سلام سلام
پاترهدای خوشگل من چطورن؟
شرمنده نبودم یه مشکلی برام پیش اومده بود😘😘😘❤️🫀
#ادلیلی
رمان نیروی جمعی
#پارت_یازده
هری نمی خواست به این زودی ناامید شود.او چند بار تصمیم گرفت با جینی صحبت کند،اما جینی اصلا مهلت نمی داد.او به شدت از هری دوری می کرد و همین باعث افسردگی شدید هری شده بود.با رون و هرماینی دعوا می کرد و غذا نمی خورد و کم حرف می زد.
رمان نیروی جمعی
#پارت_دوازده
یک روز هرماینی گفت:"هری بسه دیگه!فکر می کنی ما نمی فهمیم یه چیزیت هست؟"هری با لحن خشکی گفت:"نه نمی فهمین،چون جای من نیستین."رون گفت:"من سعی می کنم با جینی حرف.."هری با عصبانیت حرف او را قطع کرد:"نمی خوام!خودم دوباره باش حرف می زنم؛البته اگه بتونم."هرماینی گفت:"می تونی رو کمک ما حساب کنی.ما دوستاتیم." هری گفت:"ممنون.نیازی ندارم."
رمان نیروی جمعی
#پارت_سیزده
هری:"جینی!"جینی از دور گفت:"کار دارم."هری سرعتش را زیاد کرد و خود را به جینی رساند. بازوی جینی را گرفت و نگذاشت حرکت کند:"تا کی می خوای از دست من فرار کنی؟"جینی گفت:"تا وقتی بمیرم." هری گفت:"عالیه،چون اگه بمیری منم خودکشی می کنم و میام پیشت."جینی با لحن کنایه آمیزی جواب داد:"واقعا؟"و راه افتاد.هری فریاد کشید:"جینی خواهش می کنم!" اما جینی رفته بود.
هدایت شده از 🌷🌷🌷
هری تا به حال این قدر عصبانی نبود. عصبانی تر از وقتی بود که عمه مارجی درباره ی پدر و مادرش چرند گفته بود. عصبانی تر از وقتی بود که آمبریج تنبیهش کرده بود.حتی عصبانی تر از وقتی بود که دامبلدور بدون هیچ نشانه ای تنهایش گذاشته بود.دلش می خواست جینی را که محلش نمی گذاشت،رون را که مدام سوال پیچش می کرد و هرماینی را که مرتب با رون بحث می کرد زیر پا له کند.
هدایت شده از 🌷🌷🌷
نصف شب بود.هری روی تختش دراز کشیده بود.ناگهان صداهایی از اتاق جینی شنید.ظاهرا او هم بیدار بود. هری از جا بلند شد و به طرف اتاق جینی رفت.در را باز کرد و وارد شد. جینی زانوهایش را بغل گرفته بود و گریه می کرد.هری با مهربانی گفت:"جینی!"جینی سرش را بلند کرد. چشمانش به شدت پف کرده بود.او به تندی گفت:"تو اتاق من چه غلطی می کنی؟"هری گفت:"نگرانت بودم."جینی گفت:"لطفا نگران من نباش،این مودبانه ترین چیزیه که می تونم بهت بگم."