eitaa logo
🪄✨Harry Potter | هری پاتر✨🪄
54 دنبال‌کننده
740 عکس
387 ویدیو
0 فایل
اینجا!؟ یه کانال مخصوص پاترهدها… ⚡ برای کسایی که هنوز با دنیای جادویی هری پاتر زندگی می‌کنن 🖤 کپی؟نه اصلا❌ عضو بشین با هم بریم هاگواتز📚
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان نیروی جمعی کریسمس از راه رسیده بود و هوا برفی بود.هری در حیاط سپیدپوش ویزلی ها قدم می زد.ناگهان چشمش به جینی افتاد،او روی تاب نشسته و درس می خواند.هری ناخدا آگاه چیزی را مانند بغض در گلویش حس کرد،چیزی که راه گلویش را بسته بود. ولی بغض نبود،حرفی ناگفته بود که در دلش مانده بود.از تصور خودش خنده اش گرفت.او،پسری که واقعا مدیون ویزلی ها بود،حالا مستقیم می رفت کنار دخترشان می نشست و از او می پرسید آیا مایل است با هم ازدواج کنند؟!خیلی مسخره بود.اما پاهایش به طرف تاب حرکت کردند.انگار مال خودش نبودند.انگار تحت طلسم فرمان بود.
رمان نیروی جمعی هری روی تاب نشست."سلام جینی." جینی سرش را بلند کرد و با دیدن هری لبخند زد."هری،نمی دونی چقدر خوشحالم که اینجایی!"شور و شعف وجود هری را در بر گرفت.آیا جینی هم دوستش داشت؟!نه،او فقط از روی لطف این حرف را زده بود،لطف و محبتی که از پدر و مادرش به ارث برده بود. هری با نگاه پرسشگر جینی از خیالات بیرون آمد.نمی دانست چه باید بگوید. گفت:"ام...من ..من ممنون.پدر و مادرت خیلی..خیلی..مهمون نوازن."
رمان نیروی جمعی می توانست با رون صحبت کند. اما در این مورد خاص،نه،اصلا.کاش می توانست با هرماینی حرف بزند. ولی هرماینی با پدر و مادرش به تعطیلات رفته بود.هری عمیقا آرزو کرد هرماینی زود برگردد و آرزویش فردا صبح برآورده شد. صبح روز بعد رون بیش از اندازه خوشحال بود.هری شب گذشته تا صبح به جینی فکر کرده بود و خوابش را دیده بود؛(جینی به او لبخند می زد و برایش دست تکان می داد،اما بعد هری متوجه می شد جینی برای مالفوی که پشت سرش بوده دست تکان می داده.)و به همین دلیل دیر تر از باقی اعضای خانواده از خواب بیدار شده بود.
رمان نیروی جمعی رون گفت:"حدس بزن چی شده هری!هرماینی داره میاد!"هری از ته دل گفت:"عالیه!" آن روز رون به شدت بیتاب و خوشحال بود.وقتی هرماینی رسید یک لحظه هم دست از سرش بر نداشت. هری نتوانست یک ثانیه هرماینی را تنها گیر بیاورد؛چون یا مشغول صحبت با جینی بود،یا به خانم ویزلی کمک می کرد و یا خاطرات سفرش برای رون و هری تعریف می کرد. در تمام این مدت،رون طوری به هرماینی زل زده بود که انگار اولین بار است او را می بیند.
رمان مال بعد جنگ هاگوارتزه پاترهدا شخصیت جدید هم فعلا خیلی مونده تا اضافه بشه
دیگه روح نیستم با سنگ زندگی مجدد زنده شدم😅
رمان نیروی جمعی وقتی رون بالاخره دست از سر هرماینی برداشت و رفت تا هدیه های کریسمسش را در اتاق شلوغ و نامرتبش جا بدهد،هری فرصت کرد با هرماینی درد و دل کند:"می دونی چیه هرماینی...چیزه...من از جینی خوشم میاد"هرماینی با خوشحالی گفت:"هری،عالیه!شما دوتا واقعا به هم میاین!"هری گفت:"من نمی دونم چی باید بهش بگم."هرماینی متفکرانه گفت:"خب کاری نداره.فقط باید بهش بگی."هری با خشم گفت:"خودم می دونم که باید بهش بگم!مشکل اینه که چطوری بگم!من با خودم گفتم تو یه دختری و میتونی کمکم کنی.." هرماینی یک ابرویش را بالا برد و پرسید:"چون یه دخترم خواستی باهام حرف بزنی،یا می خواستی رون نفهمه؟!"صدایی پرسید:"چیه من نباید بفهمم؟"
رمان نیروی جمعی هرماینی با لحنی عادی جواب داد:" هیچی،هری از جینی خوشش میاد." خشم سر تا سر وجود هری را در بر گرفت.هرماینی چطور اسم خودش را دوست گذاشته بود؟او داد زد:"هرماینی!تو یه..."هرماینی با همان لحن عادی اعصاب خردکنش گفت:"بی شعورم؟یا بی معرفت؟!" هری داد زد:"هر دوتاش!"رون بالاخره به حرف آمد:"همین؟اینو که خودم می دونستم!"هری آهی از سر آسودگی کشید.رون هنوز دوستش بود.هرماینی با لبخند پت و پهنی زد که می شد به راحتی جمله ی 《 دیدی باید راستش رو می گفتی》را از رویش خواند. بعد گفت:"می دونی چیه؟فکر کنم رون هم یه نفر رو دوست داره."بعد بلند بلند خندید:"بیچاره اون دختر! آخه رون خیلی غرغروئه!"هری پوزخند زد. اطمینان داشت آن دختر هرماینی است.
چطور بود رمانم پاترهدا؟؟؟
❤️❤️❤️