خیلی یهویی نشستم تو ماشین
خیلی یهویی رسیدم
خیلی یهویی هم دو روز به قشنگ ترین ها گذشت!
جوری که هر بار بهش فکر میکنم به لبخند میاد رو لبام..
اولین بارم بود تنها با اطلاع و رضایت خانواده تنها میرفت شهرستان اونم خونه رفیقم و خب بیشتر از یکم استرس داشتم؛
اما همه چی جور دیگه ای رقم خورد
انگار که من فقط مهمون اون خونه و خانواده نبودم،شدم دخترشون(:
حتی با رفیق های رفیقم هم رفتیم بیرون و بر خلاف تصورم که نگران بودم از حضور من معذب باشن، ولی ارتباط خوبی تونستیم باهم داشته باشیم و کنارشون احساس خوبی داشتم!
مرسی از تو برای همشون🫂❤️
شروع دانشگاه هم خیلی جذاب بود برامون بعد از یه ترم مجازی بودن...
قشنگ دل همه مون تنگ شده بود که از ۳۱ شهریور اکثریت بچه ها با ذوق داشتیم بهم سلام میکردیم (((:
دلم برای همه چی دانشگاه تنگ شده بود..
از حال خوبمون گرفته تا استاد های عقده ای و درام های دانشگاه 😭😂
در و دیوار ها
داداشمون(شهید گمنام)
حتی سلفِ کافور فروش!
بنظرم هیچی ارزش اینو نداره که آدم چهار سال دانشجویی رو از دست بده،حتی اگر رو سرش بمب بیاد!(:
پ ن :اون قطاب های خوشمزه هم دستپخت رفیق روز های تلخ و شیرینمه که به مناسبت گرفتن گواهینامش برام درست کرده و آورده 😭😍❤️
خوشحالی زیادی پایدار نیست
خودتو آماده کن که قراره زندگی از مماغت بیرون بکشه!😮💨🤌🏻
رَهــــــآؤا
یعنی قشنگ از اون زن گفتن مشخصه که از بچه های خودمونی ❤️🤣
البته که اینجا رفیقم و خانوادش سنگ تموم گذاشتن و منو خیلی شرمنده کردن،نمیخوردم زشت بود 😔😂
ولی در کل...
نصف بیشتر لذت سفر ،به خوراکی هاشه و همسفری هات
شما اینجوری فکر نمیکنید؟!