رمان نیروی جمعی
#پارت_شش
هرماینی با لحنی عادی جواب داد:" هیچی،هری از جینی خوشش میاد." خشم سر تا سر وجود هری را در بر گرفت.هرماینی چطور اسم خودش را دوست گذاشته بود؟او داد زد:"هرماینی!تو یه..."هرماینی با همان لحن عادی اعصاب خردکنش گفت:"بی شعورم؟یا بی معرفت؟!" هری داد زد:"هر دوتاش!"رون بالاخره به حرف آمد:"همین؟اینو که خودم می دونستم!"هری آهی از سر آسودگی کشید.رون هنوز دوستش بود.هرماینی با لبخند پت و پهنی زد که می شد به راحتی جمله ی 《 دیدی باید راستش رو می گفتی》را از رویش خواند. بعد گفت:"می دونی چیه؟فکر کنم رون هم یه نفر رو دوست داره."بعد بلند بلند خندید:"بیچاره اون دختر! آخه رون خیلی غرغروئه!"هری پوزخند زد. اطمینان داشت آن دختر هرماینی است.