درود نانسی ویک هستم
از دانش آموزان ریونکلاو🦅
مادرم؟پائولین ویک👩🏻🦱
پدرم؟ویلیام ویک
اخلاق:
آروم و ساکت،به اندازه مظلومیتش ممکنه وحشی و مستقل بشه...
یه کلاغ دارم و بسیار کینه ایم تا ۱۷ سال نگهش میدارم🐦⬛️
انرژی زنانه؟تو بچگی پسرای محلمون رو میزدم🤡🎈
هوش؟بالاست،میتونه مسائل مختلف رو حل کنه🧠( همش عقله)
اعصاب؟اع چه صابی؟💘
با افسردگی سر و کله میزنه🚬
و در نهایت کارمند ارشد بخش راز ها در وزارت جادو میشه.🥧
سلام عشقم خوبی ❤️ کانالت واقعا عالیه من عاشقشم یه در خواستی داشتم اگر میشه بیشتر پست صحنه بزار بوس بایییییییی 👋🏻
♡♡♡
سلام قشنگم
مرسی
چشم گلم
رمان راز مخفی
پارت بیست و سه
وقتی به سالن عمومی رسیدن هری سریع به سمت خوابگاه رفت.به سمت تختش رفت و پرده رو کشید.
دستش رو جوری مشت کرد که ناخن هاش دستش رو خراشیدن و دستش پر از خون شد.
بعد از چند دقیقه خوابش برد.
خواب عجیبی دید.فلیکس چوب دستی شو به سمت هری گرفته بود و الیزابت داشت به سمت هری میدوید.
بیدار شد.به دستش نگاه کرد.خون بند آمده بود.
عینکش رو از کنار تخت برداشت و به چشم زد.
رون از در خوابگاه وارد شد.
رون:بالاخره بیدار شدی.لحظه ای مکث کرد بعد ادامه داد: چرا تخت خونیه؟
هری:چیز مهمی نیست فقط دستم یکم زخمی شد
هری به سمت سالن عمومی رفت.
هرماینی روی یه میز نشسته بود و تکالیفش روی میز بود.
هری:صبر کن ببینم ما هنوز تکلیف اسنیپ رو انجام ندادیم
هرماینی:پس فکر کردی تمام بعد از ظهر رو چیکار میکردم؟
هری به سرعت کیفش رو آورد و شروع به نوشتن کرد.
از شدت عصبانیت قلم را با شدت بیشتری روی کاغذ پوستی میکشید در نتیجه باعث شد پنج بار کاغذ پوستی را عوض کند.
هرماینی:حالت خوبه هری؟
هری:خوبم