غریب آشنا
پارت ③
🌚🌝
راه افتادن
آرمان جلو تر راه افتاد و حامی و دنیا پشت او حرکت میکردن
(دنیا فهمیده بود که کسی تعقیبشان میکند ولی به روی خودش نیاورده بود)
تا آن لحظه هیچکسی حرفی نزده بود که دنیا گفت
ـــ حامی ؟
ـــ بله؟
ـــ تو قبلا منو کجا دیدی؟🧐
حامی چیزی نگفت
ــ مدرسه؟
سکوت
ـــ محلمون؟
بازم سکوت
ـــ خب بگو دیگه
ـــ خیلی قبل تر از چیزی که فکر میکنی
ـــ چند سال پیش؟
حامی جواب نداد
ارمان به حامی اشاره کرد که باید بروند
حامی رو به دنیا کرد و گفت
ـــ وقتی رسیدی خونه حتما درو قفل کن
ـــ چرا؟ 🤨
ـــ چون ممکنه امشب اولین شبی نباشه که کسی میاد دنبالت
ـــ یعنی چی؟ 😳
حامی باز هم چیزی نگفت
ارمان گفت
ـــ حامی، باید بهش بگی 😏😔
حامی نگاهی به دنیا کرد و گفت
ـــ هنوز نه 😔
و دنیا، بیخبر از حرف آن دو، فقط یک سؤال در ذهنش داشت:
اگر حامی واقعاً مرا میشناخت...
پس چرا من هیچچیز از او یادم نمیآمد؟