31.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پردهای که میان ما و او افتاده،
بـافـتۀ دســت خـودمـان اســـت.
تـار و پـودش از غــفـلـتهـا
و بیراهه رفتنهای ماست.
@Rahavland
مادر لابهلای بغضها و لبخندهاش،
خاطرات برادرش رسول رو رج میزد.
ناگهان صدای باز شدن در،
سکوت سنگین اتاق رو شکست.
قامت کوچیکش در چارچوب در
با لحنی آمیخته به اشتیاق
و معصومیت، مدام تکرار میکرد:
«آقا... آقا...»
مصاحبه رو قطع کردم.
نگاهم میون چهرۀ متعجب مادر
و دستهای کوچیک او
که در هوا تکون میخورد،
سرگردان مونده بود.
مسیر انگشت اشارهش رو
دنبال کردم. دست کوچیکش،
قاب عکس روی میز رو
نشونه رفته بود. همون قابی که
لبخند همیشگی آقای شهیدمون
در اون جاودانه شده بود.
#شاهنظر
@Rahavland
رهاو 🌊
مادر لابهلای بغضها و لبخندهاش، خاطرات برادرش رسول رو رج میزد. ناگهان صدای باز شدن در، سکوت سنگین
حرفش نیمهکاره موند.
دیگه نگاهمون نکرد؛
تموم حواسش رفت پی دفترچهای
که روی میز بود.
آروم دفترچه رو باز کرد.
دست کشید روی کلمات
و با صدایی که بغض پنهانی داشت،
گفت:
«شعری برای رسولم گفتم...
دلم میخواد شما هم بشنوید.»
پدره دیگه؛
رسم دلتنگیش رو به شعر گره میزنه...
#شاهنظر
@Rahavland