دلتنگی میترسید تو آبِ اشکهای غم نگاه کنه، چون میترسید خودشو نبینه، "او" رو ببینه. همهجا «او» بود که با چشمای غمگین و منتظر و خستهش میدید، تو همهجا، تو کنجِ سقف، تو چایهایی با گلمحمدی، حاشیهی کتابها، آهنگهای تیلور سوئیفت، تو دمپختکِ نارنجی. یا، شاید هم میترسید خودشو ببینه ؟
بهت قول میدم تو سر تا سرِ این کرهی خاکی ناملایمتیهای بیپایان و غیرقابل شمارشی هست. اونقدر که به اندازهٔ کافی اذیتت کنه، ظرفِ چشمهاتو پر از آب کنه، باعث بشه هقهق بزنی، تو تاریکی فرو بریزی، فکر کنی آخرِ خطیو فردا خورشید قهر میکنه و طلوع نمیکنه، نگرانی گلاویزت بشه، استرس گوشت کنارِ ناخونها و موهات رو غارت کنه، بغض باعث بشه نفست تنگ و غم کلماتت رو بدزدهو هزاران چیزِ دیگه. پس واقعا، واقعا، واقعا تو چرا با خود ناملایمی ؟؟؟
با وجودِ باران و طبیعت و دریا هم، در بسیاری از اوقات، آدم برای آدم شادی را آفریده. شادی چیزی به دور از ماهیتِ زندگیست؛ زندگی تنها غمو رنج استو جانکاهنده. اگر فیلم میبینید آدمها آن را ساختهاند، آهنگ و پادکست گوش میکنید، کتاب میخوانید، شعر میخوانید، آدمها آنها را ساختهاند. اگر ساز میزنید و نقاشی میکشید، آدمها وسایلشان را اختراع کردهاند. اگر پدر، مادر، خواهر، برادر و هر یک از عزیزانتان از بیماریای رهایی مییابد، آدمها راهش را یافتهاند. آدمیزاد محتاجِ آدمیزاد است عزیزم، ببخشید بابتِ این حقیقتِ دردناک، شکنندهو غیرقابلِ انکار.
دانهی برفِ ویژه، تافتهی جدا بافته، اشتباه نشسته بر خاکِ کرهٔ زمین، بال گمکرده، ماشین سرخی که به اشتباه به مانندِ دیگر ماشینها سفیدروی شده، ابرِ گریان وسطِ تابستان و رنگینکمانِ کمان زده بالای سرِ زمستان...
رآدیو سکوت .
غ م پ ه ل و _ غَمپَهلو/ پهلو که چه بگویم جانغم شدهام ، غمی که درد میگیرد ، غم همیشه در همین نزدی
خ و ش ، م ن ظ و م ه _ خوشمَنظومه/ دیدههایی قلبنواز ، شیرین ، خوشساخت ، دلبَر ، پریشانکننده ، عجیب زیبا ، صفتی برای چشمهای "او".
همهچیز در پَسِ هالهای غلیظ از مِه خوابیده است. مینویسم اما نمیدانم از چه چیز، میخوانم اما نمیدانم چه چیز را، قلم را بر سفیدی کاغذ که آغوشش را برایم گشوده مینشانم و نمیدانم چه چیز را میکشم، توپ را میزنم اما نمیدانم با چه تاکتیکی، انگشتانم روی کیبورد میدوند اما نمیدانم چه چیز را بر آیدیای میکوبند، فکر میکنم اما نمیدانم به چه چیز و کدام قسمتِ آینده و گذشته و او! همیشه همینطور بوده. فقط انجام میدهم. فقط مینویسم، میخوانم، میکشم، میزنم، فکر میکنم. نه لذت میبرم، نه شوقی، نه اشتیاقی. فقط میدانم چطور باید انجام دهم. شبیهِ به رباتی که برنامهریزی شده. انگار همهچیز پشتِ مهای غلیظ است که فقط ذرهای از آن قابل مشاهده است. همهچیز پشتِ مه است، مهای غلیظ ...
رآدیو سکوت .
خ و ش ، م ن ظ و م ه _ خوشمَنظومه/ دیدههایی قلبنواز ، شیرین ، خوشساخت ، دلبَر ، پریشانکننده ، ع
غَ م ، س ا ز _ غمساز/ آدمها غمسازند. نقطه.
رآدیو سکوت .
دلتنگی میترسید تو آبِ اشکهای غم نگاه کنه، چون میترسید خودشو نبینه، "او" رو ببینه. همهجا «او» بود
امید، امید چشمهایی دو رنگ داشت. یکی به رنگِ آبیِ غم و دیگری به زردیِ پرتوهای خورشیدِ درخشانِ شادی. انقدر ظریف بود که در مخیلهات نمیرفت کسی، چنین، روی دو پا بتواند بایستد و زانوهایش زیرش را خالی نکنند. غم به یاد دارد روزی امید با خنده به او گفته بود: «خودمم باور نمیشم زانوهام گردنم میگیرن! وگرنه فکر میکردم مثل دستهام، پشتمو خالی کنن.» دستها و گردنش باندپیچی شده بودند، ساقِ پاهایش نیز. از اتفاقاتی که به وقتِ دوام آوردن، آن هم تنهایی، بر سرش ویران شده بودند و کسی بویی از آنها نبرده بود.
با خود میگفتی اگر فوتش کنی، حتما دو متری آنطرفتر میافتد. که فوت هم میشد و دو متر آنطرفتر هم میافتاد، اما بلند میشد. نقطهی عطفو قوتش چنین بود. میافتاد و برمیخاست، چندباری شده بود که دلتنگی با پوزخندی بزرگو نهان مسخرهاش کرده بود. ظریف و لطیف بود، اما همیشه لبخندهایش به روشنیِ گلهای نرگس در کنارِ مردابی تیرهروی، میدرخشیدند. نگاهش نافذ و مهربان بود، گویا نوعی انتظار در آنها لانه گزیده بود. انتظاری که به پای انتظارِ دلتنگی نمیرسید، اما از آن کمتر هم نبود. در دیدهی آبیرنگش غصههایی از برای زخمهای بیشماری که داشت، با پررویی، خود را جای داده بودند. غمی که اگر از غمِ دیدههای غم بیشتر نبود، از آن کمتر هم نبود.
با آن پاهای باندپیچی طوری تکیه بر دیوار میایستاد که لحظهای گمانت میبرد با وجود جسمِ لطیفش، ریشههایی از نوکِ انگشتهای پاهایش بر زمین تنیدهاند. اما مسئلهای بود. او همیشه از استخرِ اشکهای غم دور میماند. دلتنگی که در آب نگاه نمیانداخت چون میترسید، اما امید چه؟ هیچکس نمیدانست چرا در استخر اشکها نگاهی نمیاندخت. حتی نزدیک هم نمیشد. برخی میگفتند انقدر که لرزان و ناتوان است، نمیتواند خود را به استخر اشکها برساند. اما برخی میگفتند او نیز میترسد، از چیزی نامعلوم که شاید باعث شود کاسههای زانوهایش این بار واقعا گردنش نگیرند،
اما...
چه چیز بود که او را میترساند ؟
رآدیو سکوت .
باباجان! پاییز فقط با صدای محسن چاووشی و زمزمهی «نشد که با شاخههام، بغل کنم تو رو» زیرِ لبه که پاییز میشه. همینو بس.