او نمیداند چطور کمک بخواهد، حتی نمیداند دنبال این است که «'چطور' کمک بخواهد.» یا «'نمیخواهد' کمک بخواهد تا نکند کسی با غمِ او نیز سمی شود.» . برمیگردد، میخندد، جوک میگوید، حرف میزند، میخنداند... اما ناگه میفهمد دوباره غولِ خاکستریِ غم کنارش نسشته و هنوز نرفته، پس دوباره میرود. تلفنها را پاسخ نمیدهد، پیامها را دیر سین میزند، گوشهای تنها با غم سر و کله میزند تا نکند کسی با غمِ او «غمی» شود. این چرخهی باطل همچنان ادامه دارد، نمیداند تا کِی. شاید تا زمانی که کسی غمِ پشت جوکهایش را ببیند، یا شاید تا ابد .
زیاد نگاهم به او نبود یا به مانندِ دیگران دور و برش نمیچرخیدم؛ اما اگر سوالی را بدون فاعل میپرسیدند، و یا متنی را بیفاعل میدیدم، بدونِ وقفه و ذرهای تردید او را جای فاعل قرار میدادم .
میدانم چرا یادی از من نمیکنی. من زخمی به بدنهی روحت نزده بودم که مدام به یادم بیوفتی و با هر تلنگری تصویرم در ذهنت ترسیم شود؛ آدم به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها.
عموما با تنهاییِ خود مشکلی ندارم. یعنی کنار میآیم دگر. اما بعضی روزها که پشتِ پنجره دست زیرِ چانه با غمِ خاکستری و خاطراتی که سایهشان روی خم شده و کنارم چمباتمه زدهاند مینشینم و به غروبی مینگرم که خیلی غروبِ 'جمعه' است - با خود میگویی تقویم دروغ میگوید وگرنه مگر میشود غروبِ فلانِ روزِ هفته انقدر جمعه باشد - دوست دارم کسی را داشته باشم که رو به رویم بنشیند و من خلاصه شوم در او، او «خانه»ی من باشد، که لیوانِ چای را از دستم بقاپد و جایش سرم را بر شانهاش تکیه دهد تا به جای چای به شانهی او سَر ببرم، پناه ببرم، پناهنده شوم. «شما که غریبه نیستید» .