رمان راز مخفی
پارت بیست و پنج
وقتی از خواب بیدار شد دوش گرفت و لباساش رو عوض کرد بعد رفت تا صبحانه
بخوره
هرماینی:نفهمیدی منظور کتاب درباره اون جمله چی بود؟
هری:اینقدر خوابم میومد که حتی بهش فکر هم نکردم
هرماینی: من اگه جای تو بودم...
رون : کل شب رو بیدار می موندی تا در بارش تحقیق کنی
سریع صبحانه شون رو خوردن.
هری : من میرم یه نگاهی به کتاب بندازم
به خوابگاه ، رفت و کتاب رو برداشت. توش رو نگاه کرد. هیچ جمله جدیدی اضافه نشده بود فقط همون یک جمله نوشته شده بود. ناگهان کتاب درخشید و با سرعت زیاد ورق خورد