eitaa logo
رَهــــــآؤا
61 دنبال‌کننده
520 عکس
81 ویدیو
0 فایل
آزاد باشُ رَها! مثل: آوا" یکی ازمهم ترین هنرهای انسان رهاکردنه(: ازدیدگاهِ:یک روانشناسِ روانی؛ باچاشنی رنگُ دوربین››› مُفتخربه شیعۀ حیدر ‹محلِ توقفِ اهلِ دل؛لطفاً آرام لفت بدهید🌝› شعبۀ ملّی پاسخگویِ۱۲۲۱ ناشناس های شما=پیام پین شده مابین حرفای ماندهٔ گلو
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز؛
امشب رفته بودیم مراسم.. آخر مجلس که می‌خواستیم بیایم بیرون،صابخونه رو کرد بهم گفت: شما که توی همه مراسم ها آب میدید از فردا شب اینجا هم آب بدید.. راستش یه لحظه موندم چی بگم؛ اینکه هنوز سقای حسین (ع) بهم نگاه می‌کنه بُغضیم کرد (((((((:
هدایت شده از کانال حسین دارابی
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای جناب خر و سگ سیا😃 این خره نماد صلح شرافتمندانه و عقلانیت سازشگرهاست مغزِ خر بیست بار این کلیپو ببینید جا داره👌
رَهــــــآؤا
ماجرای جناب خر و سگ سیا😃 این خره نماد صلح شرافتمندانه و عقلانیت سازشگرهاست مغزِ خر بیست بار این ک
به ضرب المثل قدیمی هست میگه که.. خر به بار که پاش توی گل گیر کنه دیگه اونجا رد نمیشه؛ خلاصه که خواستم بگم بلا نسبت جمع و جناب خَر!🙏🏻
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
وقتی بهم میگن اربعین نرو پیاده‌روی: @farsitweets
رَهــــــآؤا
وقتی بهم میگن اربعین نرو پیاده‌روی: @farsitweets
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رَهــــــآؤا
(:
من خیلی تلاش کردم که بشه؛ ولی مثل اینکه وقتش نیست((((: باشه آقا جان! قربونت برم با این چیزا محبت شما از دل ما نمیره هیچ،که بیشتر هم میشه.. •گناهکارِ رو سیاه ورژن ۲۰۲۶
رَهــــــآؤا
امروز قرار بود کلاسمون زودتر تموم بشه،برای همین صبح با خودم چیزی نیاوردم.. نه آب نه خوراکی.. نگام به ساعت روی دیوار بود که عقربه هاش به یه عدد چسبیده بودن! هر چی فکرش کردم دیدم نه واقعا نمیتونم تحمل کنم خیلی تشنمه.. اتفاقا چند دقیقه قبل هم دوتا بچه ها رفتن که آب بخورن ولی یکی شون برگشت اون یکی نیومده بود هنوز از دوستم پرسیدم چرا فاطمه نیومد مگه باهم نرفتید ؟ گفت چرا ولی توی راه یه خانمه ازش خواست ازش فیلم بگیره،فکر کنم هنوز درگیر اونه.. با یه دودوتا چهارتا ساده دیدم نه تا اون بیاد من نمیتونم تحمل کنم گلوم خشک شده خیلی؛ ناامیدانه به سمت استاد رفتم و ازش اجازه خواستم و وقتی استاد گفت میتونم برم با نیش خیلی خیلی باز رفتم؛ ولی هنوز از پله ها پایین نرفته بودم که دوستمو دیدم که داره از یه خانمی فیلم میگیره.. توجهم به خانمه جلب شد که یه جعبه چوبی دستش بود و اون رو چرخوند و بوش کرد،و توی پلان بعدی که خواست بگیره در جعبه رو باز کرد صورتش رو برد سمت جعبه و بعد جعبه رو چرخوند سمت دوربین.. برام جالب بود که چیه! برا کدوم یکی از هنر های دستی هست که داره برای پیجش اینجوری تولید محتوا می‌کنه؟! آروم آروم رفتم،چشمام میدید که توی جعبه ای که گذاشت روی زمین یه پارچه قرمز هست و توی دستش به پارچه مشکی که روش نوشته هم داره ولی هنوز مغزم همراهی نمی‌کرد این چیه... تا اینکه خانمه بهم نگاه کرد گفت میشه جعبه رو از روی زمین بردارید بی حرمتی میشه بهش،تا دست تون هم هست زیارتش کنید... اینجا بود که بالاخره دوهزاری کج من افتاد و فهمیدم این پرچم تبریکیه.. پرچم مشکی رو باز کرد و یا رقیشو به چشم افتاد و پرچم قرمز تو بغل من! هنوز توی شوک بودم ولی اشک هام جلوی دیدمو تار کرده بود.. حالا نوبت پرچم قرمز بود که از دستم گرفت و پرچم حضرت رقیه رو به دستم داد و گفت اینو هم بغل بگیر با دستای کوچیکش خیلی گره ها رو باز کرده (((: ناخودآگاه یاد پارسال افتادم.. توی ماشین نشسته بودم و دل‌نگران اربعین بودم یهو صدای نوحه موکب کنار خیابون به گوشم رسید،نوحه محمود کریمی اونجاش که میخونه: به ماه آسمون می‌گفت:شمع شبتون منی یاد عمو به خیر که تو،مثل عمو جونِ منی(: و از بعد اونجا بود که شاید برات اربعینم امضا شد.. پرچم مشکی رو که گرفتم انگار تازه یادم اومد امسال چقدر برای رفتن خودمو بی لیاقت میدونستم که حتی بهش فکر نکردم.. ولی این پرچم انگار شد یه نشونه پرچم رو بغل گرفتم آروم نشستم.. پرچم رو محکم بغل کردم و زانو هامو توی پام جمع کردم،یواش یواش اشکام می اومد پایین تا اینکه جلوی چشمام پرچم قرمز رو باز کردن.. پرچم قرمزی که تا چند ثانیه پیش فکر میکردم برای امام حسین (ع) هست، حالا نقش یا قمر بنی هاشم داشت((((: شوک دوم که همراه شد با یه بغض خیلی خیلی بزرگ که توی گلوم موند.. وقتی خواستم بلند بشم اون دوستم گفت میشه پرچم رو ببرم داخل کلاس بقیه بچه ها هم تبرک کنن؟! تازه اینجا که بود از خودم پرسیدم برای چی اصلا من از کلاس اومدم بیرون؟ یهو یادم اومد من تشنه شده بودم.. من خیلی تشنم بود ولی الان یادم هم نبود(((: و همینجور این توی مغزم پلی میشد.. اونقدر که اشک تا پشت پلک هام رسیده بود و منتظر یه تلنگر بود؛ تلنگری که یکی از بچه های کلاس بهم زد و مثل یه بمب ترکیدم.. اشک هام دست خودم نبود صدای هق هقم توی بغل دوستم خفه شد.. من فقط تشنم شده بود (: