eitaa logo
🪄✨Harry Potter | هری پاتر✨🪄
54 دنبال‌کننده
745 عکس
395 ویدیو
0 فایل
اینجا!؟ یه کانال مخصوص پاترهدها… ⚡ برای کسایی که هنوز با دنیای جادویی هری پاتر زندگی می‌کنن 🖤 کپی؟نه اصلا❌ عضو بشین با هم بریم هاگواتز📚
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان نیروی جمعی وقتی هری وارد خانه شد،با استقبال گرم دوستانش رو به رو شد.هرماینی گفت:"چی شد؟؟"رون گفت:"چی بهت گفت؟!چی بهش گفتی؟گفت دوستت داره؟چی شد؟چی کار کردین؟؟"هری گفت:"ولم کنین."رون با لحن کم و بیش خوشحالی گفت:"پس خوب پیش نرفته!"هری چیزی نگفت،نمی خواست برگردد تا اشک هایش معلوم شوند.هرماینی محکم به رون سیلی زد و گفت:"نمی بینی حالش بده؟!" رون گفت:"آخ!من که چیزی نگفتم!"رون و هرماینی دعوا را از سر گرفتند و هری بی صدا از جلویشان عبور کرد.
Hermione🤍Harry🤍RON
هری❤️ دراکو💚
رمان راز مخفی پارت بیست و پنج هرماینی و رون با کمی تردید دنبال هری رفتن به دفتر اسنیپ رسیدن هری در رو باز کرد. اسنیپ داخل دفترش نبود. رون : الان چجوری اون وسیله رو پیدا کنیم؟ صبر کن ببینیم اصلا چیه؟ هری: یه کتاب هرماینی : اکیو یه کتاب از بین تمام وسایل بیرون اومد هری و رون نگاه متعجبی به هرماینی انداختند. هرماینی: خب من همه ی کتاب ها رو خوندم. تمام طلسم ها هم تمرین کردم رون چطوری این قدر وقت داری؟ هرماینی : به راحتی هرماینی کتاب رو به هری داد. صدایی اومد. رون : نکنه اسنیپ باشه؟ هرماینی: زود باشید. باید بریم سریع به خوابگاه رفتن. رون : چی داخل کتاب نوشته؟ هری:فقط یه جمله " حقایق به زودی آشکار می شوند" رون: امیدوارم بی دلیل به دفتر اسنیپ نرفته باشیم هری اینقدر خسته بود که سریع به خواب رفت.