رمان راز مخفی
پارت سیزده
هری تمام شب رو بیدار بود(چرا این خواب نداره؟🤣)و فکر میکرد.
رون و هرماینی هم بیدار بودن اما به چیز دیگه ای فکر میکردن.
*
هری از خواب بیدار شد دوش گرفت و رفت تا صبحانه بخوره.
هرماینی که روزنامه دستش بود گفت:بازم پر از دروغه
هری:ولشون کن زر خودشون رو بزنن
بعد از صبحانه وقتی داشتن میرفتن بیرون هری متوجه شد الیزابت داره با فلیکس صحبت میکنه.یه پسر سال سومی.به دلایلی عصبانیت تمام وجودش رو گرفت.
نفس عمیقی کشید تا به سمت فلیکس هجوم نبره(🤣)
دستاش مشت شده بود.برای جلوگیری از یه مشکل به سرعت رفت بیرون.
***
هری به خوابگاه رفت،روی تختش دراز کشید و با خودش فکر کرد:چرا اینقدر عصبی شدم؟مگه من اصلا اون دختر رو میشناسم؟به من چه ربطی داره که با اون فلیکس میگرده؟
انقدر در افکارش غرق شده بود که نفهمید کی خوابش برد.
https://eitaa.com/RIP_Cedric/1618 بابا منو چیکار داری🤣 ( گرفتی چی میگم؟) #سلین
☆☆☆
نه نفهمیدم
https://eitaa.com/RIP_Cedric/1619 بابای سلین اسمش فیلیکس ه دیگه🤣🤣 #سلین
♡♡♡
🤣🤣🤣🤣
شیپ یعنی چی؟
♡♡♡
توصیفش سخته
نمیدونم چطور توصیف کنم😅
یه چیزی شبیه عاشقانه یا یه همچین چیزی😅
https://eitaa.com/RIP_Cedric/1623 معنیش این نیست! اصلا ربطی به عاشقانه و اینا نداره
♡♡♡
میدونم گفتم یه چیزی شبیهش
توصیفش سخته
https://eitaa.com/RIP_Cedric/1623 خب صادقانه بگو بلد نیستم😅
♡♡♡
بلدم اما نمیدونم چطور توصیف کنم