رمان نیروی جمعی
#پارت_ده
وقتی هری وارد خانه شد،با استقبال گرم دوستانش رو به رو شد.هرماینی گفت:"چی شد؟؟"رون گفت:"چی بهت گفت؟!چی بهش گفتی؟گفت دوستت داره؟چی شد؟چی کار کردین؟؟"هری گفت:"ولم کنین."رون با لحن کم و بیش خوشحالی گفت:"پس خوب پیش نرفته!"هری چیزی نگفت،نمی خواست برگردد تا اشک هایش معلوم شوند.هرماینی محکم به رون سیلی زد و گفت:"نمی بینی حالش بده؟!" رون گفت:"آخ!من که چیزی نگفتم!"رون و هرماینی دعوا را از سر گرفتند و هری بی صدا از جلویشان عبور کرد.
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی دنیای هری پاتر..❤️
#ادلیلی
رمان راز مخفی
پارت بیست و پنج
هرماینی و رون با کمی تردید دنبال هری رفتن به دفتر اسنیپ رسیدن هری در رو باز کرد. اسنیپ داخل دفترش نبود.
رون : الان چجوری اون وسیله رو پیدا کنیم؟ صبر کن ببینیم اصلا چیه؟
هری: یه کتاب
هرماینی : اکیو
یه کتاب از بین تمام وسایل بیرون اومد
هری و رون نگاه متعجبی به هرماینی انداختند.
هرماینی: خب من همه ی کتاب ها رو خوندم. تمام طلسم ها هم تمرین کردم
رون چطوری این قدر وقت داری؟
هرماینی : به راحتی
هرماینی کتاب رو به هری داد. صدایی اومد.
رون : نکنه اسنیپ باشه؟
هرماینی: زود باشید. باید بریم
سریع به خوابگاه رفتن.
رون : چی داخل کتاب نوشته؟
هری:فقط یه جمله " حقایق به زودی آشکار می شوند"
رون: امیدوارم بی دلیل به دفتر اسنیپ نرفته باشیم
هری اینقدر خسته بود که سریع به خواب رفت.