رمان راز مخفی
پارت پانزده
(از ویو هری)
دارم دیونه میشم.چرا این فلیکس گورشو گم نمیکنه؟
اصلا بره با کس دیگه ای دوست بشه نه الیزابت.
...فک کنم همین الان هم دیونه شدم.آخه به من چه مربوطه؟
***
(ویو راوی)
هری مثل همیشه کنار رون و هرماینی نشسته بود و در سکوت تکالیفش رو مینوشت.
هرماینی سکوت رو شکست:هری هفته پیش قرار بود هاگوارتز رو بگردیم.یادت رفت؟
هری:چی؟آهان آره یادم رفته بود
هرماینی:خب پس بیا از امروز شروع کنیم!
هری:اما باید درس بخونیم
هرماینی:درس اهمیت نداره!
هری لحظه ای با تعجب هرماینی رو نگاه کرد بعد گفت:تو که جدی نمیگی؟
هرماینی:من کاملا جدی هستم
هری:مطمئنی حالت خوبه؟
هرماینی:منم که باید این رو بگم.این چند وقت خیلی عجیب شدی.
هری:خیلی خوب بیاد بریم
https://eitaa.com/RIP_Cedric/1659 نمیدونم شاید اره شایدم نه
♡♡♡
😅😂