نفور~الهه ی خیال𖦹🪼
پاییزِ عزیزم منتظرتم!
فقط ۲۰ روز مونده تا فصل و اون دورهای از زندگی که انگار همهچیزش خلاصه میشه توی مدرسه، هندزفریهای گرهخورده، نوشیدنیهای گرم توی ماگهای ناز، شمع، دفتر، کتاب، جورابهای بلند، آستینهای پایینکشیده و کز کردن یه گوشه برای درس خوندن، کتاب خوندن یا نوشتن؛ وقتی نور شمع فقط به کاغذ میرسه، صدای بارون به شیشه میخوره و برگها زیر پا خشخش میکنن... اکتبر و آهنگهاش:)
نفور~الهه ی خیال𖦹🪼
Two of my loves.
تقریبا 4_5 روز پیش کتاب سقوط رو تموم کردم:(
و این متنم که راجبش نوشتم اسپویل داره!
«سقوط» برای من فقط داستان اعترافات یک آدم نبود؛ بیشتر شبیه آینهای بود که کامو جلوی خواننده میگیرد تا او هم خودش را ببیند.
کلامانس ابتدا خودش را آدمی خوب و فداکار میداند، اما اتفاقی کنار رود سن باعث میشود تصویرش از خودش ترک بخورد و با بخشهایی از وجودش روبهرو شود که همیشه پنهانشان کرده بود. او خودش را «قاضی-توبهکار» مینامد؛ هم خودش را محکوم میکند و هم دیگران را، انگار میخواهد بگوید: «من گناهکارم، اما تو هم چندان با من فرق نداری.»
شاید «سقوط» در نهایت دربارهی فرو ریختن تصویری باشد که از خودمان ساختهایم؛ جایی که دیگر نمیتوانیم خودمان را آنطور که دوست داریم ببینیم و مجبور میشویم با حقیقت روبهرو شویم.