#عمارت_نفرین_شده
#پارت_4
بلاخره این مدرسه سگی تموم شد هوففف
رفتم خونه و رو تخت دراز کشیدم
کفشم خراب شده باید یکی بخرم
یعنی دوباره از بابا پول بخوام؟
+باید ی کار پیدا کنم دلم میخواد دستم تو جیب خودم باشه دیگه بزرگ شدم!
همین امروز میرم کار پیدا کنم!
2 ساعت بعد
=ببخشید ولی سنتون کمه
+این ششمین کاری بود که میخواستم ولی منو رد کردن عالیهه هوففف
(زنگ خوردن گوشی)
مهسا؟
_______________________________________
☆مهسا دوست دوران دبستانمه ما از بچگی باهم دوستیم ولی بخاطر کار بابام اسباب کشی کردیم و دیگه نتونستیم همو ببینیم ولی به صورت آنلاین باهم حرف میزنیم☆
_______________________________________
&الو؟ سما
+سلام چطوری مهسا
&سلام من خوبم تو چطوری
+میگذره
&کلاغا خبر رسوندن دنبال کار میگردی؟
+آره تا الان همجا ردم کردن بخاطر سنم
&من ی جا رو سراغ دارم!
+جدی؟!
#عمارت_نفرین_شده
#پارت_5
طبق توضیحات مهسا قراره خدمتکار عمارت بشم
باید ساده باشه! البته فکر کنم
آدرس رو داد و راه افتادم
....
بعد 30 دقیقه راه رفتن رسیدم
+نزدیک خونم و مدرسس
وارد باغ جلوی عمارت شدم که ی خدمتکار اومد جلو و گفت:
_شما باید خدمتکار جدید باشید. دنبالم بیاید
+بله.ممنون(لبخند)
خیلی هیجان دارم که ی کار پیدا کردم تازه حقوقشم خیلی خوبه!
وارد یکی از اتاقا شدیم و لباس مخصوص خدمتکارا رو بهم داد و راجب قوانین و کار ها بهم توضیح داد
_خب همچیو فهمیدی؟
+بله!ممنون بابت توضیح
_و آخرین و مهمترین چیزی که باید بدونی...
~گلناز بدو بیا لباسارو مرتب کن الان ارباب میاد!
_اوو.. ببخشید سما جان من باید برم بعدا بهم توضیح میدم!
+عه.. ولی گفتید...
(کوبیدن در)
گفت چیز مهمیه.. اوممم ولش کن گفت از فردا ساعت 3 اینجا باشم واسه کار
برم بخوابم تا فردا!