمتم سارا: اممم سر اون موضوع که تو گالری گفتین امین: من که معذرت خواهی کردم سارا: من فقط خواستم یکم ناز کنماا وگرنه، من خودم خم یه حسی به شما دارم😁 امین: جدی؟ 😃 سارا: بله امین: فردا میتونم ببینمتون؟ سارا: بله امین:کجا؟ سارا: کافه ی روبه روی گالری امین: بله ساعت؟ سارا : ساعت 17خوبه؟ امین: بله سارا: 🎀 امین: کاری دیگه ای ندارید با من؟ سارا: نه شب بخیر:) امین: شب بخیر✨ {پایان چت} امین: یسسسسسس[داد] شروین: هوووووووووووو چته تو امین: ها؟ هیچی شروین: 🙄 امین: 😁 شروین: م. ر. ض امین : 😑 شروین:همون لحظه حامی کلید انداخت اومد داخل حامی: سلام امین، شروین: سلام حامی: خبریه؟ شروین: از آقا امین بپرس حامی: چیشده امین؟ امین: هیچی داداش حامی: من برم یه زنگ به نفس بزنم شروین: اوک ادامه دارد...
32 [اتاق] حامی: زنگ زدم به نفس [مکالمه ی نفس و حامی] نفس: الو، سلام حامی: سلام، جانم؟ نفس: میخوام درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم حامی: جان، چه موضوعی؟ نفس: پدر و مادرم حامی: چی؟ پدر و مادرت چی؟ نفس: اینکه چرا ولم کردن؟ حامی: نمیدونم نفس: و اینکه من یه داداش دارم حامی: هنننن؟ داداش؟ نفس: آره حامی: چند سالشه؟ نفس: نمیدونم فکر کنم 22 حامی: هوم نفس: الان چیکارکنم؟ حامی: یه سوال نفس: هان؟ حامی: تو و پدر و مادرت قبل اینکه ولت کنن کجا زندگی میکردین؟ نفس: یه روستای دور افتاده توی گیلان حامی: اوکی، فردا بچه ها رو جمع میکنیم، با هم راجبش حرف میزنیم نفس: نه شب بخیر عشقم حامی: شب بخیر نفس من [پایان مکالمه] حامی: با کلمه ی نفس خر ذوق شدم که یهو شروین درو باز کرد اومد داخل اتاق شروین: چی میگفتین؟ حامی: هوووووو، بتوچه فرید: جان مادرتون بس کنین😂 حامی: 🤣🤣 شروین: 🤣 امین: 🤣🤣 حامی: خب رفیقای گل، خنگ شروین: 😐 امین: 😑 فرید: 🙄 آرش: 😐 حامی: 🤣🤣 فرید، ارش، امین، شروین: 🤣🤣🤣🤣🤣 حامی: خب فردا که کار خاصی ندارین؟ شروین، فرید، ارش: نه امین: من دارم حامی: حرف نزن تو امین: 😐 حامی: ساعتتتت 8شب کافه ی همیشگی همتون باشین قبلش هر غلطی خواستین انجام بدین، حق اعتراض هم ندارین شروین: باع😂 فرید: اوکی امین: اوکی، حالا چرا؟ آرش: اوکی حامی: یسری حرفا راجب نفس عه سارا خانم و ماندانا خانم و شادی خاوم و نیکا خانمم میان شروین: اوکی، شب خوش امین: شب بخیر فرید و آرش: شب بخیر حامی: شب خوش ـ. ـ. ـ. [اتاق امین] امین: سارا باز پیام داد [صفحه چت] سارا: امممم شما هم فردا میاین امین: آره سارا: اوکی امین: شب بخیر مجدد😂 سارا: شب بخیر🤣 {پایان چت} ـ. ـ. ـ. ــ. فردا.... ساعت 16:30 امین: رفتم یه دوش گرفتم و برگشتم موهامو درست کردم و یه استایل خفن زدم و راه افتادم ـ. ـ. ـ. ـ. سارا: ساعت 16:40دیقه بود که پاشدمو میکاپ کردمو استایلمو زدم و راه افتادم ـ. ـ. ـ. {کافه} سارا: سلام امین: سلام سارا: خوبین؟ امین: ممنون گارسن: سلام، خوش اومدید، چیزی میل دارید؟ امین: هر چی خانم بگن سارا: اممم یه شیرموز امین: بی زحمت دو تاشیر موز بیارید گارسن: چشم امین: خب سارا: خب امین: 😂 سارا: عه چرا میخندی؟ 😂 امین: سر رفتارتون سارا: 🤣 خب من آدم ناز نازویی ام😂 امین: خیلی هم عالی😂 سارا: 😂😂 ادامه دارد...
هدایت شده از 𐌼i vɵillɵŨsɵ
من عاشق رمآن خون‌ها هستم مخصوصا تو 🙂🎀