ިܩߊܔ ܥܝ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و✨
ᴘᴀʀᴛ:⁵
سپهر
+ولی مامان آخه من کار دارم.🫤
*خجالت بکش یعنی نمیخوای به خاطر مادرت یه کاری انجام بدی؟
+چشم🦦
سوار ماشین شدم و منتظر شدم تا دریا بیاد و حرکت کنیم.🚗
دریا
در ماشین رو باز کردم و داخل ماشین نشستم.
بعد از چند دقیقه راه سکوت بین مون
شکست🗣️
+شما صبحونه خوردید؟
*بله
چند دقیقه بعد سپهر ماشین رو خاموش کرد و از ماشین پیاده شد.🦥
رفت توی سوپر مارکت و با دوتا شیر کاکائو و کیک برگشت.
خیلی ذوق کردم چون خیلی شیر کاکائو دوست داشتم💁🏻♀️✨
+بفرمایید.
*مرسیییی🫠
میدونم خیلی بلند گفتم مرسی !
ولی خب دست خودم نبود شیر کاکائو دوست داشتم 🎊
+خواهش میکنم.🌀
با ذوق زیاد شیر کاکائو رو خوردم و انرژی گرفتم 🫠
نزدیک دانشگاه شدیم.
پیاده شم، برگشتم و با لبخند پهن گفتم : بابت اینکه منو رسوندید خیلی ممنون🙏🏻✨
سپهر هم با لبخند منو نگاه کرد و گفت:
کاری نکردم 🐾
در ماشین رو بستم و وارد دانشگاه شدم🙆🏻♀️
چند ساعت بعد🕜
تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه آبجی نرگس.🧸
در رو باز کرد و وارد خونشون شدم.
احسان کوچولو اومد سمتم
+شلام خاله خوب شومبدی
خندیدم 😂💔
من فدای تو بشم زبون دراز 🫠
بقلش کردم و باهم رفتیم داخل.
نرگس داشت غذا سیب زمینی سرخ میکرد.
+سلاممممم خوبی
*بله شما خوبی؟از این طرفا🧘🏻♀️
+هیچی امروز کار نداشتم گفتم بیام احسان رو ببینم چیکار میکنه برم.⛄
احسان رو زمین گذاشتم و رفتم آشپز خونه و یه سیب زمینی برداشتم.
*ناخونک نزن عه
بی توجه به حرفش باز یکی دیگه برداشتم و رفتم پذیرایی....🐝
ادامه دارد......
به قلم نسا .بهاررر
https://eitaa.com/R_oman