eitaa logo
لاغری سه بُعدی/ مریم مرادی
3هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
514 ویدیو
2 فایل
کمک به افراد پرمشغله ای که از «لاغر شدن و چاق شدنِ دوباره خسته شدن» جهت تثبیت وزن 💪 مریم مرادی هستم 👸 مربی تغذیه ورفتار غذایی ✅تغذیه هوشمند ✅تغییر عادتها ✅ تثبیت وزن برای شروع #مشاوره را ارسال کنید‌👈 @Asali9 🏆 نتایج اعضا: @REGIMI9
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🌱 امروز یکی از پیام‌هایی که برام اومد، باعث شد چند دقیقه بهش فکر کنم...🤔 گاهی یه جمله‌ی ساده، بیشتر از کلی آموزش آدم رو به فکر فرو می‌بره.😍 👀من هنوز دارم پیام‌هاتون رو می‌خونم و بیشتر از اینکه دنبال جواب باشم، دارم دنبال «چرایی» می‌گردم... اگر هنوز برام ننوشتی... 📩 فقط یه جمله کافیه: «به نظر من وزن برمی‌گرده چون...»👇 🆔@Asali9 شاید دقیقاً همون جمله‌ای که تو می‌نویسی، موضوع گفت‌وگوی فردامون باشه. 👌💞 .
. اول صبحه بیا باهم بریم زیارت 🤍 دیروز نمک آبرود بودم به همسرم گفتم مسافرت بعدی دوست دارم بریم مشهد و دیروز همش دلم اونجا بود و چه تعجب آور بود برام این پست و همدلی و با پای جانم رفتم پابوس💗.... واقعا ،صفتش ،برازندشه ⬅️رئوف 🥺 خانواده ی بزرگ من ، شماهایی هستین که همیشه بهم عشق می‌ورزید و در هر شرایطی به یادم هستین 💕دوستتون دارم💘
1.امروز می‌خوام یه راز رو براتون بگم...💫 رازی که سال‌ها طول کشید تا خودم کشفش کنم... 🥺 بعد از زایمان دوم... فکر می‌کردم فقط چند کیلو اضافه وزن پیدا کردم...😥اما بعدا فهمیدم... من فقط وزن اضافه نکرده بودم... خودم رو هم کم‌کم گم کرده بودم... 🤍 همه حواسم به بچه‌ها بود... 👶💕 به خونه... 🏡 به همسرم... 💍 به کارهای هر روز... ☕️ اما یه نفر بود که هر روز کمتر بهش فکر می‌کردم... خودم... 👀 .
2. همه چیز از یه باور شروع شد... 🍂 یه باوری که سال‌ها باهاش زندگی کردم... با خودم می‌گفتم: 💭 «طبیعیه...» 💭 «بعد از زایمان همه چاق میشن...» 💭 «دیگه بدن آدم مثل قبل نمیشه...» 💭 «باید باهاش کنار بیام...» اون‌قدر این جمله‌ها رو برای خودم تکرار کردم... که دیگه حتی یک بار هم از خودم نپرسیدم... «نکنه این فقط یه باوره، نه حقیقت...؟» 🥺 .
3. کم‌کم وزنم بیشتر و بیشتر می‌شد... اما چیزی که بیشتر از وزنم تغییر می‌کرد...👇 احساسم نسبت به خودم بود... 🤍 هر وقت یه مهمونی یا دورهمی بود... 🌸 و می‌خواستن یه عکس دسته‌جمعی بگیرن... 📸 ناخودآگاه می‌گفتم: 😊 «شما وایسین... من ازتون عکس می‌گیرم...» یا اگر هم توی عکس بودم...📸 دلم می‌خواست یه گوشه بایستم... که کمتر دیده بشم... اون موقع فکر می‌کردم... فقط از عکس گرفتن خوشم نمیاد... 🤔اما امروز که به اون روزها فکر می‌کنم,می فهمم... دلم نمی‌خواست خودم رو با اون اندام ببینم... 💔 بعد هم با خودم می‌گفتم: 🌿 «اشکالی نداره...» 🌿 «فعلاً مهم اینه که بچه‌هام سالم باشن...»و هر بار... خودم رو می‌ذاشتم آخرِ لیست... 🥺 بدون اینکه بفهمم... این "فعلاً"... داشت سال‌ها طول می‌کشید... 🤍 .
4. یه باور دیگه هم داشتم... 🌿 هر وقت یه خانم خوش‌اندام می‌دیدم... 👗 خیلی سریع با خودم می‌گفتم: 💭 «حتماً ژنتیکش خوبه...» 💭 «بعضی‌ها ذاتاً لاغرن...» 💭 «شرایط من با اونا فرق داره...» همین چند جمله... باعث می‌شد خیالم راحت بشه... 🍂 چون دیگه لازم نبود از خودم بپرسم... «نکنه من فقط راهش رو بلد نیستم...؟» 🥺 اون روزها...واقعاً باور کرده بودم... مشکل از بدن منه... نه از چیزهایی که بلد نبودم... و همین باور... سال‌ها من رو همون‌جا نگه داشت... 🤍 .
5.✍ راستش رو بخواین.. من از اسم «رژیم» می‌ترسیدم... 😔😬 همین که این کلمه رو می‌شنیدم... انگار باید خودم رو آماده یه جنگ می‌کردم...💥 💭 جنگ با گرسنگی... 💭 جنگ با هوس... 💭 جنگ با خودم... برای همین...قبل از اینکه حتی شروع کنم...خسته می‌شدم... 🥺 با خودم می‌گفتم: «نه... من از پسش برنمیام...» و باز...همه چیز رو می‌سپردم به یه «شنبه ای» که هیچ‌وقت نمی‌اومد... 🍃 .
6.✍ تا اینکه...یه روز... بدنم خودش تصمیم گرفت باهام حرف بزنه... 🥺 ❌نه با کلمه... با التهاب...🔥با ورم...😵‍💫 با خستگی...🤕 با درد⚡️ گاهی حتی از خواب که بیدار می‌شدم... بدنم مثل قبل نبود...🥱 انگار داشت فریاد می‌زد: «دیگه نمی‌تونم...» 💔 ولی من...هنوز هم با خودم می‌گفتم: «شاید طبیعیه...» «شاید بعداً خوب بشه...» تا اینکه فهمیدم... دیگه نمی‌شه نادیده‌ش گرفت... 🤍 .
7.✍ بالاخره تصمیم گرفتم برم دکتر... 🩺🌿 فکر می‌کردم مثل همیشه... یه دارو می‌نویسه... 💊 یا یه قرصی،آمپولی...💉 که چند روز بخورم و همه چیز درست بشه...اما... همه چیز برخلاف تصورم پیش رفت... دکتر چند دقیقه به حرف‌هام گوش داد...🩺 بعد یه جمله گفت... جمله‌ای که هنوز هم بعد از سال‌ها یادمه... 🗣 .
8.✍ دکتر آروم نگاهم کرد و گفت:«خانم ... شما فقط نباید وزن کم کنید... باید سبک زندگی‌تون رو عوض کنید...»✔️ همین...فقط همین یک جمله... 🤍 اما برای من... انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد...⏳ من برای شنیدن اسم یه دارو رفته بودم...💊 اما با یه تلنگر بزرگ برگشتم...☄ تلنگری که باعث شد... برای اولین بار...به خودم فکر کنم... 🌱🥺 .
9.✍ از مطب دکتر که بیرون اومدم... 🚶🏻‍♀️🍃 ذهنم پر از سؤال بود... اما یه چیز رو با تمام وجودم می‌دونستم... دیگه نمی‌خواستم فقط یه دارو بخورم و همه چیز رو بسپارم به شانس... می‌خواستم بفهمم... چیزی که دکتر فهمیده بود و من سال‌ها ازش غافل بودم، چی بود... 🥺 از همون روز... شروع کردم به جست‌وجو... 🔎 شروع کردم به مطالعه... 📚 شروع کردم آموزش دیدن... ✍🏻 هر کتابی که فکر می‌کردم می‌تونه یه تکه از این پازل رو کامل کنه، می‌خوندم... به حرف آدم‌هایی که این مسیر رو رفته بودن، گوش می‌دادم... 🎧 برای اولین بار... به جای اینکه دنبال یه راه‌حل فوری باشم.. دنبال فهمیدن بودم... 🌱🤍 .