eitaa logo
رَهــــــآؤا
61 دنبال‌کننده
520 عکس
81 ویدیو
0 فایل
آزاد باشُ رَها! مثل: آوا" یکی ازمهم ترین هنرهای انسان رهاکردنه(: ازدیدگاهِ:یک روانشناسِ روانی؛ باچاشنی رنگُ دوربین››› مُفتخربه شیعۀ حیدر ‹محلِ توقفِ اهلِ دل؛لطفاً آرام لفت بدهید🌝› شعبۀ ملّی پاسخگویِ۱۲۲۱ ناشناس های شما=پیام پین شده مابین حرفای ماندهٔ گلو
مشاهده در ایتا
دانلود
دیشب خونه نموندم بعد از مدت ها اومدیم مشهد،من هنوز باورم نمیشه که اومدم تا بیام هم بفهمم داریم برمیگردیم.. برا همین تنها زدم بیرون... استدلالمم این بود که: من که قرار بود بخوابم به جاش توی حرم می‌خوابم(: وقتی رسیدم باورم نمیشد حرم این همه شلوغ باشه تو این ساعت، برای همین به قصد دارالذکر حرکت کردم.. توی راه اتفاقی متوجه شدم یه خانم شهرستانی داشت آدرس رهبر شهید رو می‌گرفت از یکی خادم ها یه چند قدم باهم فاصله داشتیم رفتن جلو و بهش گفتم من دارم میرم اونجا بیاید باهم بریم؛ بنده خدا خوشحال شد و به مابقی همراهی هاش گفت که من میبرمشون ماشاالله زیاد بودن هی به من می‌گفت یواش تر بریم ما از شهرستان اومدیم و ما بین حرفاش فهمیدم که برای یکی از روستا های کرمانشاه هستن! و این چندین هزار کیلومتر و همچین عشقی (: وقتی بهشون نشون دادم که از کدوم طرف میتونن به رهبر برسن کلی ازم تشکر کردن و دعا کردن برام((((: و واقعا دعا شون هم اثر کرد بعد از اونها اتفاقی و بدون قصد قبلی رسیدم رواق دارلحجه... تعداد نفرات کم بود ولی دورتا دور رواق تقریبا نشسته بودن یکم نشستم ولی بعدش دیدم نه واقعا خوابم میاد نمیتونم چند نفر هم که دارز کشیدن چیزی بهشون نگفتن منم خوابیدم هنوز دو دقیقه نشده بود که اومدن بهم اخطار دادن و مجبور شدم بیدار بشم چند دقیقه نشسته دیدم نه بقیه کم کم بیشتر خوابیدن من موندم فقط که دوباره خوابیدم و باز همون اتفاق تکرار شد! گفتم شاید مشکل از جای منه؛ اما اینطور نبود و این اتفاق چندین و چند بار اتفاق افتاد و دیگه شمارش دستم در رفته بود ساعت تقریبا یک و نیم بود که مستاصل شدم چی کار کنم از طرفی هم نمی‌خواستم برم رواق حضرت زهرا که مخصوص خواب هست،چون در سال فقط سه بار برای هر شخص این مورد امکان پذیر هست و امشب که دیر شده بود دیگه صرف نمی‌کرد برم آخرین بار یه چیز از ذهنم گذشت... در حد اینکه خستگی از تنم بره بخوابم فقط همونجا بود که یه خانم که اصلا به صورتش نگاه دقیق نگاه کنم حتی که یادم بمونه الان ازش تشکر کنم ولی خب برای من یه فرشته نجات بود که روی صندلی های نماز نشسته بود بهم گفت بیا بین فاصله ی دوتا صندلی ها بخواب تا من چادر بکشم روت و تو بخوابی باورم نمیشد با خوشحالی و ذوق رفتم سمتش و خوابیدم تا ساعت ۲و ۴۸ دقیقه که صندلی کناری حاج خانم صدام کرد(شایدم خود حاج خانم بود که جاشو عوض کرده بود ولی فکر نمیکنم) که صدام زد نماز می‌خونی عزیزم پاشو.. من که گیج خواب بودم پاشدم ساعت رو نگاه کردم اوضاع شرعی رو هم چک کردم و ناخداگاه دوباره تصمیم گرفتم که بخوابم و خواب رفتم و هیچی نفهمیدم تا وقتی که دوباره صدای همون حاج خانم دوم رو شنیدم که آره خوابیده بیدارش کردم اما دوباره خوابید،حالا برای نماز دوم بیدارش میکنم اگر نه به خادم ها میگم بیدارش کنن... اینجا فهمیدم که توی صف نماز جماعت هستم و سریع پاشدم صورت اذان و اقامه پیش نماز می اومد که بهم گفت برو وضو بگیر بیا نماز دوم هم میخونن همونجا بود که سریع بطری آب معدنی کوچیکم رو بیرون آوردم و با ضرب x5 وضو گرفتم و مهرم رو از جانماز کشیدم بیرون و در حالت رکوع اول نماز جماعت رو بستم.. بعد از تموم شدن نماز داشتم به این فکر میکردم خداروشکر هم خوابیدم هم به نماز صبحم رسیدم و این عنایت خدا و امام رضا (ع) بود قطعا (((((((:
گوشیم شارژ نداره ولی نمیخوام برم می‌خوام یه دور دیگه بخوابم من هنوز خستممم😭😂