رَهــــــآؤا
📍یزد | خانه امام حسینی ها ۲۸صفر ۱۴۴۸
امروز خواب بودم که یهو امیرحسین اومد بالا سرم بیدارم کرد که دوستت زنگت زده..
وسط خواب و بیداری بهش زنگ زدم،گفت دارم میرم خونه امام حسینی ها روضه میای؟
گفتم آره و آماده شدم..
چون دوربین داشتم و از شلوغی همیشگی اونجا خبر دار بودم، عبا پوشیدم و شالم رو لبنانی بستم..
اونجا که رسیدیم هوا گرم بود و تازه از وسط شلوغی ها بیرون اومده بودیم ،رفتیم سمت آب سرد کن که یهو یه پسره زیر ده سال که نشسته بود و داشت ما رو نگاه میکرد بهم گفت :حبیبی!😐😂
من که حتی نگاش هم نکردم و خندم رو خوردم که پرو تر نشه؛
ولی دوستم یهو برگشت سمتش و بهش گفت :ایرانی،ایرانی
یهو پسره با تعجب جواب داد: ایرااانی؟!
هیچی دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم😂
روز اول محرم با حدیث امام رضا(ع) شروع شد...
و روز آخر صفر هم با امام رئوف تموم میشه(:
محرم و صفر هم تموم شد..
ولی برعکس چند سال اخیر بیشتر احساس سنگینی میکنم تا سبکی..
و میترسم از اینکه این آخرین محرم و صفر زندگیم باشه (: